{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جواهری در مافیا پارت

رمان جواهری در مافیا پارت ۱۸

لیام : ... تعجب کرده بودم... از شیطنتش خوشم اومده بود.. اما نمیخواستم علاقمو نشون بدم.. پس با پوزخندی بهش نگاه میکنم و وانمود میکنم علاقه ای به دختر کوچولوی کیوت روبه روم ندارم.. و کمرشو میگیرم و به خودم نزدیک ترش میکنم و زیر گوشش زمزمه میکنم...حیف که الان باید برم... بوسه ای روی گردنش میزارم و از اتاق میرم بیرون
لیدیا:.... صورتم گل انداخته بود و ضربان قلبم زیاد شده بود... چرا دلم میخواست اونم منو دوست داشته باشه.. اما فکر میکنم راست میگفت.. من فقط بازیچه اش بودم... هوف کلافه میکشم و...به خدمتکار میگم کمکم کنه برم حموم... وقتی اومدم با حوله و موهای خیس روی تخت دراز میکشم که خوابم میبره...
لیام : اومدم خونه ... خیلی دیر وقت بود ... میبینم لیدیا خوابه ... با حوله و موهای خیس... غرق تماشاش شده بودم ..‌ رفتم رو تخت و روی گونه اش رو بوسیدم و روی بدنش پتو انداختم ... داشتم از تخت میرفتم پایین که یهو لیدیا از خواب بیدار شد و دستمو گرفت
لیدیا: نرو...عطسه ام میگیره و عطسه میکنم...
لیام : چیشده.؟؟..حالت خوبه؟؟؟ .....کاری از دستم برمی اد؟
لیدیا:... نه... فکر کنم سرما خوردم...*میخندم..اما تب داشتم و بدنم بی جون بود..روی پاهاش میشینم و بغلش میکنم و سرمو داخل گردنش پنهان میکنم و اروم نفس میکشم*... شاید.. بتونی پیشم بمونی.. هوم؟
لیام: کمی مکث کردم .. نمیدونم چم شده بود اما منم بقلش کردم و گفتم ... باشه حتما...
نفس هاش تنم رو میلرزوند....‌ حال خودمو درک نمیکردم
لیدیا:...*به خاطر تبی که داشتم..بدنم لحظه به لحظه داغتر میشد..نفسام سنگین تر شده بودن...تا اینکه...تو بغلش از حال میرم*
لیام : میخوابونمش رو تخت و میرم هرچی دارو هست میارم به پزشک گفتم بهش سرم بزنه
خلاصه یه هفته گذشت و لیدیا حالش خوب شده
لیدیا:..*تازه حالم خوب شده بود...الانم که صبح بود..از رو تخت بلند میشم و یک لباس خوشگل میپوشم...میدونستم لیام هرروز قبل اینکه بره..میاد تو اتاق و بهم سر میزنه..برای همین پشت در منتظر بودم تا بیاد و بترسونمش*
لیام: رفتم تو اتاق که بعد برم لیدیا:*میپرم جلوشو سعی میکنم بترسونمش...اما...وقتی دیدم هیچ ری اکشنی نشون نداد...صاف وایستادم..و با اخم نگاهش کردم*
لیام : دیدم اخم کرده..‌ بقلش کردم و گردنشو بوسیدم
لیدیا:.. چرا نترسیدی؟

پارت بعد رو بنویسیم ؟
دیدگاه ها (۴)

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

رمان جواهری در مافیا پارت ۱۶ لیدیا:... با درد از خواب بیدار ...

رمان جواهری در مافیا پارت ۱۴ لیدیا:... باشه پس ولم کن خودم م...

[☆part¹⁵☆]-درمورد چی؟+رفتیم میفهمی.-مرموز.(زیر لب)گردنش رو ب...

«رمان هم خونه های ما»پارت:۲۶رزی رفت و روبه روی لیسا وایستاد+...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط