#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟐
جونگکوک:مامان ساعت چنده.
مری نگاهی به ساعت انداخت و خیلی خونسرد گفت.
مری:ساعت 9:15 دقیقه ی.
جونگکوک:اوفف پی چرا اینا نمیان.
مری:خب رفتن جلسه ی کاری دیگه، اینطور جلسه ها طول میکشه عزیزکم.
جونگکوک سری تکون داد.
دلیل مضطرب بودن کوک این بود که یونگ هو و تهیونگ ساعت 4 عصر رفته بودن جلسه و هنوز نیومده بودند، دقیقا جونگکوک شبیه کسایی شده بود که شوهرشون رفته سرکار و دیر وقت شده و هنوز نیومده خونه.
مری:پسرم بخدا تو از منم نگران تری هاا، فقط یک جلسه ی سادس .
جونگکوک:اخه مامان پنج ساعته کجان اینا.
مری:خب شاید شام کاریه.
جونگکوک:هووف باشه من میرم اشپز خونه شیرموز نهمم رو بردارم.( ل.بای اویزون. )
مری خنده ای به حالت کیوت پسرش کرد و سری تکون داد.
جونگکوک تا قدم اولو برداشت صدای زنگ عمارت اومد و همین یک صدا کافی بود تا جونگکوک از پذیرایی تا دم در بدو بدو بره و درو باز کنه.
درو باز کرد و با دیدن کسی که پشت در بود ذوقش کور و قیافش درهم شد و راهو باز کرد و رفت کنار.
لینا بود با یک عالمه نایلون و کیسه لباس، انگار رفته بود خرید.
لینا:سلام.
مری:سلام دخترم خرید خوب بود( لبخند)
لینا:اره، راستی کوک چرا انقدر قیافت پوکره.
مری:دخترم جونگکوک یکم ناراحته.
لینا:چرا.
مری:هیچی فقط تهیونگ و پدرش یکم دیر کردن بخاطر همون.
لینا تو فکر فرو رفت و لبخند زورکی زد و گفت.
لینا:اها، خب کوکی ناراحت نباش الان میان.
جونگکوک سری تکون داد که با صدای زنگ خوشحال سرشو اورد بالا و دوباره دویید سمت در و وقتی درو باز کرد یونگ هو و تهیونگ رو دید.
یونگ هو و تهیونگ همینکه اومدن داخل، جونگکوک تند پرید بغل تهیونگ و دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد.
جونگکوک:تهیونگی چرا انقدر دیر کردین، میدونی چقدر نگرانت شدم.( اروم)
همه متعجب به اونا نگاه میکردن ولی ته و کوک به چپشونم نگرفتن و تهیونگ دستاشو دور کمر کوک پیچوند و گفت.
تهیونگ:ببخشید کوچولوم که نگرانت کردم جلسه یکم طول کشید .
جونگکوک هومی گفت و از بغل تهیونگ در اومد.
مری:چقدر شما باهم خوب شدین.( لبخند)
یونگ هو:اره عزیزم اولا یادته چطوری سایه همو با تیر میزدن.( خنده )
جونگکوک و تهیونگ خنده ی ارومی کردن و تهیونگ نگاهش به لینا افتاد که از اعصبانیت سرخ شده بود و دسته های نایلون هارو تو دستش فشرده بود، نیشخندی زد و با تیکه گفت.
تهیونگ:عه راستی لینا هم که اینجاست، حالت خوبه.
لینا لبخند مضحکی زد و روبه تهیونگ با لحنی که بیشتر عصبی میخورد گفت.
لینا:ا.اره خوبم.
تهیونگ:ولی اینطور به نظر نمیای.( خونسرد نیشخند اعصاب خورد کن. )
لینا:اشتباه متوجه شدی تهیونگ جون.
جونگکوک:امم خب خیلی سر پا موندیم بهتره بریم شام بخوریم که از وقت شام گذشته.( لبخند)
یونگ هو:اره جونگکوک درست میگه بیاین بریم.
___
تقریبا ساعت داشت یازده میشد و جونگکوک روی تخت نشسته بود و غرق در فکر.
بعد از شام لینا بهش گفته بود که میاد اتاقش تا باهم صحبت کنند و دقیقا چند ساعت از شام میگذشت که لینا هنوز نیومده بود.
با شنیدن صدای تق تق در از افکارش اومد بیرون و اجازه ی ورود رو به لینا داد.
لینا وارد اتاق شد و نگاهش رو به کل اتاق داد و لبخندی زد و درو بست.
لینا:خوبی.( لبخند)
لینا یک نیم تنه ی خیلی باز همراه با شلوارک کوتاه پوشیده بود و جونگکوک از اون موقع نگاهش با تعجب روی بدنش بود.
جونگکوک:ا.اره بیا بشین.( به کنار تخت اشاره میکنه)
لینا سری تکون داد و کنارش نشست و سرشو انداخت پایین و با دستاش ور رفت.
لینا:خب به احتمال زیاد میدونی که چرا اومدم.
جونگکوک:اوهوم
لینا:خب بدون هیچ حرفی میرم سر اصل مطلب، خب من دلیل خاصی برای اومدن به سئول دارم و اون دلیلم تویی.( استرس )
جونگکوک:( سکوت )
لینا:ببین کوک من از اون روزی که تورو اونطور ول کردم تو کافه و رفتم خیلی ناراحتم و هرروز خودم و سرزنش میکنم.
جونگکوک:خب چرا روزی که خواستم برم سئول نیومدی پیشم.
لینا بغضی کرد.
لینا:خ.خب م.من میترسیدم، میترسیدم پی زده شم چون اونروز تورو اونطور ول کردم توهم منو ول کنی.
جونگکوک:دلیل قانع کننده ای نیست، جانگ لینا.
لینا:کوک من هنوزم دوستت دارم.( گریه اروم )
جونگکوک:لی_
حرف جونگکوک با بو.سه ی یک دفعه ایه لینا قطع شد.
جونگکوک تند لینا رو از خودش جدا کرد و با عصبانیت لب.شو پاک کرد و به لینا با خشم نگاه کرد.
جونگکوک:لینا راب.طه ی ما اونروزی که تو منو ول کردی و رفتی تموم شد و دیگه هم قرار نیست به هم برگردیم و اگه جرات کنی یک بار دیگه منو بب.وسی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی( کمی بلند)
لینا گریه هاش شدت گرفت و چشمایی که قرمز شده بود به جونگکوک نگاه کرد.
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟐
جونگکوک:مامان ساعت چنده.
مری نگاهی به ساعت انداخت و خیلی خونسرد گفت.
مری:ساعت 9:15 دقیقه ی.
جونگکوک:اوفف پی چرا اینا نمیان.
مری:خب رفتن جلسه ی کاری دیگه، اینطور جلسه ها طول میکشه عزیزکم.
جونگکوک سری تکون داد.
دلیل مضطرب بودن کوک این بود که یونگ هو و تهیونگ ساعت 4 عصر رفته بودن جلسه و هنوز نیومده بودند، دقیقا جونگکوک شبیه کسایی شده بود که شوهرشون رفته سرکار و دیر وقت شده و هنوز نیومده خونه.
مری:پسرم بخدا تو از منم نگران تری هاا، فقط یک جلسه ی سادس .
جونگکوک:اخه مامان پنج ساعته کجان اینا.
مری:خب شاید شام کاریه.
جونگکوک:هووف باشه من میرم اشپز خونه شیرموز نهمم رو بردارم.( ل.بای اویزون. )
مری خنده ای به حالت کیوت پسرش کرد و سری تکون داد.
جونگکوک تا قدم اولو برداشت صدای زنگ عمارت اومد و همین یک صدا کافی بود تا جونگکوک از پذیرایی تا دم در بدو بدو بره و درو باز کنه.
درو باز کرد و با دیدن کسی که پشت در بود ذوقش کور و قیافش درهم شد و راهو باز کرد و رفت کنار.
لینا بود با یک عالمه نایلون و کیسه لباس، انگار رفته بود خرید.
لینا:سلام.
مری:سلام دخترم خرید خوب بود( لبخند)
لینا:اره، راستی کوک چرا انقدر قیافت پوکره.
مری:دخترم جونگکوک یکم ناراحته.
لینا:چرا.
مری:هیچی فقط تهیونگ و پدرش یکم دیر کردن بخاطر همون.
لینا تو فکر فرو رفت و لبخند زورکی زد و گفت.
لینا:اها، خب کوکی ناراحت نباش الان میان.
جونگکوک سری تکون داد که با صدای زنگ خوشحال سرشو اورد بالا و دوباره دویید سمت در و وقتی درو باز کرد یونگ هو و تهیونگ رو دید.
یونگ هو و تهیونگ همینکه اومدن داخل، جونگکوک تند پرید بغل تهیونگ و دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد.
جونگکوک:تهیونگی چرا انقدر دیر کردین، میدونی چقدر نگرانت شدم.( اروم)
همه متعجب به اونا نگاه میکردن ولی ته و کوک به چپشونم نگرفتن و تهیونگ دستاشو دور کمر کوک پیچوند و گفت.
تهیونگ:ببخشید کوچولوم که نگرانت کردم جلسه یکم طول کشید .
جونگکوک هومی گفت و از بغل تهیونگ در اومد.
مری:چقدر شما باهم خوب شدین.( لبخند)
یونگ هو:اره عزیزم اولا یادته چطوری سایه همو با تیر میزدن.( خنده )
جونگکوک و تهیونگ خنده ی ارومی کردن و تهیونگ نگاهش به لینا افتاد که از اعصبانیت سرخ شده بود و دسته های نایلون هارو تو دستش فشرده بود، نیشخندی زد و با تیکه گفت.
تهیونگ:عه راستی لینا هم که اینجاست، حالت خوبه.
لینا لبخند مضحکی زد و روبه تهیونگ با لحنی که بیشتر عصبی میخورد گفت.
لینا:ا.اره خوبم.
تهیونگ:ولی اینطور به نظر نمیای.( خونسرد نیشخند اعصاب خورد کن. )
لینا:اشتباه متوجه شدی تهیونگ جون.
جونگکوک:امم خب خیلی سر پا موندیم بهتره بریم شام بخوریم که از وقت شام گذشته.( لبخند)
یونگ هو:اره جونگکوک درست میگه بیاین بریم.
___
تقریبا ساعت داشت یازده میشد و جونگکوک روی تخت نشسته بود و غرق در فکر.
بعد از شام لینا بهش گفته بود که میاد اتاقش تا باهم صحبت کنند و دقیقا چند ساعت از شام میگذشت که لینا هنوز نیومده بود.
با شنیدن صدای تق تق در از افکارش اومد بیرون و اجازه ی ورود رو به لینا داد.
لینا وارد اتاق شد و نگاهش رو به کل اتاق داد و لبخندی زد و درو بست.
لینا:خوبی.( لبخند)
لینا یک نیم تنه ی خیلی باز همراه با شلوارک کوتاه پوشیده بود و جونگکوک از اون موقع نگاهش با تعجب روی بدنش بود.
جونگکوک:ا.اره بیا بشین.( به کنار تخت اشاره میکنه)
لینا سری تکون داد و کنارش نشست و سرشو انداخت پایین و با دستاش ور رفت.
لینا:خب به احتمال زیاد میدونی که چرا اومدم.
جونگکوک:اوهوم
لینا:خب بدون هیچ حرفی میرم سر اصل مطلب، خب من دلیل خاصی برای اومدن به سئول دارم و اون دلیلم تویی.( استرس )
جونگکوک:( سکوت )
لینا:ببین کوک من از اون روزی که تورو اونطور ول کردم تو کافه و رفتم خیلی ناراحتم و هرروز خودم و سرزنش میکنم.
جونگکوک:خب چرا روزی که خواستم برم سئول نیومدی پیشم.
لینا بغضی کرد.
لینا:خ.خب م.من میترسیدم، میترسیدم پی زده شم چون اونروز تورو اونطور ول کردم توهم منو ول کنی.
جونگکوک:دلیل قانع کننده ای نیست، جانگ لینا.
لینا:کوک من هنوزم دوستت دارم.( گریه اروم )
جونگکوک:لی_
حرف جونگکوک با بو.سه ی یک دفعه ایه لینا قطع شد.
جونگکوک تند لینا رو از خودش جدا کرد و با عصبانیت لب.شو پاک کرد و به لینا با خشم نگاه کرد.
جونگکوک:لینا راب.طه ی ما اونروزی که تو منو ول کردی و رفتی تموم شد و دیگه هم قرار نیست به هم برگردیم و اگه جرات کنی یک بار دیگه منو بب.وسی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی( کمی بلند)
لینا گریه هاش شدت گرفت و چشمایی که قرمز شده بود به جونگکوک نگاه کرد.
- ۲.۳k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط