{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده: ایزانا تاکمی رو میبره خونه تاکمی ۵ماه میگذره و ف

نویسنده: ایزانا تاکمی رو میبره خونه تاکمی ۵ماه میگذره و فقط کاکاچو درباره رابطه تاکمی و ایزانا میدونه و تاکمی کم کم به ایزانا حس پیدا کرده یه روز وقتی ایزانا داشت تاکمی رو تو خیابون میبوسید تاکمیچی اونها رو میبنه
تاکمیچی: تاکمی تو ت.....و
نویسنده: ایزانا بوسه رو عمیق تر میکنه
تاکمیچی: ولش کنه
نویسنده: ایزانا بوسه قطع‌ میکنه
ایزانا:به توچه؟
تاکمیچی:من برادر بزرگشم
ایزانا:منم دوست پسرشم
تاکمیچی:تاکمی ایزانا چی میگه مگه بهت نگفتم از باند تنجیکو دور باش تو بت ریسشو رابطه داری؟
تاکمی: تاکمیچی آرام تر بزار برات توضیح میدم
ایزانا:نیاز نیست بهش توضیح بدی ملکه من
نویسنده:تاکمیچی دست تاکمی رو میگره و با خودش به خونه شون میبره ایزانا پشت سرشون میره و وارد خونه میشن
👇👇
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دیدگاه ها (۰)

تاکمیچی: چرا بهم نگفتی تاکمیایزانا: چون بهت ربطی نداره تاکمی...

سلام دوستان من بخاطر یه مشکل نتونستم زیاد فعالیت کنم اما به ...

نویسنده: تاکمی میره داخل شیرنی فروشی و کاکاچو ایزانا از شیری...

نویسند: تاکمی داشت از مدرسه برمی‌گشت که چشمش یه مغاز شیرینی ...

برف و خون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط