#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟒
تهیونگ:ببخشید دیگه، قول میدم دیگه اذیتت نکنم.
جونگکوک:نمیبخشم.
تهیونگ:داشتم شوخی میکردم.
جونگکوک:تو رسما مسخرم کردی( ناز)
تهیونگ:عشقم خب اذیت کردنت کیف میده.
جونگکوک:نچ نمیبخشم.
تهیونگ:امم، بگو پس چیکار کنم تا ببخشی.
جونگکوک:باید فکر کنم.
تهیونگ خنده ای کرد که جونگکوک گفت.
جونگکوک:تا یک هفته نباید پیشم بخوابی.
تهیونگ:دیگه چی( اخم)
جونگکوک:همین.
تهیونگ:نه نمیتونم بدون تو بخوابم یک چیز دیگه بگو.
جونگکوک:عه چه پررو
تهیونگ:بگو دیگه.
جونگکوک:باشه پس تا یک هفته هر روز وقتی از خواب بیدار شدم منو کول میکنم تا پایین میبری.( خونسرد)
تهیونگ چشماش گشاد شد.
تهیونگ:یعنی چی منظورت پله هاس
جونگکوک سری تکون داد که تهیونگ گفت
تهیونگ:ولی یه عالمه پله س من چطور تورو پشت کنم ببرمت بیارمت.
جونگکوک:اینش دیگه با خودته اگه نمیخای کات بای، سیکتیر.
تهیونگ:باشه باشه قبول.
جونگکوک:راستی ساعت چنده.
تهیونگ:فکر کنم 6 باشه.
جونگکوک:چرا انقدر امروز زود بیدار شدم، عجیبه.
جونگکوک خودشو انداخت تو بغل تهیونگ و پتورو با دست ازادش کشید رو خودشو تهیونگ و به سه نکشید که خوابش برد.
___
ویو جونگکوک
وقتی از خواب بیدار شدم رفتم اتاق خودم تا یک دوشی بگیرم و حاضر شم برای شرکت، ولی قبلش باید یکار مهم بکنم، باید برم پیش لینا، اخه دیشب یکم باهاش تند حرف زدم.
کت کرمی مو تو دستم گرفتم و از اتاقم زدم بیرون و به طرف اتاق لینا قدم برداشتم، رسیدم دم در اتاقش و در زدم که گفت بیا تو.
دستمو روی دستگیره گزاشتم ولی قبل اینکه بازش کنم نفس عمیقی کشیدم و لبخند محوی زدم و وارد اتاق شدم.
عجیب بود چون لینا حاضر بود و چمدونش بسته شده دستش بود، اروم دو قدم رفتم جلو و روبه روش ایستادم. اونم متقابل لبخندی زد.
جونگکوک:ام صبح بخیر.
لینا:صبح توهم بخیر کوکی.
جونگکوک:( کمی مکث)امم میخای جایی بری.
لینا:اوه اره یک خونه گرفتم همین اطراف تو سئول میخام برم اونجا.
جونگکوک:وا.واقعا( متعجب)
لینا:اره، خب دیگه خیلی موندم و نمیخام مزاحمتون بشم.( لبخند)
جونگکوک:اوه، خب مزاحم که نبودی ولی اگه میموندی خوشحال میشدیم( لبخند)
لینا:نه ممنونم تا همین الانم خیلی موندم میرم خونه ی جدیدم.
جونگکوک:اها، خب حداقل صبحونه که پیشمون بمون.
لینا:اره صبحونه رو میخورم و خداحافظی میکنم بعد میرم.
جونگکوک:خوبه، امم خب میشه قبلش یکم باهم صحبت کنیم.
لینا:اره حتما بیا بشین.
هردو روی تخت نشستن و جونگکوک با صدای رسا گفت.
جونگکوک:ببین لینا من بابت دیشب واقعا متاسفم، و اینکه میدونم دیشب یکم صدامو بردم بالا بخاطر همون اومدم معذرت خواهی کنم.
لینا:خ.خب مشکلی نیست تو حرف حقو زدی بهت حق میدم.( لبخند )
جونگکوک:ممنونم، ولی اینکه از اینجا میری باعث نمیشه همو فراموش کنیم مگه نه، بیا شبیه دوتا دوست باشیم.
لینا:اره کوکی دوستیم تا اخر و من به احساساتت احترام میزارم( نویسنده:هم تو گوه خوردی)
جونگکوک:ممنونم لینی( خنده)
لینا:جونگکوک خوشم نمیاد اینطور صدام میکنی مگه یادت نیست( خنده)
جونگکوک:برای اذیت کردنت میگم لینی جوون( خنده)
لینا:خیلی بدی( خنده)
هردو کمی خندیدن. که لینا یهویی گفت.
لینا:اون ادم خوش شانس تهیونگه نه( تلخند)
جونگکوک:چی.
لینا:کسی که دوسش داری اوپا تهیونگه( تلخند)
جونگکوک:اره ولی از کجا فهمیدی.
لینا:از نگاهاتون به هم یا واکنش هاتون به هم متوجه شدم.
جونگکوک:اوهوم.
لینا:خیلی به هم میاین، خوشبخت شین.
جونگکوک:ممنونم، ولی میشه به کسی نگی.
لینا:ح.حتما ولی برای چی.
جونگکوک:فعلا نمیخام کسی بدونه.
لینا:باشه.
جونگکوک اروم لینا رو بغل کرد و از روی حس دوستی دستش رو پشت کمر باریک دختر کشید.
___
مری:دخترم کاش پیشمون میموندی( لبخند)
لینا:نه خانم کیم نمیخام دیگه بهتون زحمت بدم و اینکه جای دوری نرفتم سئول خونه گرفتم.( لبخند )
مری:زحمت چیه دخترم.
یونگ هو:کاش میموندی.
لینا:نه ممنونم اقای کیم خیلی ممنونم.
یونگ هو سری تکون داد که جونگکوک گفت.
جونگکوک:لینی تند تند بهت زنگ میزنم، ما دیگه دوستیم.( لبخند)
لینا:حتما بزنگی هاا.
تهیونگ:خب لینا جون راننده ی ما تورو میرسونه.
لینا لبخندی زد و بعد از بغل کردن مری اومد سمت کوک و اونو هم بغل کردو از عمارت رفت.
شرط برای پارت بعد
کامنت۷۰
لایک۱۰۰
بازنشر ۳۰
چرا زیاد گذاشتم چون از این پارت به بعد رمان جذاب میشه
بوس بوس بهتون😇🥰
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟒
تهیونگ:ببخشید دیگه، قول میدم دیگه اذیتت نکنم.
جونگکوک:نمیبخشم.
تهیونگ:داشتم شوخی میکردم.
جونگکوک:تو رسما مسخرم کردی( ناز)
تهیونگ:عشقم خب اذیت کردنت کیف میده.
جونگکوک:نچ نمیبخشم.
تهیونگ:امم، بگو پس چیکار کنم تا ببخشی.
جونگکوک:باید فکر کنم.
تهیونگ خنده ای کرد که جونگکوک گفت.
جونگکوک:تا یک هفته نباید پیشم بخوابی.
تهیونگ:دیگه چی( اخم)
جونگکوک:همین.
تهیونگ:نه نمیتونم بدون تو بخوابم یک چیز دیگه بگو.
جونگکوک:عه چه پررو
تهیونگ:بگو دیگه.
جونگکوک:باشه پس تا یک هفته هر روز وقتی از خواب بیدار شدم منو کول میکنم تا پایین میبری.( خونسرد)
تهیونگ چشماش گشاد شد.
تهیونگ:یعنی چی منظورت پله هاس
جونگکوک سری تکون داد که تهیونگ گفت
تهیونگ:ولی یه عالمه پله س من چطور تورو پشت کنم ببرمت بیارمت.
جونگکوک:اینش دیگه با خودته اگه نمیخای کات بای، سیکتیر.
تهیونگ:باشه باشه قبول.
جونگکوک:راستی ساعت چنده.
تهیونگ:فکر کنم 6 باشه.
جونگکوک:چرا انقدر امروز زود بیدار شدم، عجیبه.
جونگکوک خودشو انداخت تو بغل تهیونگ و پتورو با دست ازادش کشید رو خودشو تهیونگ و به سه نکشید که خوابش برد.
___
ویو جونگکوک
وقتی از خواب بیدار شدم رفتم اتاق خودم تا یک دوشی بگیرم و حاضر شم برای شرکت، ولی قبلش باید یکار مهم بکنم، باید برم پیش لینا، اخه دیشب یکم باهاش تند حرف زدم.
کت کرمی مو تو دستم گرفتم و از اتاقم زدم بیرون و به طرف اتاق لینا قدم برداشتم، رسیدم دم در اتاقش و در زدم که گفت بیا تو.
دستمو روی دستگیره گزاشتم ولی قبل اینکه بازش کنم نفس عمیقی کشیدم و لبخند محوی زدم و وارد اتاق شدم.
عجیب بود چون لینا حاضر بود و چمدونش بسته شده دستش بود، اروم دو قدم رفتم جلو و روبه روش ایستادم. اونم متقابل لبخندی زد.
جونگکوک:ام صبح بخیر.
لینا:صبح توهم بخیر کوکی.
جونگکوک:( کمی مکث)امم میخای جایی بری.
لینا:اوه اره یک خونه گرفتم همین اطراف تو سئول میخام برم اونجا.
جونگکوک:وا.واقعا( متعجب)
لینا:اره، خب دیگه خیلی موندم و نمیخام مزاحمتون بشم.( لبخند)
جونگکوک:اوه، خب مزاحم که نبودی ولی اگه میموندی خوشحال میشدیم( لبخند)
لینا:نه ممنونم تا همین الانم خیلی موندم میرم خونه ی جدیدم.
جونگکوک:اها، خب حداقل صبحونه که پیشمون بمون.
لینا:اره صبحونه رو میخورم و خداحافظی میکنم بعد میرم.
جونگکوک:خوبه، امم خب میشه قبلش یکم باهم صحبت کنیم.
لینا:اره حتما بیا بشین.
هردو روی تخت نشستن و جونگکوک با صدای رسا گفت.
جونگکوک:ببین لینا من بابت دیشب واقعا متاسفم، و اینکه میدونم دیشب یکم صدامو بردم بالا بخاطر همون اومدم معذرت خواهی کنم.
لینا:خ.خب مشکلی نیست تو حرف حقو زدی بهت حق میدم.( لبخند )
جونگکوک:ممنونم، ولی اینکه از اینجا میری باعث نمیشه همو فراموش کنیم مگه نه، بیا شبیه دوتا دوست باشیم.
لینا:اره کوکی دوستیم تا اخر و من به احساساتت احترام میزارم( نویسنده:هم تو گوه خوردی)
جونگکوک:ممنونم لینی( خنده)
لینا:جونگکوک خوشم نمیاد اینطور صدام میکنی مگه یادت نیست( خنده)
جونگکوک:برای اذیت کردنت میگم لینی جوون( خنده)
لینا:خیلی بدی( خنده)
هردو کمی خندیدن. که لینا یهویی گفت.
لینا:اون ادم خوش شانس تهیونگه نه( تلخند)
جونگکوک:چی.
لینا:کسی که دوسش داری اوپا تهیونگه( تلخند)
جونگکوک:اره ولی از کجا فهمیدی.
لینا:از نگاهاتون به هم یا واکنش هاتون به هم متوجه شدم.
جونگکوک:اوهوم.
لینا:خیلی به هم میاین، خوشبخت شین.
جونگکوک:ممنونم، ولی میشه به کسی نگی.
لینا:ح.حتما ولی برای چی.
جونگکوک:فعلا نمیخام کسی بدونه.
لینا:باشه.
جونگکوک اروم لینا رو بغل کرد و از روی حس دوستی دستش رو پشت کمر باریک دختر کشید.
___
مری:دخترم کاش پیشمون میموندی( لبخند)
لینا:نه خانم کیم نمیخام دیگه بهتون زحمت بدم و اینکه جای دوری نرفتم سئول خونه گرفتم.( لبخند )
مری:زحمت چیه دخترم.
یونگ هو:کاش میموندی.
لینا:نه ممنونم اقای کیم خیلی ممنونم.
یونگ هو سری تکون داد که جونگکوک گفت.
جونگکوک:لینی تند تند بهت زنگ میزنم، ما دیگه دوستیم.( لبخند)
لینا:حتما بزنگی هاا.
تهیونگ:خب لینا جون راننده ی ما تورو میرسونه.
لینا لبخندی زد و بعد از بغل کردن مری اومد سمت کوک و اونو هم بغل کردو از عمارت رفت.
شرط برای پارت بعد
کامنت۷۰
لایک۱۰۰
بازنشر ۳۰
چرا زیاد گذاشتم چون از این پارت به بعد رمان جذاب میشه
بوس بوس بهتون😇🥰
- ۳.۱k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط