Part ¹⁷
Part ¹⁷
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
گفتم:
حوصلم سر رفته و فکر کنم بهم قول دادی که منو با اینجا آشنا کنی.........
نظرت؟!
خندید و گفت:
الان؟!
این وقت شب؟!
گفتم:
آره.........
اگه نمیشه یا نمی تونی بگو تا خودم برم..........
گفت:
اجازه ت نمیدم تنهایی بری اینجا رو بگردی؟!
گفتم:
چرا؟!
اومد نزدیکتر و گفت:
اطلاع داری که جای عجیب و غریبیه..........
نیاز داری به یه همراه.........
گفتم:
خب، پس زود باش.........
دستمو گرفت و منو کشید بیرون از اتاق..........
گفت:
نظرت راجب محوطه وسوسه کننده بیرون چیه؟!
گفتم:
آره، اونو نتونستم کاوش کنم..........
یه لحظه وایساد و با تعجب گفت:
منظورت چیه؟!
گفتم:
فکر کنم روز اولی بود که اینجا بودم و کنجکاو بودم که اینجا رو بگردم اول از همه رفته طبقه پایین این طبقه و تالار آیینه رو گشتم که یه اتفاقی افتاد.........
ادامش رو بعد میگم بهت..........
شونمو گرفت و گفت:
همین الان..........
گفتم:
چیزه خاصی نبود حالا بعد بهت میگم..........
بعد از اینکه محوطه رو گشتیم..........
گفت:
وای به حالت اگه بعدا بهم نگی.........
خودم میگردم ببینم ماجرا چیه!
الیزابت بزار بهت بگم اون تالار بزرگتر از اونیه که به احتمال زیاد دیدی.........
گفتم:
منظورت چیه؟!
گفت:
حتی اتاق تو هم بزرگتر از چیزیه که هست متاسفانه کاری میکنن که شما خودتون به دنبال کنجکاوی باشین و اذیتتون کنن..........
مخصوصا ما که ارواح رو میبینیم.........
دشمنان ما علاقه دارن به اذیت کردن بازیکن هایی که احضارگر روح هستن.........
گفتم:
حتی تو؟!
گفت:
من زیاد نه، ولی بازیکن ها چرا..........
گفتم:
بیشتر توضیح نمیدی؟!
گفت:
نه، بزار بعدا... بعد از کاوش محوطه بیرونی........
گفتم:
ادای منو در میاری، خب توضیح بده.........
گفت:
نه دیگه بعد از گردش میای برام مثل آدم توضیح بدی که چیشد تا من هم توضیح بدم.........
هووفی کشیدم و گفتم:
باشه.........
فعلا بریم.........
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
گفتم:
حوصلم سر رفته و فکر کنم بهم قول دادی که منو با اینجا آشنا کنی.........
نظرت؟!
خندید و گفت:
الان؟!
این وقت شب؟!
گفتم:
آره.........
اگه نمیشه یا نمی تونی بگو تا خودم برم..........
گفت:
اجازه ت نمیدم تنهایی بری اینجا رو بگردی؟!
گفتم:
چرا؟!
اومد نزدیکتر و گفت:
اطلاع داری که جای عجیب و غریبیه..........
نیاز داری به یه همراه.........
گفتم:
خب، پس زود باش.........
دستمو گرفت و منو کشید بیرون از اتاق..........
گفت:
نظرت راجب محوطه وسوسه کننده بیرون چیه؟!
گفتم:
آره، اونو نتونستم کاوش کنم..........
یه لحظه وایساد و با تعجب گفت:
منظورت چیه؟!
گفتم:
فکر کنم روز اولی بود که اینجا بودم و کنجکاو بودم که اینجا رو بگردم اول از همه رفته طبقه پایین این طبقه و تالار آیینه رو گشتم که یه اتفاقی افتاد.........
ادامش رو بعد میگم بهت..........
شونمو گرفت و گفت:
همین الان..........
گفتم:
چیزه خاصی نبود حالا بعد بهت میگم..........
بعد از اینکه محوطه رو گشتیم..........
گفت:
وای به حالت اگه بعدا بهم نگی.........
خودم میگردم ببینم ماجرا چیه!
الیزابت بزار بهت بگم اون تالار بزرگتر از اونیه که به احتمال زیاد دیدی.........
گفتم:
منظورت چیه؟!
گفت:
حتی اتاق تو هم بزرگتر از چیزیه که هست متاسفانه کاری میکنن که شما خودتون به دنبال کنجکاوی باشین و اذیتتون کنن..........
مخصوصا ما که ارواح رو میبینیم.........
دشمنان ما علاقه دارن به اذیت کردن بازیکن هایی که احضارگر روح هستن.........
گفتم:
حتی تو؟!
گفت:
من زیاد نه، ولی بازیکن ها چرا..........
گفتم:
بیشتر توضیح نمیدی؟!
گفت:
نه، بزار بعدا... بعد از کاوش محوطه بیرونی........
گفتم:
ادای منو در میاری، خب توضیح بده.........
گفت:
نه دیگه بعد از گردش میای برام مثل آدم توضیح بدی که چیشد تا من هم توضیح بدم.........
هووفی کشیدم و گفتم:
باشه.........
فعلا بریم.........
- ۲۴۴
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط