پارت دهم
پارت دهم
قسمتی از تاریکی
...............ـ
مکان فعلی:خونه دازای
کنار هم دراز کشیدن دازای کامل چویا رو گرفت تو بغلش و موهاشو بو کشید چویا هم از خدا خواسته بیشتر تو بغل گرم دازای فرو رفت
دازای:میدونی که این رابطه موقت نبود
چویا:چی؟یعنی بازم میخوای منو بکـ...
دازای:نه نه *با خنده
منظورم اینه که تو الان دوست پسر منی چوچو
چویا یکم فکر کرد هر کاری میکرد دلش راضی نمیشد رد کنه برای اولین بار مغزش رو نادیده گرفت و لب زد
چویا:من چوچو نیستم
دازای: یعنی فقط با قسمت چوچوش مشکل داشتی؟
چویا :......
آره ـ
دازای:چه بهتر*با یه لبخند پهن
چویا:ببند نیشتو
دازای چویا رو تو بغلش فشرد و گفت
دازای: اطاعت علاحضرت
چویا:بی نمک
چویا :دازای؟
دازای:جونم؟
چویا: زخمات زشت نیستن ـ
میدونی که؟
دازای سرخ شد و چشماشو از اون دوتا تیله آبی دزدید
دست چویا رو گونش نشست و گفت
چویا:اونا فقط زخمن
نه مایه خجالت یا سر به زیری
نیاز نیست اونارو از من مخفی کنی من همینجوری میخوامت که هستی
دازای تو فکر فرو رفت ـ
یاد کسی افتاد که در هر شرایطی انو جوری که بود قبول میکرد ـ
ایسامو خواهری بود که با اینکه یه سال از اون کوچک تر بود همیشه هواشو داشت و مراقبش بود ـ
چویا : دازای ؟ دازای خوبی ؟هوی
دازای:عا....آره خوبم ـ
بیا استراحت کنم ـ من خستم ـ
چویا : باشه ـ
تو دلش/یه لحظه عجیب شد/
.........ـ
صبح با پرتوهای نور خورشید رو صورتش بیدار شد
چویا: لعنت بهـ...
با قطع شدن نور روی چشمش آروم گرفت
چویا:اوممممم ...
درد داشت و نمیتونست بلند شه
سرشو بلند کرد ولی دست دازای مانعش شد
دازای:بخواب هنوز زوده
چویا هم از خدا خواسته گرفت و خوابید
.........ـ
هیچی دیگه ادمین کرم داره میخواد از اصمات فرارکنه🤣
پس اصماتش گردن خودتون😌😅
پایان پارت
قسمتی از تاریکی
...............ـ
مکان فعلی:خونه دازای
کنار هم دراز کشیدن دازای کامل چویا رو گرفت تو بغلش و موهاشو بو کشید چویا هم از خدا خواسته بیشتر تو بغل گرم دازای فرو رفت
دازای:میدونی که این رابطه موقت نبود
چویا:چی؟یعنی بازم میخوای منو بکـ...
دازای:نه نه *با خنده
منظورم اینه که تو الان دوست پسر منی چوچو
چویا یکم فکر کرد هر کاری میکرد دلش راضی نمیشد رد کنه برای اولین بار مغزش رو نادیده گرفت و لب زد
چویا:من چوچو نیستم
دازای: یعنی فقط با قسمت چوچوش مشکل داشتی؟
چویا :......
آره ـ
دازای:چه بهتر*با یه لبخند پهن
چویا:ببند نیشتو
دازای چویا رو تو بغلش فشرد و گفت
دازای: اطاعت علاحضرت
چویا:بی نمک
چویا :دازای؟
دازای:جونم؟
چویا: زخمات زشت نیستن ـ
میدونی که؟
دازای سرخ شد و چشماشو از اون دوتا تیله آبی دزدید
دست چویا رو گونش نشست و گفت
چویا:اونا فقط زخمن
نه مایه خجالت یا سر به زیری
نیاز نیست اونارو از من مخفی کنی من همینجوری میخوامت که هستی
دازای تو فکر فرو رفت ـ
یاد کسی افتاد که در هر شرایطی انو جوری که بود قبول میکرد ـ
ایسامو خواهری بود که با اینکه یه سال از اون کوچک تر بود همیشه هواشو داشت و مراقبش بود ـ
چویا : دازای ؟ دازای خوبی ؟هوی
دازای:عا....آره خوبم ـ
بیا استراحت کنم ـ من خستم ـ
چویا : باشه ـ
تو دلش/یه لحظه عجیب شد/
.........ـ
صبح با پرتوهای نور خورشید رو صورتش بیدار شد
چویا: لعنت بهـ...
با قطع شدن نور روی چشمش آروم گرفت
چویا:اوممممم ...
درد داشت و نمیتونست بلند شه
سرشو بلند کرد ولی دست دازای مانعش شد
دازای:بخواب هنوز زوده
چویا هم از خدا خواسته گرفت و خوابید
.........ـ
هیچی دیگه ادمین کرم داره میخواد از اصمات فرارکنه🤣
پس اصماتش گردن خودتون😌😅
پایان پارت
- ۱۱.۳k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط