پارت یازدهم
پارت یازدهم
قسمتی از تاریکی
...........ـ
مکان فعلی:آسمون خراش سوسن مشکی
چند روزی بود که از اون اتفاق میگذشت ولی ایسامو هنوز بیدار نشده بود تب خفیفی داشت و تو اتاقش که راهش از دفتر اصلی رئیس میگذشت خوابیده بود تاماکی هم چند روز بود که خونه نرفته بود و بالا سر ایسامو بود نگرانش بود ـ
به هر حال اون بهترین دوستش بود
شایدهم بیشتر ـ
خودش هم نمیدونست ولی یه چیزی رو خوب میدونست اونم این بود که حاضره به خاطر ایسامو همه چیز رو کنار بزاره درست مثل شغلش و رطبش
اون هیچ وقت قرار نبود بشه دست راست رئیس سوسن مشکی
فقط باید هویت اونو مشخص میکرد همین ـ
ولی حتی نفهمید کی وابسته اون دختر بچه شد ـ
خب آره ۲۱ سالشه ولی در کنار تاماکی بچس
به هر حال هفت سال ازش بزرگتره
به روز هایی فکر کرد که پلیس بود ـ
تاماکی:هم ـ
عجیب روز هایی بود که حتی سرعت غیر قانونی رو هم نمیتونست تحمل کنه ولی الان؟الان شده بود همکار گرامی آدم کشی که با یه تیر خلاص نمیکنه بلکه آدم ها رو زنده زنده تیکه تیکه میکنه ـ
عجیبه ـ
چرخه روزگار خیلی عجیبه ـ
دستمال رو گذاشت رو پیشونه ایسامو و شروع کرد به شستن دست هاش تو لگن
تاماکی:هی .... هی بیدار شو بچه......هوفففف کی میخوای بیدار شی؟میدونی چند روزه خوابی؟صبر کن ببینم نکنه خواب نیستی😑؟هی نکنه مردی؟الووووووو؟زنده ای؟
دستشو گذاشت رو شاهرگ ایسامو و نبضشو کنترل کرد
تاماکی:زنده ای 👍😑
هوفففففف کی میخوای بیدار شی که سر به سرت بزارمممممم پاشو دیگهههههه
هوففففففف
دست خیسشو کشید رو گونش تا شاید بیدار شد
.....ـ از زبان ایسامو&
ایسامو:نه نه اوکاسااااااااانننن(هی هی ماماااااااااااااااان)
مامان:چی شده صداتو انداختی تو کل خونه
ایسامو:مامان ببین کارنامم رو *ذوق فراوان
مامان : ببینمش
با ذوق کارنامم رو دادم دست مامان خیلی خوشحال بودم چون تو کل مدرسه رطبه دوم شده بودم(نکته:دوستان تو مدارس ژاپن ، چین ،کره و کلا کشور های آسیای اونور 🤣آسیای اونور 👍🤦😅 خلاصه تو مدارس اونا معدل نیست رطبس و فقط نمره درس ها رو میزنن و معدل ندارن )
منتظر بودم خوشحال شه و حد اقل یه آفرین بهم بگه که با سوزش صورتم به خودم اومدم تعجب کردم که چرا زدتم به مامان نگاه کردم که با اخمایی در همش رو به رو شدم با داد گفت
مامان:دوممممم؟؟من اینهمه خرجت کردم که دوم بشی؟؟*با داد و عصبانیت
ایسامو:مامان تو کل مدرسه دوم شـ...آخخخ*با ترس و استرس
مامانم گوشمو گرفته بود و میکشید خیلی دردم اومد
مامان:که تو کل مدرسه هااااا؟؟خاک تو سرت بی مصرف*همچنان با داد و عصبانیت
که خیسی رو گونم حس کردم سوزش بدی هم قسمت بالایی گوشم
مامان:کی اول شد؟*داد
ایسامو:یکی از سال آخری ها*گریه
یکم شل کرد ولی هنوز گوشمو گرفته بود
مامان:موندم اونا چی برا بچشون فراهم کردن که من نکردم بچه مردومو ببین بچه منو ببین *یکم آروم شده
مامان گوشمو ول کرد و رفت دستمو کشیدم رو گونم تا ببینم چرا خیس شده ولی با دیدن مایع قرمز به خودم لرزیدم خودمو جمع و جور کردم و رفتم بالا اونی چان منو که دید با استرس پرسید
اوسامو:چی شده عزیزم ؟چرا صورتت خونیه؟
کارنامه مچاله شدمو دادم دستش که گفت
اوسامو:این که عالیه ـ
ایسامو :مامان گفت کی اول شده*با بغض
اوسامو: اشکالی ندا...
که یهو مامانم دستمو گرفت و کشون کشون برد سمت آشپزخونه با دیدن چنگال روی اجاق گاز لرزیدم
چنگال رو از رو اجاق برداشت همه خدمت کار ها دم در آشپزخونه داشتن ما رو نگاه میکردن بابام که اصلا به چپش نبود و داشت روزنامه میخوند اونی چان هم میخواست بیاد کمکم ولی خدمتکار اصلی مامانم بهش اجازه نمیداد
مامان: سه ساله داری درس میخونی فقط سه سال.....بعد دو سال کم آوردی؟
و چنگال رو گذاشت رو بازوم
.........ـ از زبان راوی
ایسامو: اوکاسااااااااانننن یامتههههه(مامان تمومش کن)*داد
تاماکی:هی هی خوبی؟
هی آروم باش فقط خواب بود
ایسامو :مشکل اینه که فقط خواب نیست ـ*آروم
(نکته:من هیچی در مورد زندگی ایسامو و اوسامو رو نمیدونم و هرچی قبل از ۱۴ سالگی اوسامو هست قوه تخیل خودمه)
..........ـ
پایان پارت
یه قسمت خیلی کوتاه از زندگی ایسامو رو تماشا کردید ولی اشتباه نکنید نقش اصلی ایسامو نیست و چون کاراکتر کاملا جدیده میخوام باهاش بیشتر آشنا بشید
خب نظرتون؟
حمایت ؟
آها راستی اون خیسی که تو خواب ایسامو حس کرد به خاطر این بود که تاماکی دست خیسشو کشید رو گونه ایسامو
قسمتی از تاریکی
...........ـ
مکان فعلی:آسمون خراش سوسن مشکی
چند روزی بود که از اون اتفاق میگذشت ولی ایسامو هنوز بیدار نشده بود تب خفیفی داشت و تو اتاقش که راهش از دفتر اصلی رئیس میگذشت خوابیده بود تاماکی هم چند روز بود که خونه نرفته بود و بالا سر ایسامو بود نگرانش بود ـ
به هر حال اون بهترین دوستش بود
شایدهم بیشتر ـ
خودش هم نمیدونست ولی یه چیزی رو خوب میدونست اونم این بود که حاضره به خاطر ایسامو همه چیز رو کنار بزاره درست مثل شغلش و رطبش
اون هیچ وقت قرار نبود بشه دست راست رئیس سوسن مشکی
فقط باید هویت اونو مشخص میکرد همین ـ
ولی حتی نفهمید کی وابسته اون دختر بچه شد ـ
خب آره ۲۱ سالشه ولی در کنار تاماکی بچس
به هر حال هفت سال ازش بزرگتره
به روز هایی فکر کرد که پلیس بود ـ
تاماکی:هم ـ
عجیب روز هایی بود که حتی سرعت غیر قانونی رو هم نمیتونست تحمل کنه ولی الان؟الان شده بود همکار گرامی آدم کشی که با یه تیر خلاص نمیکنه بلکه آدم ها رو زنده زنده تیکه تیکه میکنه ـ
عجیبه ـ
چرخه روزگار خیلی عجیبه ـ
دستمال رو گذاشت رو پیشونه ایسامو و شروع کرد به شستن دست هاش تو لگن
تاماکی:هی .... هی بیدار شو بچه......هوفففف کی میخوای بیدار شی؟میدونی چند روزه خوابی؟صبر کن ببینم نکنه خواب نیستی😑؟هی نکنه مردی؟الووووووو؟زنده ای؟
دستشو گذاشت رو شاهرگ ایسامو و نبضشو کنترل کرد
تاماکی:زنده ای 👍😑
هوفففففف کی میخوای بیدار شی که سر به سرت بزارمممممم پاشو دیگهههههه
هوففففففف
دست خیسشو کشید رو گونش تا شاید بیدار شد
.....ـ از زبان ایسامو&
ایسامو:نه نه اوکاسااااااااانننن(هی هی ماماااااااااااااااان)
مامان:چی شده صداتو انداختی تو کل خونه
ایسامو:مامان ببین کارنامم رو *ذوق فراوان
مامان : ببینمش
با ذوق کارنامم رو دادم دست مامان خیلی خوشحال بودم چون تو کل مدرسه رطبه دوم شده بودم(نکته:دوستان تو مدارس ژاپن ، چین ،کره و کلا کشور های آسیای اونور 🤣آسیای اونور 👍🤦😅 خلاصه تو مدارس اونا معدل نیست رطبس و فقط نمره درس ها رو میزنن و معدل ندارن )
منتظر بودم خوشحال شه و حد اقل یه آفرین بهم بگه که با سوزش صورتم به خودم اومدم تعجب کردم که چرا زدتم به مامان نگاه کردم که با اخمایی در همش رو به رو شدم با داد گفت
مامان:دوممممم؟؟من اینهمه خرجت کردم که دوم بشی؟؟*با داد و عصبانیت
ایسامو:مامان تو کل مدرسه دوم شـ...آخخخ*با ترس و استرس
مامانم گوشمو گرفته بود و میکشید خیلی دردم اومد
مامان:که تو کل مدرسه هااااا؟؟خاک تو سرت بی مصرف*همچنان با داد و عصبانیت
که خیسی رو گونم حس کردم سوزش بدی هم قسمت بالایی گوشم
مامان:کی اول شد؟*داد
ایسامو:یکی از سال آخری ها*گریه
یکم شل کرد ولی هنوز گوشمو گرفته بود
مامان:موندم اونا چی برا بچشون فراهم کردن که من نکردم بچه مردومو ببین بچه منو ببین *یکم آروم شده
مامان گوشمو ول کرد و رفت دستمو کشیدم رو گونم تا ببینم چرا خیس شده ولی با دیدن مایع قرمز به خودم لرزیدم خودمو جمع و جور کردم و رفتم بالا اونی چان منو که دید با استرس پرسید
اوسامو:چی شده عزیزم ؟چرا صورتت خونیه؟
کارنامه مچاله شدمو دادم دستش که گفت
اوسامو:این که عالیه ـ
ایسامو :مامان گفت کی اول شده*با بغض
اوسامو: اشکالی ندا...
که یهو مامانم دستمو گرفت و کشون کشون برد سمت آشپزخونه با دیدن چنگال روی اجاق گاز لرزیدم
چنگال رو از رو اجاق برداشت همه خدمت کار ها دم در آشپزخونه داشتن ما رو نگاه میکردن بابام که اصلا به چپش نبود و داشت روزنامه میخوند اونی چان هم میخواست بیاد کمکم ولی خدمتکار اصلی مامانم بهش اجازه نمیداد
مامان: سه ساله داری درس میخونی فقط سه سال.....بعد دو سال کم آوردی؟
و چنگال رو گذاشت رو بازوم
.........ـ از زبان راوی
ایسامو: اوکاسااااااااانننن یامتههههه(مامان تمومش کن)*داد
تاماکی:هی هی خوبی؟
هی آروم باش فقط خواب بود
ایسامو :مشکل اینه که فقط خواب نیست ـ*آروم
(نکته:من هیچی در مورد زندگی ایسامو و اوسامو رو نمیدونم و هرچی قبل از ۱۴ سالگی اوسامو هست قوه تخیل خودمه)
..........ـ
پایان پارت
یه قسمت خیلی کوتاه از زندگی ایسامو رو تماشا کردید ولی اشتباه نکنید نقش اصلی ایسامو نیست و چون کاراکتر کاملا جدیده میخوام باهاش بیشتر آشنا بشید
خب نظرتون؟
حمایت ؟
آها راستی اون خیسی که تو خواب ایسامو حس کرد به خاطر این بود که تاماکی دست خیسشو کشید رو گونه ایسامو
- ۳.۸k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط