GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۲۲ ✦
اتاق برای چند ثانیه ساکت شد.
همه به جملهای که پشت عکس نوشته شده بود خیره مانده بودند.
"قاتل واقعی هنوز داخل مدرسه است."
بورا آرام عکس را پایین آورد.
بورا : «یعنی... هان سوآ کشته شده؟»
مدیر مدرسه چیزی نگفت.
و همین سکوتش بیشتر از هر جوابی ترسناک بود.
---
جونگکوک عکس را از دست بورا گرفت.
نگاهش روی تصویر ثابت ماند.
جونگکوک : «پس چرا هیچکس حقیقت رو نگفت؟»
مدیر آرام نفس کشید.
مدیر : «چون بعضی حقیقتها باعث نابودی آدمها میشن.»
---
جیمین با تعجب گفت:
جیمین : «یعنی سالها همه سکوت کردن؟»
یونگی : «احتمالاً.»
جیمین : «این مدرسه واقعاً مشکل داره.»
یونگی : «بالاخره یه چیزی گفتی که همه قبول دارن.»
---
بورا به مدیر نگاه کرد.
بورا : «شما چی میدونید؟»
مدیر چند لحظه سکوت کرد.
بعد پوشهی دیگری روی میز گذاشت.
مدیر : «من همه چیز رو نمیدونم.»
مکث کرد.
مدیر : «اما میدونم هان سوآ قبل از ناپدید شدن، اسم یک نفر رو بارها تکرار کرده بود.»
---
همه منتظر ماندند.
جونگکوک : «اسم کی؟»
مدیر به آرامی جواب داد:
مدیر : «کیم سئونگ وو.»
---
جونگکوک خشکش زد.
همان اسم.
همان پسری که شبیه خودش بود.
---
بورا متوجه تغییر حالتش شد.
بورا : «جونگکوک؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط دستش را مشت کرد.
---
بعد از رفتن مدیر...
چهار نفر در باشگاه ماندند.
جیمین : «خب... الان ما یک روح داریم، یک قاتل، یک راز قدیمی و یک نفر که شبیه جونگکوکه.»
مکث کرد.
جیمین : «کسی فکر نمیکنه این زیادیه؟»
---
بورا لبخند کوچکی زد.
اما سریع دوباره جدی شد.
بورا : «باید بفهمیم کیم سئونگ وو کیه.»
یونگی : «و چرا اسمش به جونگکوک ربط داره.»
---
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
بورا نزدیکش رفت.
بورا : «تنهایی فکر نکن.»
جونگکوک : «عادت دارم.»
بورا : «ولی الان لازم نیست.»
---
جونگکوک برای لحظهای به او نگاه کرد.
صدای آرام بورا باعث شد کمی از سنگینی ذهنش کم شود.
جونگکوک : «چرا انقدر به من اعتماد داری؟»
بورا لبخند کوچکی زد.
بورا : «چون تو با اینکه میترسی... باز هم جلو میری.»
---
جونگکوک چیزی نگفت.
اما نگاهش برای چند ثانیه روی بورا ماند.
---
آن طرف کلاس...
جیمین آرام به یونگی گفت:
جیمین : «فکر کنم این دوتا خودشون آخرین نفراتی هستن که میفهمن چه حسی دارن.»
یونگی : «احتمالاً.»
جیمین : «تو هم همینطوریای؟»
یونگی : «چی؟»
جیمین : «دیر میفهمی.»
یونگی نگاهش کرد.
یونگی : «راجع به چی؟»
جیمین لبخند زد.
جیمین : «هیچی.»
---
شب همان روز...
بورا پیام عجیبی دریافت کرد.
یک عکس.
بدون فرستنده.
---
در عکس...
هان سوآ کنار یک نفر ایستاده بود.
اما این بار صورت آن فرد مشخص بود.
---
و آن شخص...
کسی نبود جز...
پدر جونگکوک.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۲۲ ✦
اتاق برای چند ثانیه ساکت شد.
همه به جملهای که پشت عکس نوشته شده بود خیره مانده بودند.
"قاتل واقعی هنوز داخل مدرسه است."
بورا آرام عکس را پایین آورد.
بورا : «یعنی... هان سوآ کشته شده؟»
مدیر مدرسه چیزی نگفت.
و همین سکوتش بیشتر از هر جوابی ترسناک بود.
---
جونگکوک عکس را از دست بورا گرفت.
نگاهش روی تصویر ثابت ماند.
جونگکوک : «پس چرا هیچکس حقیقت رو نگفت؟»
مدیر آرام نفس کشید.
مدیر : «چون بعضی حقیقتها باعث نابودی آدمها میشن.»
---
جیمین با تعجب گفت:
جیمین : «یعنی سالها همه سکوت کردن؟»
یونگی : «احتمالاً.»
جیمین : «این مدرسه واقعاً مشکل داره.»
یونگی : «بالاخره یه چیزی گفتی که همه قبول دارن.»
---
بورا به مدیر نگاه کرد.
بورا : «شما چی میدونید؟»
مدیر چند لحظه سکوت کرد.
بعد پوشهی دیگری روی میز گذاشت.
مدیر : «من همه چیز رو نمیدونم.»
مکث کرد.
مدیر : «اما میدونم هان سوآ قبل از ناپدید شدن، اسم یک نفر رو بارها تکرار کرده بود.»
---
همه منتظر ماندند.
جونگکوک : «اسم کی؟»
مدیر به آرامی جواب داد:
مدیر : «کیم سئونگ وو.»
---
جونگکوک خشکش زد.
همان اسم.
همان پسری که شبیه خودش بود.
---
بورا متوجه تغییر حالتش شد.
بورا : «جونگکوک؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط دستش را مشت کرد.
---
بعد از رفتن مدیر...
چهار نفر در باشگاه ماندند.
جیمین : «خب... الان ما یک روح داریم، یک قاتل، یک راز قدیمی و یک نفر که شبیه جونگکوکه.»
مکث کرد.
جیمین : «کسی فکر نمیکنه این زیادیه؟»
---
بورا لبخند کوچکی زد.
اما سریع دوباره جدی شد.
بورا : «باید بفهمیم کیم سئونگ وو کیه.»
یونگی : «و چرا اسمش به جونگکوک ربط داره.»
---
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
بورا نزدیکش رفت.
بورا : «تنهایی فکر نکن.»
جونگکوک : «عادت دارم.»
بورا : «ولی الان لازم نیست.»
---
جونگکوک برای لحظهای به او نگاه کرد.
صدای آرام بورا باعث شد کمی از سنگینی ذهنش کم شود.
جونگکوک : «چرا انقدر به من اعتماد داری؟»
بورا لبخند کوچکی زد.
بورا : «چون تو با اینکه میترسی... باز هم جلو میری.»
---
جونگکوک چیزی نگفت.
اما نگاهش برای چند ثانیه روی بورا ماند.
---
آن طرف کلاس...
جیمین آرام به یونگی گفت:
جیمین : «فکر کنم این دوتا خودشون آخرین نفراتی هستن که میفهمن چه حسی دارن.»
یونگی : «احتمالاً.»
جیمین : «تو هم همینطوریای؟»
یونگی : «چی؟»
جیمین : «دیر میفهمی.»
یونگی نگاهش کرد.
یونگی : «راجع به چی؟»
جیمین لبخند زد.
جیمین : «هیچی.»
---
شب همان روز...
بورا پیام عجیبی دریافت کرد.
یک عکس.
بدون فرستنده.
---
در عکس...
هان سوآ کنار یک نفر ایستاده بود.
اما این بار صورت آن فرد مشخص بود.
---
و آن شخص...
کسی نبود جز...
پدر جونگکوک.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۸۹
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط