{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اولین فیک:

اولین فیک:
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم

پارت: ¹

ات مثل هر روز جلوی پنجره نشسته بود و به آسمون سیاه نگاه میکرد و پاشو بغل کرده بود. به زمین خیره شده بود و به خود تکرار می‌کرد:
نمیشه بهش زنگ بزنه؟
سرشو بالا گرفت و دستش رو به کاناپه ای که پر از خاطرات شیرین بود کشید. یعنی کجای کار اشتباه بود ؟
۵ ماه پیش توی بغلش روی این کاناپه خوابش برده بود.
چرا دیگه قرار نبود اون حس و تجربه کنه؟
پاهای برهنه اش رو بر روی زمین گذاشت و چراغ های خونه رو روشن کرد. به دری که برای اولین بار قدم گذاشت و داخل این خونه اومد نگاه کرد.
مست بود
شاید بزرگترین اشتباه زندگیش همون موقع به وقوع پیوست ، شاید اون هر شب با یکی دیگه بود... توی همین خونه... روی این کاناپه روی همون تخت روی همون میزی که ات رو واسه اولین بار بوسیده بود. ات دست یخ زده اش رو به در کشید و رو به راهرویی که انتهاش می‌رسید به اتاق خودش و تهیونگ رفت. به در که رسید به دستگیره در خیره نگاه کرد.
پوزخندی سرشار از غم بر لبانش نقش بست و با فشاری سمت پایین در رو سمت داخل باز کرد. وارد اتاق که شد قدمی برداشت.
افکارش باز مثل موریانه به ذهنش حمله کردند با خودش می‌گفت «من فقط توی این اتاق به باز خوابیدم و تو همون شب عشق زندگیم و از دست دادم»
ات با نگاهش رو پر از غم به اطرافش دوخت و به سرتا سر اتاق نگاهی کرد
خاطرات تلخ یادش اومد. زندگی خیلی بد باهاش تا کرده بود
ات هر شب بعد اینکه اون یه شب خوبی برای خودش با دخترای دیگه می‌ساخت باید میومد تو این اتاق کوفتی و آثار اون شب و جمع می‌کرد‌.
معلوم نبود تو این خونه ات نقش خدمتکار رو داره یا نقش بانوی خونه. افکار دیوونه اش کرد. سریع چراغ هارو خاموش کرد و در رو دوباره بست و از اتاق خارج شد. به در تکیه زد و دستانش رو دور گردنش برد و چشماش رو روی هم محکم می‌فشرد. قطرات اشک از چشماش جاری شد. با چشم هایی که از اشک خیس شده بود و تار میدید بلند شد و اون راهرو رو دوباره گذروند.
ذهنش برگشت به زمانی که تهیونک برای اولین بار اون و به این خونه دعوت کرد
اون روز تهیونگ براش غذا پخت و ات روی کابینت نشسته بود و به تهیونگ نگاه میکرد و لبخند میزد و گاهی با صدای بلند قهقهه میزد و تهیونگ با دیدن لبخند های ات میخندید
شرط پارت بعد؟
۲۰ لایک
دیدگاه ها (۳)

سلاممم بچه هاااا*چک شه*میخوام فیک بنویسم‌ ولی میخوام بدونم ا...

چجوری میشه یه انسان انقدر زیبا باشه😭؟گاهی زیبایی شو‌ میپرستم...

چشماش افتاد به اونجا. همیشه ازش می‌ترسید. ولی این بار می‌خوا...

وای این آهنگ جون می ده شب توی ماشین گوشی بدی واون چراغ ها...

سناریو سانزو هاروچیرووقتی دعوتت میکنه کافه☕️: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط