{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥
⁦(⁠。⁠♡⁠part 145♡⁠。⁠)⁩

سرمو خم کردم و از زیر دستش رد شدم و رفتم بیرون
تو بازار قدم میزدم
لبخندي رو لبم اومده بود و با شوق چرخ میزدم.
پاهام بي اختيار سمت اون رودخونه کشیده شد..اون
رودخونه اي که قلبم رو باختم
جايي که براي اولين بار جونگکوک رو دیدم.
وایستادم و نگاش کردم و در کنار لبخندم بغضي تو گلوم خودنمایی کرد.
اروم سمت باغ و خونه جونگکوک رفتم
انگار باغش اتیش گرفته بود کل باغ پرگل اون روزاش پر
از خاکستر بود و هیچی ازش نمونده بود.
اشکم جاري شد.
قلبم از آتیش باغش اتیش گرفت. بیرون خونه اش وایستادم و زل زدم به کلبه اش...نه. کشش رو نداشتم نتونستم برم داخل
تحملش رو نداشتم.

برگشتم به قصر.شاد و لبخند زنان وارد قصر شدم.
تو راهرو بابا رو دیدم که همراه نگهباناش بود و درکنارش
جونگکوک.
بابا منو دید و با لبخند بهم خیره شد.
لبخندم روعمیق تر کردم و قدمهام رو سریع و خودم رو به
بابا رسوندم.
دست انداخت دور کمرم و گفت : کجا بودی عزیزم؟
شیطون گفتم : یعنی مشاور و فرمانده عزیزتون بهتون نگفته؟
و نگاهي به جونگکوک انداختم که اخمهاش غلیظ ترشد و دندوناشو به هم فشار داد.
از این تغییراتش خوشم اومد قیافه بي تفاوتش برام
دردآرور بود.
بابا خندید و گفت : یه چیزایی گفت..حالاکجا بودي؟
-تو شهر گشت میزدم. جاي خاصي نرفته بودم
بابا : از این به بعد تنها نرو
-نه..خوبه
بابا سرش رو آورد کنار گوشم و اروم گفت : آخرین باری که گفتم تنها بیرون نرو و رفتي..يه مرد اوردي جلوم گفتي دوسش دارم..
لبم رو گاز گرفتم و اروم زدم زیر خنده.
بابا پیشونیمو بوسید و گفت : پس تنها بي تنها
و رفت.
پشت چشمي براي جونگکوک که دنبال بابا میرفت نازك كردم.
تازه داشتم انرژي و انگیزه شاد بودن پیدا میکردم.
داشتم سرحال و شیطون میشدم

دخترا اگه سوالی در مورد داستان داشتین یا گیج شدین صبر داشته باشین همه چی در پارت های بعد مشخص میشد و درضمن اگه بعضی وقتا پارت های کمی آپ شد مثل یک یا دو پارت بدونید که نت خیلی ضعیفه و نمیتونم پیشتر بزارم دوستدار شما نویسنده لئو
دیدگاه ها (۱)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 144♡⁠。⁠)⁩بي توج...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 143♡⁠。⁠)⁩با وجو...

ادامه پارت 43آنا : چی شده بانوی من؟  بلند تر گریه کردم و گفت...

ادامه پارت 39بلند خندیدم و با ذوق گلها رو ازش گرفتم و با خند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط