part
part5
.
.
ماشین جلوی یه ساختمون کوچیک ایستاد یونجون از راننده تشکر کرد و بعد برداشتن جعبه هاش پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت جای بدی نبود ولی نمیشد بهش گفت عالی یه خونه دوطبقه ساده با یه حیاط کوچیک بود که انگار هزار ساله کسی توش نرفته،کلیدی که صاحبخونه بهش داده بود رو بیرون آورد و درو باز کرد و وارد شد داخل خونه مرتب بود و یه تلوزیون و یه مبل دونفره جلوش بود و چند تا صندلی راحتی هم کنارش آشپزخونه سمت چپ بود و اتاقا هم طبقه بالا، تو خونه گشتی زد تا آشنا بشه و به اتاق ها رسید دوتا اتاق روبروی هم بودن دقیقا مثل اتاق خودشو و بومگیو!
صاحبخونه بهش گفته بود اتاقش سمت چپیه پس درو باز کرد و داخل شد زیاد کوچیک نبود و یه تخت تک نفره وسط اتاق بود. وسایلاشو چید و رفت تا بیشتر تو خونه بگرده که چشمش به در اتاق همخونش افتاد درو باز کرد و داخل شد کسی خونه نبود پس فرصت خوبی برای شناختن خونه بود، از اتاق بوی عود کاج میومد که آرامش خاصی رو تو درون یونجون ایجاد میکرد داخل اتاق پر از پوستر موسیقی های مختلف مثل راک و پاپ بود و یه گیتار گوشه اتاق بود کل اتاق تقریبا از لوازم سیاه و سفید و آبی پر شده بودن چقدر سلیقش عجیب بود مثل یه نفر که میشناخت..!
در اتاقو بست و از خونه بیرون رفت تا وسایلای مورد نیازشو بخره؛
.
حدود ساعت هشت بود که برگشت خونه، در باز بود پس حتما همخونش برگشته بود چراغا خاموش بودن و فقط چراغ راهرو طبقه بالا روشن بود، وسایلاشو روی میز گذاشت و و چراغارو روشن کرد که صدای باز شدن در اتاق اومد حتما همخونش بود، رفت تو آشپزخونه و یه لیوان آب برا خودش ریخت و سر کشید
+سلام تو باید همون همخونه جدیدم باشی درسته؟ اسمت چی بود؟
یونجون برگشت تا با همخونش آشنا بشه که با دیدن صحنه جلوش لیوان از دستش افتاد و شکست
_بو.. م.. بومگیو؟
+اوه من خودمو معرفی نکردم من اوه بوم هستم
_اوه بوم؟
یونجون توان حرف زدن و نفس کشیدن نداشت، زانوهاس میلرزیدن حتما دوباره مست کرده بود وگرنه چحوری ممکن بود یه نفر اینقدر شبیه اون باشه؟ نه امکان نداشت حتما اگه دوباره بخواد لمسش کنه ناپدید میشه یون جلو رفت و دستشو نزدیک صورت پسر کرد و گونشو لمس کرد یه لحظه نفسش برید.. اون.. اون محو نشده بود پس.. واقعی بود؟
+ببخشید؟ شما حالتون خوبه؟ فکر کنم بد موقع مزاحم شدم
چقدر صداشم شبیه اون بود چجوری امکان داشت؟
_من.. من یونجونم، چوی یونجون.. شما خیلی شبیه یه نفرید که میشناختم ببخشید یه لحظه اشتباه کردم
نه... نه.. حتما اون یه نفر دیگه بود و اون اشتباه میکرد، امکان نداشت اون بومگیوی خودش باشه
+اوه متوجهم همونطور که گفتم من همخونه جدیدتونم امیدوارم خوب باهم کنار بیایم اگه امکانش هست میخواستم درمورد شرایط زندگی تو این خونه یه صحبتی داشته باشیم!
+یونجون شی؟
_اوه.. حتما
یونجون بدنبال پسر وارد حال شد و روی مبل نشست و منتظر شد تا اون بره و چیزی بیاره. یون همونطور که رفتن پسرو تماشا میکرد غرق افکارش شد، چقدر بدنش.. لباش.. بینیش.. و چ.. چشماش شبیه بومگیو بود ولی.. بومگیو مرده بود اونم سه سال پیش این چجوری ممکن بود؟ ضربان قلبش بالا رفته بود ودستاش یخ کرده بود اینکه حتی وقتی کیو میدید که شبیه بوم بود اینجوری دست و پاشو گم میکرد عصبانیش میکرد اون حق نداشت این پسرو با بوم اشتباه بگیره باید خودشو جمع و جور میکرد وگرنه ممکن بود اشتباه برداشت کنه!
.
.
.
.
ماشین جلوی یه ساختمون کوچیک ایستاد یونجون از راننده تشکر کرد و بعد برداشتن جعبه هاش پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت جای بدی نبود ولی نمیشد بهش گفت عالی یه خونه دوطبقه ساده با یه حیاط کوچیک بود که انگار هزار ساله کسی توش نرفته،کلیدی که صاحبخونه بهش داده بود رو بیرون آورد و درو باز کرد و وارد شد داخل خونه مرتب بود و یه تلوزیون و یه مبل دونفره جلوش بود و چند تا صندلی راحتی هم کنارش آشپزخونه سمت چپ بود و اتاقا هم طبقه بالا، تو خونه گشتی زد تا آشنا بشه و به اتاق ها رسید دوتا اتاق روبروی هم بودن دقیقا مثل اتاق خودشو و بومگیو!
صاحبخونه بهش گفته بود اتاقش سمت چپیه پس درو باز کرد و داخل شد زیاد کوچیک نبود و یه تخت تک نفره وسط اتاق بود. وسایلاشو چید و رفت تا بیشتر تو خونه بگرده که چشمش به در اتاق همخونش افتاد درو باز کرد و داخل شد کسی خونه نبود پس فرصت خوبی برای شناختن خونه بود، از اتاق بوی عود کاج میومد که آرامش خاصی رو تو درون یونجون ایجاد میکرد داخل اتاق پر از پوستر موسیقی های مختلف مثل راک و پاپ بود و یه گیتار گوشه اتاق بود کل اتاق تقریبا از لوازم سیاه و سفید و آبی پر شده بودن چقدر سلیقش عجیب بود مثل یه نفر که میشناخت..!
در اتاقو بست و از خونه بیرون رفت تا وسایلای مورد نیازشو بخره؛
.
حدود ساعت هشت بود که برگشت خونه، در باز بود پس حتما همخونش برگشته بود چراغا خاموش بودن و فقط چراغ راهرو طبقه بالا روشن بود، وسایلاشو روی میز گذاشت و و چراغارو روشن کرد که صدای باز شدن در اتاق اومد حتما همخونش بود، رفت تو آشپزخونه و یه لیوان آب برا خودش ریخت و سر کشید
+سلام تو باید همون همخونه جدیدم باشی درسته؟ اسمت چی بود؟
یونجون برگشت تا با همخونش آشنا بشه که با دیدن صحنه جلوش لیوان از دستش افتاد و شکست
_بو.. م.. بومگیو؟
+اوه من خودمو معرفی نکردم من اوه بوم هستم
_اوه بوم؟
یونجون توان حرف زدن و نفس کشیدن نداشت، زانوهاس میلرزیدن حتما دوباره مست کرده بود وگرنه چحوری ممکن بود یه نفر اینقدر شبیه اون باشه؟ نه امکان نداشت حتما اگه دوباره بخواد لمسش کنه ناپدید میشه یون جلو رفت و دستشو نزدیک صورت پسر کرد و گونشو لمس کرد یه لحظه نفسش برید.. اون.. اون محو نشده بود پس.. واقعی بود؟
+ببخشید؟ شما حالتون خوبه؟ فکر کنم بد موقع مزاحم شدم
چقدر صداشم شبیه اون بود چجوری امکان داشت؟
_من.. من یونجونم، چوی یونجون.. شما خیلی شبیه یه نفرید که میشناختم ببخشید یه لحظه اشتباه کردم
نه... نه.. حتما اون یه نفر دیگه بود و اون اشتباه میکرد، امکان نداشت اون بومگیوی خودش باشه
+اوه متوجهم همونطور که گفتم من همخونه جدیدتونم امیدوارم خوب باهم کنار بیایم اگه امکانش هست میخواستم درمورد شرایط زندگی تو این خونه یه صحبتی داشته باشیم!
+یونجون شی؟
_اوه.. حتما
یونجون بدنبال پسر وارد حال شد و روی مبل نشست و منتظر شد تا اون بره و چیزی بیاره. یون همونطور که رفتن پسرو تماشا میکرد غرق افکارش شد، چقدر بدنش.. لباش.. بینیش.. و چ.. چشماش شبیه بومگیو بود ولی.. بومگیو مرده بود اونم سه سال پیش این چجوری ممکن بود؟ ضربان قلبش بالا رفته بود ودستاش یخ کرده بود اینکه حتی وقتی کیو میدید که شبیه بوم بود اینجوری دست و پاشو گم میکرد عصبانیش میکرد اون حق نداشت این پسرو با بوم اشتباه بگیره باید خودشو جمع و جور میکرد وگرنه ممکن بود اشتباه برداشت کنه!
.
.
- ۱۲۴
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط