#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ³
فلش بک
ات مثل همیشه سر قرار رفت تا با تهیونگ ملاقات کنه. تهیونگ اومد اما قیافهاش مثل همیشه نبود یه خشم و ترسناک بودن عجیبی داشت.
ات: س..سلام خوبی؟ *با ترس
تهیونگ فقط سرش و تکون داد و گفت که باید برن به یه جایی
ات که متعجب شده بود با لحن بر از تعجب و سوال رو به تهیونگ کرد و پرسید
ات: کجا می..ریم..؟
تهیونگ : جای بدی نیست
حرفش باعث شد ترس دو چندان گلوی ات رو بگیره امادیگه هیچ حرفی بینشون زده نشد و ات و تهیونگ سوار ماشین شدن و سمت خارج شهر حرکت کردن. ۲۰ دقیقه گذشت که به عمارت همیشگی تهیونگ رسیدن
تهیونگ : پیاده شو
ات با ترس پیاده شد و سمت داخل حرکت کرد وقتی داخل شدن تهیونگ به ات گفت بشینه رو کاناپه و خودش هم رو به روش نشست.
سپس با دست به بادیگاردی که پشتشون بود اشاره کرد و گفت
تهیونگ : بیاریدش
ات متعجب به تهیونگ نگاه میکرد که ناگهان خشکش زد. از جاش با ترس بلند شد. باورش نمیشد پسری که همیشه براش عامل امنیت بود و انقدر دوسش داشت همچین کاری کنه. مردی که الان میدید پدرش بود مین جی یونگ
ات با ترس سمت پدرش رفت با گریه و ترس گفت
ات: بابا... بابا... چیشده
سرش رو سمت تهیونگ برگردوند. لحنش بلند بود... اما با بغض آمیخته شده بود
ات: چه غلطی داری میکنی روانی؟
تهیونگ بیخیال به واکنش های ات به بادیگارداش دستور داد اون دوتا رو نزدیک بیارن و روی کاناپه بنشونن
ات: چیکار داری میکنی تهیونگ؟
تهیونگ به جی یونگ نگاه کرد
تهیونگ: میخوام با ات ازدواج کنم
تو ذهنش خونسردی خاصی موج میزد.
جی یونگ: جنازه ات رو نمیزارم رو شونه هات بزاری مرتیکه...
تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت جی یونگ حمله ور شد . ات که تا شونه های تهیونگ بود سمت تهیونگ بلند شد
ات: اشغال عوضی از جون من و خانوادم چی میخوای اون همه حرفات دروغ بود؟
تهیونگ اولین سیلی زندگی ات رو روی گونه اش نشوند طوری که ات روی زمین افتاد و از گوشه لبش خون اومد.....
پارت: ³
فلش بک
ات مثل همیشه سر قرار رفت تا با تهیونگ ملاقات کنه. تهیونگ اومد اما قیافهاش مثل همیشه نبود یه خشم و ترسناک بودن عجیبی داشت.
ات: س..سلام خوبی؟ *با ترس
تهیونگ فقط سرش و تکون داد و گفت که باید برن به یه جایی
ات که متعجب شده بود با لحن بر از تعجب و سوال رو به تهیونگ کرد و پرسید
ات: کجا می..ریم..؟
تهیونگ : جای بدی نیست
حرفش باعث شد ترس دو چندان گلوی ات رو بگیره امادیگه هیچ حرفی بینشون زده نشد و ات و تهیونگ سوار ماشین شدن و سمت خارج شهر حرکت کردن. ۲۰ دقیقه گذشت که به عمارت همیشگی تهیونگ رسیدن
تهیونگ : پیاده شو
ات با ترس پیاده شد و سمت داخل حرکت کرد وقتی داخل شدن تهیونگ به ات گفت بشینه رو کاناپه و خودش هم رو به روش نشست.
سپس با دست به بادیگاردی که پشتشون بود اشاره کرد و گفت
تهیونگ : بیاریدش
ات متعجب به تهیونگ نگاه میکرد که ناگهان خشکش زد. از جاش با ترس بلند شد. باورش نمیشد پسری که همیشه براش عامل امنیت بود و انقدر دوسش داشت همچین کاری کنه. مردی که الان میدید پدرش بود مین جی یونگ
ات با ترس سمت پدرش رفت با گریه و ترس گفت
ات: بابا... بابا... چیشده
سرش رو سمت تهیونگ برگردوند. لحنش بلند بود... اما با بغض آمیخته شده بود
ات: چه غلطی داری میکنی روانی؟
تهیونگ بیخیال به واکنش های ات به بادیگارداش دستور داد اون دوتا رو نزدیک بیارن و روی کاناپه بنشونن
ات: چیکار داری میکنی تهیونگ؟
تهیونگ به جی یونگ نگاه کرد
تهیونگ: میخوام با ات ازدواج کنم
تو ذهنش خونسردی خاصی موج میزد.
جی یونگ: جنازه ات رو نمیزارم رو شونه هات بزاری مرتیکه...
تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت جی یونگ حمله ور شد . ات که تا شونه های تهیونگ بود سمت تهیونگ بلند شد
ات: اشغال عوضی از جون من و خانوادم چی میخوای اون همه حرفات دروغ بود؟
تهیونگ اولین سیلی زندگی ات رو روی گونه اش نشوند طوری که ات روی زمین افتاد و از گوشه لبش خون اومد.....
- ۱۸۹
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط