Part
Part⁷⁴
آسیه: ایبیکهههه😤
رفتم پیش دوروک
دوروک: رفت
آسیه: آره رفت
دوروک: منم برم دیگه
آسیه: کجا
دوروک: ی...یعنی چی کجا
آسیه: منظورم اینه کهههه تا وقتی صبحونه نخوری نمیزارم بری که تنها میخوای بری خونه چیکار کنی🙄
دوروک: باشه آسیه خانم هرچی شما بگین😏
آسیه: من برم لباسامو عوض کنم
دوروک: آنیسا بیدار شد
آسیه: نه اون هنوز خوابه بچم😄
فکر نکنم حالا حالا ها بیدار شه آخه دیشب دیدی که از خواب بیدار شد
دوروک: اما میشه من برم ی سر بهش بزنم
آسیه: آره چرا اجازه میگری
خب هرچیم باشه هر مشکلی ما باهم داشته باشیم بالاخره تو بابای اونی لازم نیست اجازه بگیری
دوروک: با خودم گفتم چی شده آسیه داره این حرفارو میزنه؟؟
چیزی تو خواب دیده؟؟ چیزی به سرش خورده ؟؟اتفاقی افتاده؟؟😐😳
آسیه تو خوبی؟؟
آسیه: آره چرا
دوروک: آخه تا حالا همچین چیزایی نمی گفتی همش خودتو آنیسا رو ازم دور میکردین
آسیه: آها در اون مورد
تو ازم فرصت میخواستی منم کم کم دارم بهت اعتماد میکنم. خوبه🙂
دوروک: ی...یعنی الان دیگه بهم.. فرصت دادی😃
آسیه: اهوم میشه گف🙂
آسیه: ایبیکهههه😤
رفتم پیش دوروک
دوروک: رفت
آسیه: آره رفت
دوروک: منم برم دیگه
آسیه: کجا
دوروک: ی...یعنی چی کجا
آسیه: منظورم اینه کهههه تا وقتی صبحونه نخوری نمیزارم بری که تنها میخوای بری خونه چیکار کنی🙄
دوروک: باشه آسیه خانم هرچی شما بگین😏
آسیه: من برم لباسامو عوض کنم
دوروک: آنیسا بیدار شد
آسیه: نه اون هنوز خوابه بچم😄
فکر نکنم حالا حالا ها بیدار شه آخه دیشب دیدی که از خواب بیدار شد
دوروک: اما میشه من برم ی سر بهش بزنم
آسیه: آره چرا اجازه میگری
خب هرچیم باشه هر مشکلی ما باهم داشته باشیم بالاخره تو بابای اونی لازم نیست اجازه بگیری
دوروک: با خودم گفتم چی شده آسیه داره این حرفارو میزنه؟؟
چیزی تو خواب دیده؟؟ چیزی به سرش خورده ؟؟اتفاقی افتاده؟؟😐😳
آسیه تو خوبی؟؟
آسیه: آره چرا
دوروک: آخه تا حالا همچین چیزایی نمی گفتی همش خودتو آنیسا رو ازم دور میکردین
آسیه: آها در اون مورد
تو ازم فرصت میخواستی منم کم کم دارم بهت اعتماد میکنم. خوبه🙂
دوروک: ی...یعنی الان دیگه بهم.. فرصت دادی😃
آسیه: اهوم میشه گف🙂
- ۲.۹k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط