🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت چهل وچهارم ...
آریا:
زن عمو اومد کنارم وگفت : ببخشید آریا جان مزاحم خوابت شدیم
- نه زن عمو این چه حرفیه
زن عمو داروهای روی میز کنار تخت رو به دستم داد وگفت : اینجا آمپولاشه وقتی درد داشت زنگ می زدیم یکی از دوستای گلین ولی شب وبد موقع
چیزی نگفتم یه مسکن برداشتم وداشتم آماده اش می کردم
- نمیخوام تو آمپولم بزنی
سرمو بلند کردم وگیسو رو نگاه کردم کی زن عمو وخانم جون رفتن که من متوجه نشدم
- خوب نمی زنم
با چشای پر اشک نگاهم کرد وروشو برگردوند خانم جون زد به در وگفت : کمک میخوای آریا ؟
- فکر کنم آره
خانم جون اومد تو اتاق وگفت : هنوز نزدی
اشاره به گیسو کردم خانم جون متعجب گفت : مادر جون قربونت بره تا صبح از درد می میری برگرد آریا آمپولت رو بزنه
گیسو اخم کردوگفت : نه
خانم جون اینبار اخم کردوگفت : اذیت نکن گیسو برگرد بزار آریا آمپول رو بزنه بره بخوابه تفلی خواب پر چشاشه نمی تونه که منتظر بمونه وناز تو رو بکشه
گیسو اخم کرد وگفت : نمیخوام تا صبح درد رو تحمل می کنم
- من برم خانم جون
خانم جون اخمش پررنگتر شد وگفت : گیسو داری با کی لج می کنی
گیسو هم اخم ش بیشتر شد وگفت : نمیخوام اون بزنه
خندم گرفته بود ولی اخم کرده بودم چقدر لج باز بود
خانم جون : آریا برگرد
پشت کردم بهشون گیسو اعتراض می کرد وخانم جون داشت باهاش حرف می زد حوصله ام داشت سر می رفت
- خانم جون اگه اجازه بدید من برم انگار خانم درد ندارن
آمپول رو گذاشتم رو میزواز اتاق اومدم بیرون زن عمو پشت دربود نگاهم کردوگفت : آمپولش رو زدی
- نه
زن عمو متعجب نگاهم کرد گفتم : انگارحالش بهتر شده شبتون بخیر
از پله رفتم پایین ورفتم تو اتاقم یاشار داشت با کمال پررویی تو گوشی من سرک می کشید
- تو داری چیکار می کنی ؟
یاشار گوشی ام رو گذاشت رو پاتختی وگفت : هیچ
- کارت زشت بود
چراغ رو خاموش کردم ودراز کشیدم رو تخت یاشار که نشسته بود رو تخت برگشت طرفم وخم شد تو صورتم وگفت : تو گیسو رو آمپول زدی ؟
- نه
یاشار : میگم این دختر چموشه عمرا اگه میزاشت
- بخواب یاشار از خستگی دارم می میرم
یاشار دراز کشید وگفت : آریا
- هوووم
یاشار : تا حالا عاشق شدی ؟
- چی میگی این وقت شب عشق وعاشقی چیه
یاشار : عشق همون چیزیه همه تجربه می کنن عاشقی هم ...
- بی خیال یاشار ...
نمی دونم چطور خوابم برد به عشق وعاشقی اعتقادی نداشتم حالا یاشارم حرفش رو می زد برام مسخره بود من فقط به دوست داشتن اعتقاد داشتم از نظرخودم عشق همون دوست داشتن بود وهمچین اسمی رو براش انتخواب کردن
# پارت چهل وچهارم ...
آریا:
زن عمو اومد کنارم وگفت : ببخشید آریا جان مزاحم خوابت شدیم
- نه زن عمو این چه حرفیه
زن عمو داروهای روی میز کنار تخت رو به دستم داد وگفت : اینجا آمپولاشه وقتی درد داشت زنگ می زدیم یکی از دوستای گلین ولی شب وبد موقع
چیزی نگفتم یه مسکن برداشتم وداشتم آماده اش می کردم
- نمیخوام تو آمپولم بزنی
سرمو بلند کردم وگیسو رو نگاه کردم کی زن عمو وخانم جون رفتن که من متوجه نشدم
- خوب نمی زنم
با چشای پر اشک نگاهم کرد وروشو برگردوند خانم جون زد به در وگفت : کمک میخوای آریا ؟
- فکر کنم آره
خانم جون اومد تو اتاق وگفت : هنوز نزدی
اشاره به گیسو کردم خانم جون متعجب گفت : مادر جون قربونت بره تا صبح از درد می میری برگرد آریا آمپولت رو بزنه
گیسو اخم کردوگفت : نه
خانم جون اینبار اخم کردوگفت : اذیت نکن گیسو برگرد بزار آریا آمپول رو بزنه بره بخوابه تفلی خواب پر چشاشه نمی تونه که منتظر بمونه وناز تو رو بکشه
گیسو اخم کرد وگفت : نمیخوام تا صبح درد رو تحمل می کنم
- من برم خانم جون
خانم جون اخمش پررنگتر شد وگفت : گیسو داری با کی لج می کنی
گیسو هم اخم ش بیشتر شد وگفت : نمیخوام اون بزنه
خندم گرفته بود ولی اخم کرده بودم چقدر لج باز بود
خانم جون : آریا برگرد
پشت کردم بهشون گیسو اعتراض می کرد وخانم جون داشت باهاش حرف می زد حوصله ام داشت سر می رفت
- خانم جون اگه اجازه بدید من برم انگار خانم درد ندارن
آمپول رو گذاشتم رو میزواز اتاق اومدم بیرون زن عمو پشت دربود نگاهم کردوگفت : آمپولش رو زدی
- نه
زن عمو متعجب نگاهم کرد گفتم : انگارحالش بهتر شده شبتون بخیر
از پله رفتم پایین ورفتم تو اتاقم یاشار داشت با کمال پررویی تو گوشی من سرک می کشید
- تو داری چیکار می کنی ؟
یاشار گوشی ام رو گذاشت رو پاتختی وگفت : هیچ
- کارت زشت بود
چراغ رو خاموش کردم ودراز کشیدم رو تخت یاشار که نشسته بود رو تخت برگشت طرفم وخم شد تو صورتم وگفت : تو گیسو رو آمپول زدی ؟
- نه
یاشار : میگم این دختر چموشه عمرا اگه میزاشت
- بخواب یاشار از خستگی دارم می میرم
یاشار دراز کشید وگفت : آریا
- هوووم
یاشار : تا حالا عاشق شدی ؟
- چی میگی این وقت شب عشق وعاشقی چیه
یاشار : عشق همون چیزیه همه تجربه می کنن عاشقی هم ...
- بی خیال یاشار ...
نمی دونم چطور خوابم برد به عشق وعاشقی اعتقادی نداشتم حالا یاشارم حرفش رو می زد برام مسخره بود من فقط به دوست داشتن اعتقاد داشتم از نظرخودم عشق همون دوست داشتن بود وهمچین اسمی رو براش انتخواب کردن
- ۴۹.۰k
- ۱۹ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط