{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا چشم کار میکند

✍🏿تا چشم کار می‌کند

تو را نمی‌بینم.

از نشان‌هایی که داده‌اند

باید همین دور و برها باشی

زیر همین گوشه از آسمان

که می‌تواند فیروزه‌ای باشد

جایی در رنگ‌های خلوتِ این شهر

در عطر سنگین همین ماه

که شب بوها را

گیج کرده است

پشت یکی از همین پنجره‌ها

که مرا در خیابان‌های در به در این شهر

تکثیر می‌کند.

تا به اینجا

تمام نشانی‌ها

درست از آب درآمده است.

آسمان

ماه

شب بوهای گیج

میز صبحانه‌ای در آفتاب نیمروز

فنجان خالی قهوه

ماتیک خوشرنگی

بر فیلتر سیگاری نیم سوخته

دستمال کاغذی‌ای که بوی دست‌های تو را می‌دهد

و سایه‌ی خُنکی که مرغابیان

به خُرده نانی که تو بر آن پاشیده‌ای

تک می‌زنند.

می‌بینی که راه را

اشتباه نیامده‌ام.📚🌺
دیدگاه ها (۰)

آرزو دارم...آری دستانت را در باغچه می کارم...واز حوضچه ی پاک...

دیدی دلم شکستدیدی این بلور درخشان عمر منبازیچه بوددیدی چه بی...

روزگاری فکر می‌کردم توهم می‌توانی عزیز دل باشی، نمی‌گویم نب...

من توی روستا زندگی میکنم و عاشق زنی شدم که اوقاتش را توی شهر...

Love between fire and shadows ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط