{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو از این همه زیبایی محروم خواهی شد

تو از این همه زیبایی محروم خواهی شد
قهقه ای مستانه زد و جام را سر کشید و رو ب من کرد و گفت در چشمانم نگاه کن

(نمیخواهم بگویم چه حالی داشتم ... تپش قلب و رگ هایی که متورم شده بود هر چه او می نوشید من داغ تر میشدم
در چشمانش نگاه کردم
ان چشمان سیه آهو وش خود را در
نی نی چشمان به شهوت نشسته ذلیل و ملتمس من باریک کرد و‌چشمکی زد و انحنای ظریفی به لبهایش داد و لبخندی دلبرانه تر و سری تکان دادو گفت میدانم تمام ارزویت این است که بگویی مستی را رها میکنی ولی میترسی من به جرم خیانت و هرجایی بودنت رهایت کنم ازینجا رانده و از آنجا مانده شوی
بعد بلند خندید و شانه مرا که در کنارش نشسته بودم گرفت و در اغوش کشید و گفت مرتضی ذهن سیال تو جذابیت من
جهان اقتصاد را در برابر ما ذلیل مبکند . رهاکن این مستی را
بعد گفت کافی است باز اخم کرد و گفت کنارتر بشین و مواظب باش تنت به من نخورد که تو روح بدبخت خودت را به گدامنشی فروخته ای
به شهوت ذلیل بودم ولی تحمل نداشتم به مستی بی احترامی کند
دوباره گوشی را برداشت و مشغول خواندن شد...
بی انصاف دوباره گفت دستت را بیاور و من ذلیلانه و بی اختیار دستم را جلو بردم و باز خاکستر سیگارش را بر روی دستم ریخت و گفت عاشقت شدم احمق بفهم
تو مگه به عشق در نگاه اول اعتقاد نداری و بلند خندید و شروع کرد به خواندن
ببین ببین این احمق چه شاعرانه نوشته
(چشمه رحمت حقی و ترنم با توست
همه جا شادی و شکر باتوست
تو که باشی
برکت نور و خوشی زآسمان می بارد
چه سعادت باشد
خانه ای را که تو آباد کنی
تو همانی که همه
جنت و بجهت با توست)
نمی دانستم در جواب چه بگویم
مات و متحیر مانده بودم
ذهنم را از مستی خالی میکرد و کینه هادی و خیانت مستی را در وجودم زنده میکرد
به دعوای منو مستی در مورد مهران و لیما رسید و گفت
مهران به مستی میگه
اعظم جان عزیزم ؟؟؟
وا مگر با چند نفر رابطه دارد؟
لیما دیگر کیست ؟او‌ هم با عزیزم مستی را صدا میکند؟برای نمایشگاه کتاب گفته تو نیا ؟یعنی چه
پس دکتر راست میگه
مرتضی چته تو
دست بردار این چه وضعیتیه ؟
میشه پیج اینستگرام ش را ببینم
گفتم
اینستگرام ندارم‌
آناجان بلند خندید و گفت
خدایگان به مددم آمدند می دانستم مثل همه بیزینس ها دست پر از خانه ات میروم‌ .از گوشی خودش وارد پیج مستی شد و گفت بدبخت نسلی که این زنها برایشان قصه مینویسند
بی دلیل نیست که هر روز سقوط فرهنگی و طلاق بیشتر میشود
هر پتیاره ای که شغلش خیانت است داستان عاشقانه مینویسد
مرده شویی این ....
کامنتها را خواند و
با دست ضربه ای به سرم زد و گفت خاک بر سرت خاک . اقا مرتضا خاک
مدتی سکوت کرد و کام از سیگار میگرفت و گاهی نگاهی به من می اندخت و به افسوس سرش را تکان میداد .
پایان ۵۱
دیدگاه ها (۰)

هادی و مهران و فرهاد و عسگری و علی اکبری و لیما و زمان و حسی...

دکتر رژینا قلب و تجسم عشقم دکتر ژینوس امیدم دکتر مربم استاد...

دروغ نمیگویمقبل از زندان در اینستگرام فعال بودمسرچ کن ببینمس...

مثل این بود که دوباره متولد شدم من در چه اضطرابی بودم و مادم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط