{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ارزو دست گلشو برد و رف داخل خونشون حالش بادیدن علی و بوسی

ارزو دست گلشو برد و رف داخل خونشون حالش بادیدن علی و بوسیدن علی شاید کمی عوض شد ...
علی هم تاریخ عروسیشون به ارزو هم گفته بود کلی خوشحال شدن که چیزی نمونده واسه رفتن پیش هم....
اومد مادرشو بغل کرد و بوسیدش ...
رفت اتاقش که احسان اومد در و زد اومد داخل و به ارزو ...ها اشتی کردی....عجب ...دخترا چقد ساده ان که با یه دسته گل ...اشتی میکنن...
زد زیر خنده ارزو گفتش داداش ...اخه من بهم میاد ساده باشم...
باورکن نمیخواستم اشتی کنم هنوز هم شاید ازش دلخور باشم ...
ولی چون علی گف ...
چون یه هفته دیگه عروسیمونه خوب نیس قهرباشیم... وگرنه حال حالا اشتی نمیکردم باش...
ارزو ته دلش خیلی ناراحت بود ...احسان هم فقط میخندید و ازاتاقش رف بیرون...
چون علی حتی تو ماشین هم بهش نگف به لعیا زنگ زده و گفته بودش که دیگه مزاحم من نشو ....احسان بهش گفته بود....
اگه احسان هم به ارزو نمیگف ....
ارزو هم شاید نمیرف پیش علی ...
ارزو بیشتر ناراحت بود همش تو فک بود که چرا علی به ارزو نگف...فرداش شد که علی اومد با ارزو باهم رفتن اتاقشون تزیین کردن و مرتب کردن ...
خبری از حامد هم نشد بعد از پنج ماه نیومدمرخصی....
مادر ارزو همش گریه میکرد و میگف چرا حامد زنگ نزد ...
همش نگرانش بود که یه وقت بلایی سرش نیاورده باشه ...
چون خانواده ی ارزو همشون میدونن که صددرصد کار مهدی و امیره که حامد و خبر کردن اینکه ارزو و دادن علی....
اون روز صبح علی اومد دنبال ارزو با مادرش بردش اریشگاه واسه شب حنابندون...
ارزو اینقد خوشکله که خانم اریشگره وقتی داشت ارایشش میکرد یه پرده زد بین زنان دیگه تا نبیننش...میترسید ارزو چشم بخوره به عروسی نرسه ...
تا کاملا ارایشش کرد ...
ارزو به علی زنگ زد که بیاد دنبالشون....
مراسم حنابندون تو خونه پدربزرگش بود چون خونشون خیلی کوچیک بود...
اومد دنبالشون بادست گل قشنگ داد ارزو با دهن باز بهش نیگا میکرد ازبس ارزو خوشگل و ماه شده بود ...
و یکی فیلمبرداری میکرد واحسان دوربین عکس هم داشت هی از علی و ارزو عکس میگرف ....

که علی با اون پیرهن ابی و شلوار مشکی و کروات مشکی با موهای لخت بلندش که با مد بود ....
اینقد خوشتیپ خوشکل شده بود که ناهید دختر دایی ارزو داشت اتیش میگرف از دور نیگاشون میکرد که لابد میگه حیف نقشه اش نگرف ....
هی لابد تو فکرش میگف کاش من جای ارزو بودم....
با چندتاماشین اومدن دنبالشون با بوق زدن و با بلندی ضبط کل شهر میشنید...رفتن خونه پدربزرگ ارزو علی ماشین و برد داخل خونه ...
چون بیرون نمیشد ارزو پیاده کنه مردای زیادی بودن ....
ارزو هم لباسای قرمز بلند تنگ پوشیده بوده با موهای بلند مشکی ارایشگره فرفری کرده بود براش.... و یه تاج سفید مروارید هم کج براش گذاشته بود خیییییلی خوشکل شده بود ...
مادر ارزو شنل از ارایشگره اورده بود که خواست رو ارزو بزاره تا وقتی رف تو جمع چشم نخوره ولی علی راضی نشد گف میخوام همینجور بمونه ....
مادرارزو راضی نشد گف نه احسان راضی نمیشه اینجوری بره ....بین همه زنان میترسم یکی عکسی فیلمی بگیره ....اونوقت پخش بشه خوبه....
ارزو بغل علی بود که علی یهو ناراحت شد سر مادر ارزو داد زد و گف احسان چرند میگه از امشب من شوهر ارزویم هرچی من بگم....
که مادر ارزو بهش برخورد و رف بیرون پیش زنان....
ارزو روشو کرد به علی گف علیییییییی ....این چه کاری بود اخه سرمامانم داد زدی....
علی چشاشو بست و دست به موهاش زد و گف نمدونم چرا اینجوری شد نباید داد میزدم....ببخشید ...
علی یدفه دست ارزو گرف و رفتن بیرون از اتاق پیش زنان ارزو شنل نپوشیده بود ....
هرطرف ک نیگاکرد مردی ندید همه زن بودن ....
ارزو خیالش راحت شد ...
رفتن روصندلی نشستن جلوشون هم سفره ابشاری و قشنگ بود باید به هم عسل بدن بخورن اول علی با انگشتش داد دهن ارزو که ارزو محکم انگشتشو گاز گرف و عسلو خورد ....
بعدش ارزو هم داد علی.....همه بادست زدن و کل و رقص خوشحال بودن ...
کیکو هم بریدن و به همدیگه دادن خوردن ....
نوبت حنا شد که باید علی و ارزو بلندشن علی یه سبد قشنگ پراز حنا قلبی کوچیک کوچیک بودن گرفته بود و ارزو ازش میبرد و میداد به یکی یکی زنان ....همه از جاشون بلند شده بودن ...
این رسم تاحالا کسی انجامش نداده بود ...
همه دست به دهن مونده بودن و تعجب کرده بودن.....
هر دوتا باهم دیگه پچ پچ میکردن ارزو تو دلش گف انگار اولین زنی هستم که دارم عروسی میکنم ....
اخرای شب شد و همه داشتن میرفتن و علی پیش مردا بود اومد پیش ارزو نمتونست ازش لب بگیره چون کل رژ میرف دهنش به ارزو و خندیدن رو پیشونیش بوسیدش ...که مادرعلی اومد پیششون دست میزد و خوشحال بود که اخرش به ارزوش رسید از خداش بود علی ارزو رو بگیره .....
که یدفه احسان با اون تیپ شیکش وارد شد و گف میخوام عکس بگیرم با تنها باشید مادر علی رف بیر
دیدگاه ها (۱)

شبیه لباسای حنابندون: ارزو

نظرررررزز.کامنت...

شخصیت:لعیا

شخصیت:احسان

پارت ۴۳

part12

part5. . ماشین جلوی یه ساختمون کوچیک ایستاد یونجون از راننده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط