قمار عشق
« قمار عشق »
Part 12
امروز روزی بود که امگاش ، قرار بود بیاد پیشش، اتاقش و به اتاق بزرگتری تعویض کرده بود . توی کمداش علاوه بر لباس های خودش ، لباس هایی برای اون امگا جا گرفته بود .
همهچیز برای اومدن اون امگا به اون عمارت بزرگ و درندشت آماده بود ، خدمتکارا ، بادیگاردا ، تنها چیزی که آماده حضورش تو اون عمارت نبود امگا ی داستان بود .
بعد از خوردن صبحونشون همگی به سمت ماشین میشن ، نامجون ماشین و روشن میکنه و به سمت دانشگاه حرکت میکنه .
چون دوست نداشت زودتر به اون دانشگاه برسه و برادرش بره با آروم ترین سرعتی که میتونست میرفت ، که صدای نارضایتی امگا بلند شد .
- هیونگگگ انگار سوار لاکپشت شدم الان دیرمم میشه
جین که میدونست علت آروم رفتن الفاش چیه شکایتی ، نکرد .
- باشه باشه ، الان گاز میدم .
پاشو رو پدال گاز فشار میده و بعد چندی جلوی در دانشگاه وایمیسته.
همگی از ماشین پیاده میشن ، تهیونگ به رسم روزایی که هیونگش میرسوند و بغلش میکرد سمت هیونگش میره و بغلش میکنه .
شاید برای تهیونگ این بغل مثل روزای دیگه بود اما برای نامجون مثل همیشه نبود ، نمیخواست از برادرش جدا بشه هم اون هم آلفا درونش نمیخواست از برادرش دور باشه .
دستشو محکم دور bدن پسر حلقه میکنه و سرش و میبوsه .
تهیونگ که میون دستای بزرگ برادرش گم شده بود و نمیتونست از زیرش بیاد بیرون که به سمت دانشگاه بره ، تکون ریزی میخوره.
- هیونگ له شدمم
جین به سمت الفاش میره ، به شونه آلفا ضربه ای میزنه که به خودش بیاد و دستش و باز کنه.
نامجون که به خودش اومده بود بی میل از پسر جدا میشه ، آخرین بوس رو روی گونه پسر میزاره.
تهیونگ لبخندی میزنه و به سمت جین هیونگش میره و اونم بغل میکنه .
جین متقابل بغل میکنه و سریع جدا میشه ، چون اگر یکم دیگه طولانی میشد نمیتونست جلوی خودش رو بگیره.
صورت پسر و قاب میگیره و تند تند بوs میکنه .
برای تهیونگ عجیب بود که چرا هیونگاش آنقدر بغلش میکنن و میبوسنش ، اما یه درصد هم به ذهنش خطور نکرد که اینها میتونن یه دلیلی داشته باشه .
بعد از خداحافظی به سمت دانشگاه میره ، یکم که دور شده بود به سمت هیونگاش برمیگرده .
- هیونگگ میای دنبالم دیگه ؟
نامجون سرشو به تایید تکون میده .
تهیونگ برمیگرده و بدو وارد دانشگاه میشه ، تو ذهنش درحال برنامه ریختن این بود که وقتی برگشت خونه با هیونگاش چیکار بکنه .
نامجون روشو برمیگردونه و نگاشو میده به امگاش.
-وقتی دانشگاه تموم شد ، توام کارت و تعطیل کن و بیا تو اون کوچه روبروی دانشگاه ،نمیخوام تنها برگردم خونه .
جین سرشو به تایید تکون میده بعد از گذاشتن بوsه ای به lب های الفاش به سمت محل کارش میره.
نامجون سوار ماشین میشه و هوفی میکشه.میخواست آخرین تلاشش هم بکنه دوباره به سمت شرکت جونگکوک حرکت میکنه .
بعد از چندی میرسه و پیاده میشه به سمت در ورودی میره .
میخواست وارد بشه که بادیگاردای جلوی در ورودی جلوشو گرفتن.
- چه خبره اینجا ولم کنید میخوام برم داخل
بادیگارد : نمیشه شما اجازه ورود به شرکت رو ندارید
- میخوام با ریستون حرف بزنم
بادیگارد : ایشون گفتن که شما رو داخل راه ندیم
- شما و اون ریستون و این شرکت برید زیر خاک ( اعصبی و بلند )
بادیگاردا رو هول میده و میره سوار ماشینش میشه ، سرشو میزاره رو فرمون ،نمیدونست که باید چیکار کنه .
« چند ساعت بعد »
نامجون کل روز رو تو ماشین گذروند ...به ساعت که نگاه کرد ساعت پایانی دانشگاه بود.
به سمت دانشگاه حرکت میکنه ، و تو جایی که با جین قرار گذاشته بود درست کوچه روبروی دانشگاه وایمیسته.
از ماشین پیاده میشه و به کاپوت ماشین تکیه میده، چندی بعد جین هم میاد پیشش و باهم شاهد تلخ ترین صحنه زندگیشون میشن .
اینکه ببینی و نتونی کاری بکنی برای فرد مهم زندگیت خیلی سخت و عذاب اوره. حتی منجر به عذاب و وجدان هم میشه که نتونستی کاری بکنی و این حالی بود که نامجون اون موقع بهش دست داده بود .
« بعضی موقع ها ما آدما درحال دوییدن برای تغییر سرنوشت و تقدیر هستیم . چه برای خودمون چه برای دیگران ، اما ما آدما تو این دنیا خیلی ناچیز هستیم که مقابل اینها وایسیم و تغییر بدیم . »
برید گریه کنید 😂
🌀شرطا : ۲۰لایک ،۲۰ کامنت ،۵بازنشر
کامنت های تکراری و استیکر خالی حساب نیست .😉
Part 12
امروز روزی بود که امگاش ، قرار بود بیاد پیشش، اتاقش و به اتاق بزرگتری تعویض کرده بود . توی کمداش علاوه بر لباس های خودش ، لباس هایی برای اون امگا جا گرفته بود .
همهچیز برای اومدن اون امگا به اون عمارت بزرگ و درندشت آماده بود ، خدمتکارا ، بادیگاردا ، تنها چیزی که آماده حضورش تو اون عمارت نبود امگا ی داستان بود .
بعد از خوردن صبحونشون همگی به سمت ماشین میشن ، نامجون ماشین و روشن میکنه و به سمت دانشگاه حرکت میکنه .
چون دوست نداشت زودتر به اون دانشگاه برسه و برادرش بره با آروم ترین سرعتی که میتونست میرفت ، که صدای نارضایتی امگا بلند شد .
- هیونگگگ انگار سوار لاکپشت شدم الان دیرمم میشه
جین که میدونست علت آروم رفتن الفاش چیه شکایتی ، نکرد .
- باشه باشه ، الان گاز میدم .
پاشو رو پدال گاز فشار میده و بعد چندی جلوی در دانشگاه وایمیسته.
همگی از ماشین پیاده میشن ، تهیونگ به رسم روزایی که هیونگش میرسوند و بغلش میکرد سمت هیونگش میره و بغلش میکنه .
شاید برای تهیونگ این بغل مثل روزای دیگه بود اما برای نامجون مثل همیشه نبود ، نمیخواست از برادرش جدا بشه هم اون هم آلفا درونش نمیخواست از برادرش دور باشه .
دستشو محکم دور bدن پسر حلقه میکنه و سرش و میبوsه .
تهیونگ که میون دستای بزرگ برادرش گم شده بود و نمیتونست از زیرش بیاد بیرون که به سمت دانشگاه بره ، تکون ریزی میخوره.
- هیونگ له شدمم
جین به سمت الفاش میره ، به شونه آلفا ضربه ای میزنه که به خودش بیاد و دستش و باز کنه.
نامجون که به خودش اومده بود بی میل از پسر جدا میشه ، آخرین بوس رو روی گونه پسر میزاره.
تهیونگ لبخندی میزنه و به سمت جین هیونگش میره و اونم بغل میکنه .
جین متقابل بغل میکنه و سریع جدا میشه ، چون اگر یکم دیگه طولانی میشد نمیتونست جلوی خودش رو بگیره.
صورت پسر و قاب میگیره و تند تند بوs میکنه .
برای تهیونگ عجیب بود که چرا هیونگاش آنقدر بغلش میکنن و میبوسنش ، اما یه درصد هم به ذهنش خطور نکرد که اینها میتونن یه دلیلی داشته باشه .
بعد از خداحافظی به سمت دانشگاه میره ، یکم که دور شده بود به سمت هیونگاش برمیگرده .
- هیونگگ میای دنبالم دیگه ؟
نامجون سرشو به تایید تکون میده .
تهیونگ برمیگرده و بدو وارد دانشگاه میشه ، تو ذهنش درحال برنامه ریختن این بود که وقتی برگشت خونه با هیونگاش چیکار بکنه .
نامجون روشو برمیگردونه و نگاشو میده به امگاش.
-وقتی دانشگاه تموم شد ، توام کارت و تعطیل کن و بیا تو اون کوچه روبروی دانشگاه ،نمیخوام تنها برگردم خونه .
جین سرشو به تایید تکون میده بعد از گذاشتن بوsه ای به lب های الفاش به سمت محل کارش میره.
نامجون سوار ماشین میشه و هوفی میکشه.میخواست آخرین تلاشش هم بکنه دوباره به سمت شرکت جونگکوک حرکت میکنه .
بعد از چندی میرسه و پیاده میشه به سمت در ورودی میره .
میخواست وارد بشه که بادیگاردای جلوی در ورودی جلوشو گرفتن.
- چه خبره اینجا ولم کنید میخوام برم داخل
بادیگارد : نمیشه شما اجازه ورود به شرکت رو ندارید
- میخوام با ریستون حرف بزنم
بادیگارد : ایشون گفتن که شما رو داخل راه ندیم
- شما و اون ریستون و این شرکت برید زیر خاک ( اعصبی و بلند )
بادیگاردا رو هول میده و میره سوار ماشینش میشه ، سرشو میزاره رو فرمون ،نمیدونست که باید چیکار کنه .
« چند ساعت بعد »
نامجون کل روز رو تو ماشین گذروند ...به ساعت که نگاه کرد ساعت پایانی دانشگاه بود.
به سمت دانشگاه حرکت میکنه ، و تو جایی که با جین قرار گذاشته بود درست کوچه روبروی دانشگاه وایمیسته.
از ماشین پیاده میشه و به کاپوت ماشین تکیه میده، چندی بعد جین هم میاد پیشش و باهم شاهد تلخ ترین صحنه زندگیشون میشن .
اینکه ببینی و نتونی کاری بکنی برای فرد مهم زندگیت خیلی سخت و عذاب اوره. حتی منجر به عذاب و وجدان هم میشه که نتونستی کاری بکنی و این حالی بود که نامجون اون موقع بهش دست داده بود .
« بعضی موقع ها ما آدما درحال دوییدن برای تغییر سرنوشت و تقدیر هستیم . چه برای خودمون چه برای دیگران ، اما ما آدما تو این دنیا خیلی ناچیز هستیم که مقابل اینها وایسیم و تغییر بدیم . »
برید گریه کنید 😂
🌀شرطا : ۲۰لایک ،۲۰ کامنت ،۵بازنشر
کامنت های تکراری و استیکر خالی حساب نیست .😉
- ۱.۲k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط