{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاری فکر می‌کردم توهم می‌توانی عزیز دل باشی، نمی‌گویم

روزگاری فکر می‌کردم توهم می‌توانی عزیز دل باشی، نمی‌گویم نبودی . اما عزیز دل ها با دل اینچنین نمی‌کنند. روزگاری فکر می‌کردم می‌توانم دل تکه تکه شده ای را که هر تکه‌اش به یغما رفته است را به تو بدهم. نمی‌توانستم، نمیخواستم، گرفتی.
تو می‌ترسیدی ترسناک بودم. برایت لقمه بزرگتر از دهانی بودم که ترس داشتی خفه‌ات کند. تو حتی حاضر نبودی بخاطر من به دندان هایت زحمت بدهی و لقمه را ریز ریز کنی تا بفهمی زندگی با لقمه چه طعمی دارد. فرار می‌کردی و ادعا.
روزگاری فکر میکردم می‌توانم عزیز دل تو باشم‌. ولی تو حرف بودی. حرف های تیز و برنده که نمی‌توانستم در آغوششان بگیرم چون خرده شیشه داشتند.
من نمی‌توانستم باور کنم روزگاری فکر می‌کردم تیشه را به کوه میزنی، دل را به بیابان اما جازدی، ترسیدی. لقمه را نفهمیدی طعم زندگی را نچشیدی.
لایق بودی لایق فرار.
لایق نبودم. لایق یک ترسو نبودم. کاش نقاب نمیزدی کاش فریاد می‌زدی:<< میترسم.
کاش.

"محی"
[شب اول فروردین ماه ۴۰۵]
دیدگاه ها (۲۱)

مهمونی پارت ۴۸

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش دوم_ بدون چوبدستی وردی می...

حتی پیر شدنت را هم ندیدم... دورت بگردم، باباجونم؛ چه زود رفت...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وچهارم: شبی که ترکش کردم---آن شب.سایه...

انشای یک دانش آموز، در مورد "پول حلال" نان حلال خیلی خیلی خو...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش دوم_از عادت کردن فرار می‌کرد و به فرار کرد...

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

Forced MarriagePart 58چند ثانیه سکوت شدتهیونگ هنوز نگاهم می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط