{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیده در هجر تو شرمندۀ احسانم کرد

دیده در هجر تو شرمندۀ احسانم کرد
بس که شب‌ها گهر اشک بدامانم کرد

عاشقان دوش ز گیسوی تو دیوانه شدند
حال آشفتۀ آن جمع پریشانم کرد

تا که ویران شدم آمد به کفم گنج مراد
خانۀ سیل غم آباد که ویرانم کرد

شمّه‌ای از گل روی تو به بلبل گفتم
آن تُنُک حوصله رسوای گلستانم کرد

داستان شب هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد


شاطرعباس صبوحی
دیدگاه ها (۴)

دوست دارم عاشقت باشمنمےخواهےمرا؟پس چراباغم تماشا مےکنیگاهےمر...

✨ نَہ برگِ گلے …✨ بہ شاخہ‌ها مےماند !✨ نَہ هیچ ڪَسے بہ جز...

عشق آمد و امن جانم گرفتشحنۀ شوقم گریبانم گرفتعشوه‌ای فرمود چ...

جلوۀ روی تو آفتاب نداردنشئهٔ ماء تو را شراب نداردطرّه مده پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط