قمار عشق
« قمار عشق »
Part 11
بعد از اینکه بستنی خوردنشون تموم شد به سمت شهربازی بازی رفتن .
تو شهربازی کلی خوش گذرونده بودن ، نامجون تمام تلاشش میکرد که خیلی به برادرش خوش بگذره بلاخره اخرین شبی میشه که دارش. و تمام خنده هاش که با سوکجین میکرد و ثبت میکرد تو گوشیش.
پشت اون لبخندایی که میزد ، بغض و ناراحتی بوده که قایم شده بود و رو قلبش سنگینی میکرد .
اما نمیخواست با ناراحتیش باعث بشه برادرش عزیزش ناراحت بشه .
« ساعت دوازده شب »
بعد از شام خوردن و دور دور کردن با ماشین، در راه برگشت به خونه بودن .
تهیونگ که از وسط صندلی شاگرد و راننده سرشو جلو برده بود ، به هیونگ و سوکجین عزیزش نگاه میکنه . دلش میخواست شبو پیش اونا بخوابه .
بعد یه ساعت میرسن به خونه ...همشون خسته شده بودن .
تهیونگ میره تو اتاقش ، سوکیجین و نامجون هم داخل اتاقشون میشن.
لباس بیرونی رو با لباس راحتی عوض میکنن رو تخت نشسته بودن .
و نامجون به این فکر میکرد که چیکار میتونه بکنه .
تهیونگ که لباساش ها عوض کرده بود سمت اتاق نامجون و سوکیجین میشه ، در میزنه و داخل میشه .
با داخل شدنش نامجون و تهیونگ با لبخندی که به چهرشون اومده بود نگاش میکنن .
- عام....میشه من پیشتون بخوابم ؟
سوکجین با سوال تهیونگ لبخندی میزنه
- اره چرا که نه بپر اینجا ببینم
تهیونگ لبخندی میزنه و میپره رو تخت بین اون دو جفت .
- اخیش...خیلی خوابم میاد
نامجون قبل از اینکه تهیونگ بیاد تو اتاق ماجرا رو برای جفتش تعریف کرده بود .
جفتش از اینکه غرور الفاش شکسته و اونجوری ناراحت شده که نتوانسته کاری بکنه یه گوشه کز کرده بود .
البته نامجون اینم بهش گفته بود که به روش نیاره تا تهیونگ هست .
در همون هین بود که تهیونگ وارد شد .
نامجون دستشو از زیر سر اون دو رد میکنه ... سر تهیونگ رو میبوسه.
تهیونگ که خسته بود تو بغل هیونگش به خواب میره .
نامجون تمام شب رو به صورت برادرش نگاه میکرد و تو دلش ازش معذرت خواهی میکنه که نمیتونه کاری بکنه .
جین هم خسته بود خوابش برده بود .
نامجون با یادآوری کارای برادرش ، لوس بازیاش خنده هاش ، بلاخره تو تنهایی شب اون بغضی که از صبح داشت خفش میکرد و رها میکنه .
آروم اشکاش پایین میریزه.
«پرش به ساعت هفت صبح »
نامجون تازه دوساعت بود که خوابیده بود که با صدای زنگ بیداری گوشیش چشاشو باز میکنه و سریع قطعش میکنه تا اون دو بیدار نشن.
از این بابت که اونا بیدار نشدن خوشحال بود چون دوست نداشت چشم هایی که قرمز شده بود از بیخوابی گریه های دیشبش خبردار بشن.
به سمت دستشویی میره و کارای مربوطه رو میکنه به خودش میرسه. دیگه خبری از اون پف سرخی چشم ها نبود .
میره پایین داخل آشپزخونه ، مشغول درست کردن صبحونه مورد علاقه اون دوتا میکنه .
اوایل آشپزیش افتضاح بود اما با آموزش های جفت عزیزش الان حرفه ای تر شده بود .
بعد از آماده شدن چیزهایی که داشت درست میکرد به نحو احسنتی میزو و میچینه .
به میز لبخندی میزنه ، به سمت اتاق میره که اون دوتا خرس تنبل رو بیدار کنه .
وارد اتاق که شد سمت تخت میره و سمت اون دوتا، خم میشه و بوسه هایی رو گونه و پیشونی امگا های زندگیش میزاره .
اونا که از بوس ها راضی بودن و دوست داشتن بیشتر بوسیده بشن خودشون و بخواب میزنن.
- خب خب تا بیست ثانیه دیگه پایین نباشید تنها باید برید .
هردو با نق بیدار میشن ، تهیونگ که از تنهایی رفتن بدش میومد سریع میره تو اتاقش که آماده بشه .
جین به چهره الفاش نگاه میکنه و دستشو باز میکنه که بغلش کنه.
نامجون لبخندی به امگاش میزنه و میره سمتشو بغلش میکنه.
جین با یاداوری اینکه از امشب حضور تهیونگ تو اون خونه نیست بغضی میکنه
- نامجون...امروز میبرتش؟(بغض)
نامجون سرشو به تایید تکون میده
- خیلی بدرد نخورم نه که نتونستم کاری بکنم
جین بغضش میشکنه
نخیرمم تقصیر تو نبود هیققق...به الفام نگو بدرود نخور
نامجون بوسه ای تو پیشونی امگاش میزاره
- گریه نکن خوشگل من ... پاشو پاشو برو دست و صورتت بشور آماده شو بیا پایین، توکه نمیخوای تهیونگ تورو اینجوری ببینه .
جین سرشو به تایید تکون میده و بعد از بوسیدن لب الفاش به سمت دستشویی میره.
نامجون لباسای راحتی شو با کت شلوار مشکی عوض میکنه ، میره پایین و سر میز میشینه .
تهیونگ بدو بدو میاد پایین وقتی به میز رسید با دیدن میز که پر از چیزایی که دوست داره چشماش برقی میزنه.
- واوو هیونگ چه کردییی...واقعا دم جین هیونگ گرم که بهت آشپزی یاد داد .
- اره بشین شروع کن ، که دیرت نشه
میشینه و شروع به خوردن میکنه ، جین هم تو همون هین به جمعشون اضافه میشه ، همگی مشغول خوردن صبحونه میشن .
شرط : ۲۰لایک ,۲۰ کامنت ، ۳بازنشر
Part 11
بعد از اینکه بستنی خوردنشون تموم شد به سمت شهربازی بازی رفتن .
تو شهربازی کلی خوش گذرونده بودن ، نامجون تمام تلاشش میکرد که خیلی به برادرش خوش بگذره بلاخره اخرین شبی میشه که دارش. و تمام خنده هاش که با سوکجین میکرد و ثبت میکرد تو گوشیش.
پشت اون لبخندایی که میزد ، بغض و ناراحتی بوده که قایم شده بود و رو قلبش سنگینی میکرد .
اما نمیخواست با ناراحتیش باعث بشه برادرش عزیزش ناراحت بشه .
« ساعت دوازده شب »
بعد از شام خوردن و دور دور کردن با ماشین، در راه برگشت به خونه بودن .
تهیونگ که از وسط صندلی شاگرد و راننده سرشو جلو برده بود ، به هیونگ و سوکجین عزیزش نگاه میکنه . دلش میخواست شبو پیش اونا بخوابه .
بعد یه ساعت میرسن به خونه ...همشون خسته شده بودن .
تهیونگ میره تو اتاقش ، سوکیجین و نامجون هم داخل اتاقشون میشن.
لباس بیرونی رو با لباس راحتی عوض میکنن رو تخت نشسته بودن .
و نامجون به این فکر میکرد که چیکار میتونه بکنه .
تهیونگ که لباساش ها عوض کرده بود سمت اتاق نامجون و سوکیجین میشه ، در میزنه و داخل میشه .
با داخل شدنش نامجون و تهیونگ با لبخندی که به چهرشون اومده بود نگاش میکنن .
- عام....میشه من پیشتون بخوابم ؟
سوکجین با سوال تهیونگ لبخندی میزنه
- اره چرا که نه بپر اینجا ببینم
تهیونگ لبخندی میزنه و میپره رو تخت بین اون دو جفت .
- اخیش...خیلی خوابم میاد
نامجون قبل از اینکه تهیونگ بیاد تو اتاق ماجرا رو برای جفتش تعریف کرده بود .
جفتش از اینکه غرور الفاش شکسته و اونجوری ناراحت شده که نتوانسته کاری بکنه یه گوشه کز کرده بود .
البته نامجون اینم بهش گفته بود که به روش نیاره تا تهیونگ هست .
در همون هین بود که تهیونگ وارد شد .
نامجون دستشو از زیر سر اون دو رد میکنه ... سر تهیونگ رو میبوسه.
تهیونگ که خسته بود تو بغل هیونگش به خواب میره .
نامجون تمام شب رو به صورت برادرش نگاه میکرد و تو دلش ازش معذرت خواهی میکنه که نمیتونه کاری بکنه .
جین هم خسته بود خوابش برده بود .
نامجون با یادآوری کارای برادرش ، لوس بازیاش خنده هاش ، بلاخره تو تنهایی شب اون بغضی که از صبح داشت خفش میکرد و رها میکنه .
آروم اشکاش پایین میریزه.
«پرش به ساعت هفت صبح »
نامجون تازه دوساعت بود که خوابیده بود که با صدای زنگ بیداری گوشیش چشاشو باز میکنه و سریع قطعش میکنه تا اون دو بیدار نشن.
از این بابت که اونا بیدار نشدن خوشحال بود چون دوست نداشت چشم هایی که قرمز شده بود از بیخوابی گریه های دیشبش خبردار بشن.
به سمت دستشویی میره و کارای مربوطه رو میکنه به خودش میرسه. دیگه خبری از اون پف سرخی چشم ها نبود .
میره پایین داخل آشپزخونه ، مشغول درست کردن صبحونه مورد علاقه اون دوتا میکنه .
اوایل آشپزیش افتضاح بود اما با آموزش های جفت عزیزش الان حرفه ای تر شده بود .
بعد از آماده شدن چیزهایی که داشت درست میکرد به نحو احسنتی میزو و میچینه .
به میز لبخندی میزنه ، به سمت اتاق میره که اون دوتا خرس تنبل رو بیدار کنه .
وارد اتاق که شد سمت تخت میره و سمت اون دوتا، خم میشه و بوسه هایی رو گونه و پیشونی امگا های زندگیش میزاره .
اونا که از بوس ها راضی بودن و دوست داشتن بیشتر بوسیده بشن خودشون و بخواب میزنن.
- خب خب تا بیست ثانیه دیگه پایین نباشید تنها باید برید .
هردو با نق بیدار میشن ، تهیونگ که از تنهایی رفتن بدش میومد سریع میره تو اتاقش که آماده بشه .
جین به چهره الفاش نگاه میکنه و دستشو باز میکنه که بغلش کنه.
نامجون لبخندی به امگاش میزنه و میره سمتشو بغلش میکنه.
جین با یاداوری اینکه از امشب حضور تهیونگ تو اون خونه نیست بغضی میکنه
- نامجون...امروز میبرتش؟(بغض)
نامجون سرشو به تایید تکون میده
- خیلی بدرد نخورم نه که نتونستم کاری بکنم
جین بغضش میشکنه
نخیرمم تقصیر تو نبود هیققق...به الفام نگو بدرود نخور
نامجون بوسه ای تو پیشونی امگاش میزاره
- گریه نکن خوشگل من ... پاشو پاشو برو دست و صورتت بشور آماده شو بیا پایین، توکه نمیخوای تهیونگ تورو اینجوری ببینه .
جین سرشو به تایید تکون میده و بعد از بوسیدن لب الفاش به سمت دستشویی میره.
نامجون لباسای راحتی شو با کت شلوار مشکی عوض میکنه ، میره پایین و سر میز میشینه .
تهیونگ بدو بدو میاد پایین وقتی به میز رسید با دیدن میز که پر از چیزایی که دوست داره چشماش برقی میزنه.
- واوو هیونگ چه کردییی...واقعا دم جین هیونگ گرم که بهت آشپزی یاد داد .
- اره بشین شروع کن ، که دیرت نشه
میشینه و شروع به خوردن میکنه ، جین هم تو همون هین به جمعشون اضافه میشه ، همگی مشغول خوردن صبحونه میشن .
شرط : ۲۰لایک ,۲۰ کامنت ، ۳بازنشر
- ۹۸۱
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط