Part ³¹
Part ³¹
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
برگشت و نشست رو مبل و به من که هنوز چسبیده بودم به در نگاهی کرد و با دستش زد به کنارش و گفت:
بیا... بیا اینجا بشین.........
۵ ثانیه بعد از در جدا شدم و رفتم نشستم کنارش... ولی با کمی فاصله، خیلی کم.........
گفت:
خوشم میاد از قیافه عصبانی و جدیت..........
دستش و آورد نزدیک فکم که با دستم پسش زدم.........
خندید و گفت:
باشه، حالا وقت هست برای این چیزا........
سریع برگشتم سمتش و گفتم:
دقیقا چه کاری که الان نمیشه؟!
گفت:
بهت بگم؟!
گفتم:
نه ممنون اطلاع دارم، متاسفانه منظور مخفیه داخل سوالم رو نفهمیدی!
گفت:
بله متاسفانه، پیش تو که عقلم پشت دره..........
گفتم:
طعنه بود یا تشکر؟!
ابروهاش رو برد بالا و گفت:
حدس بزن!
گفتم:
سواله تو و تو باید جوابش بدی، مستر!
گفت:
باشه باشه... تسلیمم........
معلومه باید تشکر باشه..........
نفسی از سره آسودگی کشیدم و گفتم:
حالا زود باش سوالاتو بگو تا من جواب بدم چون باید برم بخوابم برای فردا هم آماده باشم.........
سری تکون داد و گفت:
بله بله........
ماجرای تالار آیینه چیه؟!
هووفی کشیدم و گفتم:
روز اولی بود که اومده بودم اینجا و متاسفانه خبری نداشتم که چه خبره و خیلیم کنجکاو بودم نسبت به اینجا........
از این طبقه اومدم پایین و وارد تالار آیینه شدم، فکر کنم پایین طبقه خوابگاه بازیکنان؛ تالار آیینه هست.........
اولش عجیب نبود ولی بعد که همه جارو گشتم می خواستم برگردم و از اونجا بیام بیرون یه دفعه همه ی راه های خروجی بسته شد بعدشم یه در که نور قرمز و نجواهای ترسناک و حرف های کسی که خوبه عقل داشتم و گوش ندادم... بعدش مغزم به کار افتاد تا یه وردی رو خوندم و همه چی به روز اولش برگشت... همین!
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
برگشت و نشست رو مبل و به من که هنوز چسبیده بودم به در نگاهی کرد و با دستش زد به کنارش و گفت:
بیا... بیا اینجا بشین.........
۵ ثانیه بعد از در جدا شدم و رفتم نشستم کنارش... ولی با کمی فاصله، خیلی کم.........
گفت:
خوشم میاد از قیافه عصبانی و جدیت..........
دستش و آورد نزدیک فکم که با دستم پسش زدم.........
خندید و گفت:
باشه، حالا وقت هست برای این چیزا........
سریع برگشتم سمتش و گفتم:
دقیقا چه کاری که الان نمیشه؟!
گفت:
بهت بگم؟!
گفتم:
نه ممنون اطلاع دارم، متاسفانه منظور مخفیه داخل سوالم رو نفهمیدی!
گفت:
بله متاسفانه، پیش تو که عقلم پشت دره..........
گفتم:
طعنه بود یا تشکر؟!
ابروهاش رو برد بالا و گفت:
حدس بزن!
گفتم:
سواله تو و تو باید جوابش بدی، مستر!
گفت:
باشه باشه... تسلیمم........
معلومه باید تشکر باشه..........
نفسی از سره آسودگی کشیدم و گفتم:
حالا زود باش سوالاتو بگو تا من جواب بدم چون باید برم بخوابم برای فردا هم آماده باشم.........
سری تکون داد و گفت:
بله بله........
ماجرای تالار آیینه چیه؟!
هووفی کشیدم و گفتم:
روز اولی بود که اومده بودم اینجا و متاسفانه خبری نداشتم که چه خبره و خیلیم کنجکاو بودم نسبت به اینجا........
از این طبقه اومدم پایین و وارد تالار آیینه شدم، فکر کنم پایین طبقه خوابگاه بازیکنان؛ تالار آیینه هست.........
اولش عجیب نبود ولی بعد که همه جارو گشتم می خواستم برگردم و از اونجا بیام بیرون یه دفعه همه ی راه های خروجی بسته شد بعدشم یه در که نور قرمز و نجواهای ترسناک و حرف های کسی که خوبه عقل داشتم و گوش ندادم... بعدش مغزم به کار افتاد تا یه وردی رو خوندم و همه چی به روز اولش برگشت... همین!
- ۱۲۱
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط