رمان جواهری در مافیا پارت
رمان جواهری در مافیا پارت ۱۶
لیدیا:... با درد از خواب بیدار میشم... دیشب انقدر گریه کردم و جیغ کشیدم که صورتم پف کرده بود و صدام گرفته بود... حتی نمیتونستم تکون بخورم
لیام : من زود بیدار شده بودم و و رفته بودم بیرون .. اومدم خونه رفتم تو اتاق لیدیا ..وقتی منو دید چند دیقه وایساد و
لیدیا:... چیه؟؟ چته؟؟ چرا باز اومدی؟؟ دوباره میخوای چرت و پرت بهم بگی؟ نمیخوام صداتو بشنومم *...نه..قلبم نباید برای کسی که همچین کار کثیفی باهام کرد بلرزه *.. کثیف..
لیام : تقصیر خودته زنیکه .. قدر مدارا هام رو ندونستی .. این تازا جزع اصلاحات مافیا هست ... بعد پیرنمو جلوس عوض کردم.. دیکه باهاش مدارا نمیکردم
.. لیدیا:... مرتیکه....ترجیح میدم ویش اون الیاس عوضی باشم تا تووو...*قطعا عاشقش نیستم..غیرممکنه...*عوضی... حالم ازت بهم میخورههه
لیام : الان دیگه با من یکی شدی و من نمیزارم سمت هیچ پسر دیگه ای بری بیب...
لیدیا:.. چی؟.. بیب..؟؟ چی داری.. میگی برای خودت؟؟ چییی؟؟ تو عاشقم شدی؟؟*با طعنه میخندم*...
لیام : یه بار درست فک کن شاید تو عاشق شدی... من عاشق نشدم بیب فقط تویی که بازیچه شدی
لیدیا:..*ناخوداگاه...واژه هایی که مغزم به شدت باهاشون مخالف بود...اما...از ته قلبم..به زبون اوردم*عاشق شدم...
لیام : چی؟ پوزخندی از رو تعجب زدم ... واقعا هنگ کردم .. باورش سخت بود که یه وکیل عاشق شخصی بشه که میخواد نابودش کنه ..
لیام : چی میگی ها؟
لیدیا:... به سمتش میرم و یکم بالا میام تا هم قدش بشم و لبامو رو لباش میزارم
پارت بعد رو بنویسیم؟
ܢ݆ߺܢܚࡅ߳ߺߺܙ ܢ̣ߊܠߊ ܝو ܠߊیܭ ܩیܭܝ̇ߺܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܭߊܩܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ و ܢ̣ߊܝ̇ܝ̇ߺܢܚ݅ܝ یߊܥࡅ߳ߺߺܙ ܝ̇ߺܝܘ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
یܘ ܢܚܝ ܢ̣ܘ ܝ݆ߺیܥܼܩܢ ܢ̣ܝ̇ܔ ܢܚ݅ߊیܥ ܢ̣ࡅ߳وܝ̇ߺܩܢ ܢܚܝܭَܝܩࡅ߳ߺߺܙ ܭܝ̇ߺܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܔ ܝ݆ߺܢܚ݅یܩوܔ ܝ̇ߺܩیܢܚ݅ܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܝܥܨ ܢ̣ܭَو ܭوܭܨ ܢ̣ܥܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
لیدیا:... با درد از خواب بیدار میشم... دیشب انقدر گریه کردم و جیغ کشیدم که صورتم پف کرده بود و صدام گرفته بود... حتی نمیتونستم تکون بخورم
لیام : من زود بیدار شده بودم و و رفته بودم بیرون .. اومدم خونه رفتم تو اتاق لیدیا ..وقتی منو دید چند دیقه وایساد و
لیدیا:... چیه؟؟ چته؟؟ چرا باز اومدی؟؟ دوباره میخوای چرت و پرت بهم بگی؟ نمیخوام صداتو بشنومم *...نه..قلبم نباید برای کسی که همچین کار کثیفی باهام کرد بلرزه *.. کثیف..
لیام : تقصیر خودته زنیکه .. قدر مدارا هام رو ندونستی .. این تازا جزع اصلاحات مافیا هست ... بعد پیرنمو جلوس عوض کردم.. دیکه باهاش مدارا نمیکردم
.. لیدیا:... مرتیکه....ترجیح میدم ویش اون الیاس عوضی باشم تا تووو...*قطعا عاشقش نیستم..غیرممکنه...*عوضی... حالم ازت بهم میخورههه
لیام : الان دیگه با من یکی شدی و من نمیزارم سمت هیچ پسر دیگه ای بری بیب...
لیدیا:.. چی؟.. بیب..؟؟ چی داری.. میگی برای خودت؟؟ چییی؟؟ تو عاشقم شدی؟؟*با طعنه میخندم*...
لیام : یه بار درست فک کن شاید تو عاشق شدی... من عاشق نشدم بیب فقط تویی که بازیچه شدی
لیدیا:..*ناخوداگاه...واژه هایی که مغزم به شدت باهاشون مخالف بود...اما...از ته قلبم..به زبون اوردم*عاشق شدم...
لیام : چی؟ پوزخندی از رو تعجب زدم ... واقعا هنگ کردم .. باورش سخت بود که یه وکیل عاشق شخصی بشه که میخواد نابودش کنه ..
لیام : چی میگی ها؟
لیدیا:... به سمتش میرم و یکم بالا میام تا هم قدش بشم و لبامو رو لباش میزارم
پارت بعد رو بنویسیم؟
ܢ݆ߺܢܚࡅ߳ߺߺܙ ܢ̣ߊܠߊ ܝو ܠߊیܭ ܩیܭܝ̇ߺܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܭߊܩܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ و ܢ̣ߊܝ̇ܝ̇ߺܢܚ݅ܝ یߊܥࡅ߳ߺߺܙ ܝ̇ߺܝܘ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
یܘ ܢܚܝ ܢ̣ܘ ܝ݆ߺیܥܼܩܢ ܢ̣ܝ̇ܔ ܢܚ݅ߊیܥ ܢ̣ࡅ߳وܝ̇ߺܩܢ ܢܚܝܭَܝܩࡅ߳ߺߺܙ ܭܝ̇ߺܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܔ ܝ݆ߺܢܚ݅یܩوܔ ܝ̇ߺܩیܢܚ݅ܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܝܥܨ ܢ̣ܭَو ܭوܭܨ ܢ̣ܥܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
- ۲.۷k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط