{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت اول: تلاقی نور و صدا
سکوتی که در سالن شماره ۴ ساختمان موسیقی حکمفرما بود، از آن سکوت‌های معمولی نبود؛ از آن سکوت‌هایی بود که سنگینی‌اش را می‌توانی روی شانه‌هایت حس کنی. سالن بزرگ و تاریک بود و تنها منبع نور، پنجره‌ی بلند و باریکی بود که در آن ساعت از روز، پرتگاه نور آبی‌رنگی را روی پیانوی گرند مشکی وسط سالن می‌ریخت.

کیم تهیونگ، با انگشتانی که کمی لرزش نامحسوسی داشتند، روی نیمکت چوبی پیانو نشست. او نمی‌خواست کسی او را ببیند. برای تهیونگ، موسیقی تنها زمانی معنا پیدا می‌کرد که هیچ چشمِ کنجکاوی در کار نباشد. او شروع کرد به نواختن. نت‌ها، آرام و لرزان، از بین انگشتانش جاری شدند. ملودی‌ای که او می‌نواخت، شبیه به قطره‌های باران روی شیشه بود؛ غمگین، تکراری و به طرز عجیبی زیبا. تهیونگ چشمانش را بست. در دنیای او، فقط صدا وجود داشت. او در میان نوت‌ها گم شده بود، جایی که نیازی به حرف زدن یا لبخند زدن به آدم‌های بی‌روح نبود.

در همین حال، در انتهای راهروی تاریک سالن، صدای بسیار ضعیفی شنیده شد. صدای قدم‌هایی که با احتیاط بر روی کف‌پوش چوبی حرکت می‌کردند.

جونگکوک، با دوربین سنگین و حرفه‌ای‌اش که به گردنش آویزان بود، در حال جستجو برای یک نمای خاص بود. او برای پروژه‌ی جدیدش در رشته عکاسی، به دنبال «احساس» می‌گشت. او از عکس‌های پر زرق‌وبرق و مدل‌های خوش‌تیپ خسته شده بود؛ او می‌خواست چیزی را شکار کند که واقعی باشد، چیزی که از لای سایه‌ها بیرون بزند.

او از گوشه‌ی راهرو، نور آبی‌رنگی را دید که از در نیمه‌باز سالن شماره ۴ به بیرون می‌تابید. با کنجکاوی جلو رفت. وقتی سرش را از شکاف در داخل آورد، با صحنه‌ای روبرو شد که برای یک ثانیه، نفسش را در سینه حبس کرد.

نور ملایم پنجره، مهره‌های صورت تهیونگ را برجسته کرده بود؛ خط فکِ تراشیده، مژه‌های بلند که در سایه قرار گرفته بودند و آن تمرکز عمیق در چشمانش که حتی وقتی بسته بودند، حس می‌شد. اما فراتر از زیبایی ظاهری، چیزی در آن موسیقی بود که جونگکوک را میخکوب کرد. موسیقی تهیونگ، مثل یک تصویرِ تک‌رنگ (Black & White) بود که با تمام وجود با چشم‌های او حرف می‌زد.

جونگکوک بدون اینکه فکر کند، دستش را به سمت دوربین برد. او نمی‌خواست مزاحم شود، اما انگشتش ناخودآگاه روی دکمه شاتر لغزید.

«تیک!»

صدایِ کوتاه و تیزِ شاتر دوربین، در آن سکوت مقدس، مثل شلیک یک گلوله در میانه‌ی یک خواب آرام بود.

دست‌های تهیونگ ناگهانی روی کلیدهای پیانو خشک شد. نوت آخر، به شکلی ناهنجار و خشن قطع شد. سکوتِ بعد از آن، از قبل سنگین‌تر بود. تهیونگ با اخمی که از روی تعجب و کمی خشم ایجاد شده بود، سرش را به سمت در چرخاند.

قلب جونگکوک مثل پتک در سینه‌اش می‌کوبید. او می‌دانست که اشتباه کرده است، اما نمی‌توانست چشم از آن پسرِ مرموز که در میان نور و سایه نشسته بود، بردارد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت دوم: تقابلِ نگاه‌ه...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت سوم: در میانِ بخار...

بانو فالوشه؟ پیجش عالیهآیدیه نازشــــــــ: ❤✨ @victaria_mj.2

only money: 🤙🏻💵💴💶💷💸🪙💰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط