GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۲۴ ✦
جمله روی دیوار همه را ساکت کرده بود.
"یکی از شما حقیقت را میداند."
بورا آرام به نوشته نگاه کرد.
بورا : «یعنی یکی از ما؟»
یونگی : «احتمالاً.»
جیمین : «من امیدوارم منظورش یکی دیگه باشه.»
---
جونگکوک جلو رفت و دستش را روی دیوار کشید.
اما نوشته مثل یک نقاشی معمولی نبود.
انگار همان لحظه روی دیوار ظاهر شده بود.
جونگکوک : «هان سوآ میخواد چیزی بهمون بگه.»
بورا : «یا میخواد هشدارمون بده.»
---
صدای آرامی از انتهای راهرو آمد.
همان صدای آشنا.
"نباید به همه اعتماد کنید..."
---
بورا چراغ قوه را به سمت صدا گرفت.
اما هیچکس آنجا نبود.
فقط یک کاغذ روی زمین افتاده بود.
---
جیمین : «من دیگه حتی تعجب هم نمیکنم.»
یونگی : «این یعنی ترسیدی.»
جیمین : «نه، یعنی ذهنم دیگه ظرفیت نداره.»
---
بورا کاغذ را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
"کسی که حقیقت را پنهان کرده، هنوز بین شماست."
---
جونگکوک : «پس یکی از آدمهای اطراف ما چیزی میدونه.»
یونگی : «ولی کی؟»
---
همه برای چند لحظه به هم نگاه کردند.
فضا سنگین شد.
حتی شوخیهای جیمین هم این بار کم شده بود.
---
بعد از مدرسه...
چهار نفر در باشگاه نشستند.
بورا روی میز چند عکس قدیمی گذاشت.
بورا : «باید همه چیز رو بررسی کنیم.»
جیمین : «یعنی دوباره عکس و پرونده و روح؟»
یونگی : «آره.»
جیمین : «من هنوز امیدوارم یه روز معمولی داشته باشیم.»
---
جونگکوک ساکت بود.
بورا متوجه شد.
بورا : «باز داری خودتو سرزنش میکنی؟»
جونگکوک : «شاید همه این اتفاقها به خاطر منه.»
بورا : «این رو نگو.»
---
جونگکوک نگاهش کرد.
بورا ادامه داد:
بورا : «تو باعث نشدی این اتفاقها بیفته.»
مکث کرد.
بورا : «تو کسی هستی که داره تلاش میکنه درستش کنه.»
---
برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «ممنون.»
بورا لبخند کوچکی زد.
---
آن طرف کلاس...
جیمین و یونگی مشغول مرتب کردن پروندهها بودند.
جیمین : «میدونی؟»
یونگی : «چی؟»
جیمین : «فکر کنم تو اونقدرها هم سرد نیستی.»
یونگی : «و من فکر کنم تو اونقدرها هم بیفکر نیستی.»
جیمین : «این از طرف تو خیلی تعریف بزرگیه.»
---
یونگی لبخند خیلی کوچکی زد.
اما جیمین دید.
و برای اولین بار...
حس کرد پشت آن چهره آرام، آدمی متفاوت وجود دارد.
---
شب...
بورا آخرین عکس را نگاه کرد.
یک عکس از همان کلاس قدیمی.
اما چیزی در گوشه تصویر دیده میشد.
یک نفر پشت پنجره ایستاده بود.
---
بورا زوم کرد.
نفسش بند آمد.
---
آن شخص...
کسی بود که همه فکر میکردند سالها پیش ناپدید شده.
---
کیم سئونگ وو.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۲۴ ✦
جمله روی دیوار همه را ساکت کرده بود.
"یکی از شما حقیقت را میداند."
بورا آرام به نوشته نگاه کرد.
بورا : «یعنی یکی از ما؟»
یونگی : «احتمالاً.»
جیمین : «من امیدوارم منظورش یکی دیگه باشه.»
---
جونگکوک جلو رفت و دستش را روی دیوار کشید.
اما نوشته مثل یک نقاشی معمولی نبود.
انگار همان لحظه روی دیوار ظاهر شده بود.
جونگکوک : «هان سوآ میخواد چیزی بهمون بگه.»
بورا : «یا میخواد هشدارمون بده.»
---
صدای آرامی از انتهای راهرو آمد.
همان صدای آشنا.
"نباید به همه اعتماد کنید..."
---
بورا چراغ قوه را به سمت صدا گرفت.
اما هیچکس آنجا نبود.
فقط یک کاغذ روی زمین افتاده بود.
---
جیمین : «من دیگه حتی تعجب هم نمیکنم.»
یونگی : «این یعنی ترسیدی.»
جیمین : «نه، یعنی ذهنم دیگه ظرفیت نداره.»
---
بورا کاغذ را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
"کسی که حقیقت را پنهان کرده، هنوز بین شماست."
---
جونگکوک : «پس یکی از آدمهای اطراف ما چیزی میدونه.»
یونگی : «ولی کی؟»
---
همه برای چند لحظه به هم نگاه کردند.
فضا سنگین شد.
حتی شوخیهای جیمین هم این بار کم شده بود.
---
بعد از مدرسه...
چهار نفر در باشگاه نشستند.
بورا روی میز چند عکس قدیمی گذاشت.
بورا : «باید همه چیز رو بررسی کنیم.»
جیمین : «یعنی دوباره عکس و پرونده و روح؟»
یونگی : «آره.»
جیمین : «من هنوز امیدوارم یه روز معمولی داشته باشیم.»
---
جونگکوک ساکت بود.
بورا متوجه شد.
بورا : «باز داری خودتو سرزنش میکنی؟»
جونگکوک : «شاید همه این اتفاقها به خاطر منه.»
بورا : «این رو نگو.»
---
جونگکوک نگاهش کرد.
بورا ادامه داد:
بورا : «تو باعث نشدی این اتفاقها بیفته.»
مکث کرد.
بورا : «تو کسی هستی که داره تلاش میکنه درستش کنه.»
---
برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «ممنون.»
بورا لبخند کوچکی زد.
---
آن طرف کلاس...
جیمین و یونگی مشغول مرتب کردن پروندهها بودند.
جیمین : «میدونی؟»
یونگی : «چی؟»
جیمین : «فکر کنم تو اونقدرها هم سرد نیستی.»
یونگی : «و من فکر کنم تو اونقدرها هم بیفکر نیستی.»
جیمین : «این از طرف تو خیلی تعریف بزرگیه.»
---
یونگی لبخند خیلی کوچکی زد.
اما جیمین دید.
و برای اولین بار...
حس کرد پشت آن چهره آرام، آدمی متفاوت وجود دارد.
---
شب...
بورا آخرین عکس را نگاه کرد.
یک عکس از همان کلاس قدیمی.
اما چیزی در گوشه تصویر دیده میشد.
یک نفر پشت پنجره ایستاده بود.
---
بورا زوم کرد.
نفسش بند آمد.
---
آن شخص...
کسی بود که همه فکر میکردند سالها پیش ناپدید شده.
---
کیم سئونگ وو.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۹۸
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط