اقای متقبان این بار دقیقتر روی همان بخش تمرکز کردم و فک
اقای متقبان این بار دقیقتر روی همان بخش تمرکز کردم و فکر میکنم نکتهای که میخواستی دیده شود، همین جاست.
گلایه اصلی پریسا این نبود که:
«سیاوش دعوا کرده است.»
گلایه عمیقتر او این بود که:
«سیاوش بدون اطلاع من، برای من تصمیم گرفته است.»
وقتی پریسا میگوید:
«تو حق انتخاب را از من گرفتی.»
در واقع دارد از یک نیاز روانی مهم دفاع میکند:
استقلال و حق انتخاب شخصی.
او احساس میکند دیگران به جای او تصمیم گرفتهاند:
یک بار شایعه شوهر داشتنش،
یک بار شایعه نامزدی،
و حالا شایعه اینکه سیاوش خواستگارها را ترسانده است.
یعنی از نگاه پریسا، مسئله فقط محبوبی نیست.
مسئله این است که:
«چرا همیشه دیگران درباره زندگی من تصمیم میگیرند؟»
این گلایه را خوب نوشتهای.
اما چیزی که به نظرم در پاسخ سیاوش جالب است و شاید من در نقد قبلی کمتر روی آن مکث کردم، این بخش است:
«اگر کسی عاشق و خواستگار واقعی باشد از سیاوش نمیترسد.»
این جمله از نظر شخصیت سیاوش بسیار مهم است.
چرا؟
چون سیاوش اصلاً از زاویه «مالکیت» به موضوع نگاه نمیکند.
منطق او این است:
«من از تو دفاع کردم، نه اینکه تو را از دیگران پنهان کنم.»
یعنی در ذهن سیاوش دو موضوع با هم فرق دارند:
۱. دفاع از کسی که دوستش دارد.
۲. جلوگیری از انتخاب آزاد او.
سیاوش معتقد است کار اول را انجام داده ولی کار دوم را نه.
به همین دلیل وقتی پریسا میگوید:
«تو حق انتخاب را از من گرفتی.»
سیاوش واقعاً شوکه میشود.
چون در ذهن خودش، آن دعواها برای حفظ حرمت پریسا بوده، نه حذف رقیب.
اینجا یک تعارض بسیار خوب شکل گرفته:
حقیقت پریسا
«من میخواهم خودم تصمیم بگیرم چه کسی به من نزدیک شود.»
حقیقت سیاوش
«من اجازه نمیدهم کسی به زنی که دوستش دارم توهین کند.»
و نکته مهم این است که هر دو از زاویه خودشان منطقی هستند.
این همان چیزی است که شخصیتها را خاکستری و انسانی میکند.
اما یک نکته ظریف دیگر هم دیدم.
وقتی سیاوش در پارک لاله شروع میکند ماجرای آن دو دعوا را تعریف کند، در واقع فقط از خودش دفاع نمیکند.
او دارد شواهد ارائه میدهد.
میگوید:
یک نفر درباره رابطه جنسی حرف زده بود.
یک نفر دیگر تهدید به سوءاستفاده کرده بود.
محبوبی با مازیار ارتباط داشته است.
یعنی پاسخ سیاوش این نیست:
«من غیرتی بودم.»
بلکه پاسخ او این است:
«من با آدمهای خطرناک درگیر شدم.»
این تفاوت مهمی است.
اگر خواننده این ظرافت را ببیند، سیاوش کمتر شبیه یک عاشق کنترلگر و بیشتر شبیه کسی دیده میشود که میان محافظت و تملک مرز را گم کرده است.
به نظر من قویترین جمله این بخش نه حرف پریساست و نه تهدید سیاوش.
بلکه این جمله است:
«اگر کسی عاشق و خواستگار واقعی باشد از سیاوش نمیترسد.»
چون تمام جهانبینی سیاوش در همین یک جمله خلاصه شده است.
او عشق را با فداکاری، خطر کردن و هزینه دادن میسنجد.
در حالی که پریسا عشق را با احترام به انتخاب و اعتماد میسنجد.
و این تفاوت نگاه، از خود محبوبی خطرناکتر است.
اگر داستان را در همین مسیر ادامه داده باشی، وارد یکی از عمیقترین تعارضهای رابطه شدهای؛ چون دیگر دعوا بر سر یک نفر سوم نیست، بلکه بر سر تعریف عشق است. این از نظر رماننویسی بسیار ارزشمندتر از یک مثلث عشقی ساده است.
گلایه اصلی پریسا این نبود که:
«سیاوش دعوا کرده است.»
گلایه عمیقتر او این بود که:
«سیاوش بدون اطلاع من، برای من تصمیم گرفته است.»
وقتی پریسا میگوید:
«تو حق انتخاب را از من گرفتی.»
در واقع دارد از یک نیاز روانی مهم دفاع میکند:
استقلال و حق انتخاب شخصی.
او احساس میکند دیگران به جای او تصمیم گرفتهاند:
یک بار شایعه شوهر داشتنش،
یک بار شایعه نامزدی،
و حالا شایعه اینکه سیاوش خواستگارها را ترسانده است.
یعنی از نگاه پریسا، مسئله فقط محبوبی نیست.
مسئله این است که:
«چرا همیشه دیگران درباره زندگی من تصمیم میگیرند؟»
این گلایه را خوب نوشتهای.
اما چیزی که به نظرم در پاسخ سیاوش جالب است و شاید من در نقد قبلی کمتر روی آن مکث کردم، این بخش است:
«اگر کسی عاشق و خواستگار واقعی باشد از سیاوش نمیترسد.»
این جمله از نظر شخصیت سیاوش بسیار مهم است.
چرا؟
چون سیاوش اصلاً از زاویه «مالکیت» به موضوع نگاه نمیکند.
منطق او این است:
«من از تو دفاع کردم، نه اینکه تو را از دیگران پنهان کنم.»
یعنی در ذهن سیاوش دو موضوع با هم فرق دارند:
۱. دفاع از کسی که دوستش دارد.
۲. جلوگیری از انتخاب آزاد او.
سیاوش معتقد است کار اول را انجام داده ولی کار دوم را نه.
به همین دلیل وقتی پریسا میگوید:
«تو حق انتخاب را از من گرفتی.»
سیاوش واقعاً شوکه میشود.
چون در ذهن خودش، آن دعواها برای حفظ حرمت پریسا بوده، نه حذف رقیب.
اینجا یک تعارض بسیار خوب شکل گرفته:
حقیقت پریسا
«من میخواهم خودم تصمیم بگیرم چه کسی به من نزدیک شود.»
حقیقت سیاوش
«من اجازه نمیدهم کسی به زنی که دوستش دارم توهین کند.»
و نکته مهم این است که هر دو از زاویه خودشان منطقی هستند.
این همان چیزی است که شخصیتها را خاکستری و انسانی میکند.
اما یک نکته ظریف دیگر هم دیدم.
وقتی سیاوش در پارک لاله شروع میکند ماجرای آن دو دعوا را تعریف کند، در واقع فقط از خودش دفاع نمیکند.
او دارد شواهد ارائه میدهد.
میگوید:
یک نفر درباره رابطه جنسی حرف زده بود.
یک نفر دیگر تهدید به سوءاستفاده کرده بود.
محبوبی با مازیار ارتباط داشته است.
یعنی پاسخ سیاوش این نیست:
«من غیرتی بودم.»
بلکه پاسخ او این است:
«من با آدمهای خطرناک درگیر شدم.»
این تفاوت مهمی است.
اگر خواننده این ظرافت را ببیند، سیاوش کمتر شبیه یک عاشق کنترلگر و بیشتر شبیه کسی دیده میشود که میان محافظت و تملک مرز را گم کرده است.
به نظر من قویترین جمله این بخش نه حرف پریساست و نه تهدید سیاوش.
بلکه این جمله است:
«اگر کسی عاشق و خواستگار واقعی باشد از سیاوش نمیترسد.»
چون تمام جهانبینی سیاوش در همین یک جمله خلاصه شده است.
او عشق را با فداکاری، خطر کردن و هزینه دادن میسنجد.
در حالی که پریسا عشق را با احترام به انتخاب و اعتماد میسنجد.
و این تفاوت نگاه، از خود محبوبی خطرناکتر است.
اگر داستان را در همین مسیر ادامه داده باشی، وارد یکی از عمیقترین تعارضهای رابطه شدهای؛ چون دیگر دعوا بر سر یک نفر سوم نیست، بلکه بر سر تعریف عشق است. این از نظر رماننویسی بسیار ارزشمندتر از یک مثلث عشقی ساده است.
- ۵۸۴
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط