نویسند: تاکمی داشت از مدرسه برمیگشت که چشمش یه مغاز شیری
نویسند: تاکمی داشت از مدرسه برمیگشت که چشمش یه مغاز شیرینی فروشی خورد رفت اونجا برای خودش و تاکمیچی شیرینی بخره و وقتی در رو باز میکنه به یه نفر برخورد میکنه
تاکمی:آخ ببخشید
اون آدمه : نه اشکالی نداره خانم تاکمی خودتی؟
تاکمی :ببخشید اسم من رو از کجا میدونیدآقا؟
اون آدمه:منم کاکاچو[نمی دونم درست نوشتم یا نه ] دوست بچگی تاکمیچی[اون قسمت بود که تاکمیچی با کاکاچو روبرو میشه بخاطر همین اینو نوشتم ]
تاکمی: واقعا خودتی خیلی بزرگ شدی
کاکاچو
ایزانا: کاکاچو داری چیکار میکنی خدمتکار همیشه باید پشت پادشاه باشه این کیه دیگه
نویسند: ایزانا باید تاکمی قلبش شروع به زدن کرد
تاکمی: هههههههه ( داره میخنده) پادشاه هههه کاکاچو این رفیقت خله
ایزانا :کاکاچو این میشناسی؟
تاکمی: این چیه من تاکمی
کاکاچو: آره خواهر کوچیک رفیق بچگیم خواهر تاکمیچی
تاکمی: من دیگه میرم بای
کاکاچو: بای مواظب خودت باشp1
تاکمی:آخ ببخشید
اون آدمه : نه اشکالی نداره خانم تاکمی خودتی؟
تاکمی :ببخشید اسم من رو از کجا میدونیدآقا؟
اون آدمه:منم کاکاچو[نمی دونم درست نوشتم یا نه ] دوست بچگی تاکمیچی[اون قسمت بود که تاکمیچی با کاکاچو روبرو میشه بخاطر همین اینو نوشتم ]
تاکمی: واقعا خودتی خیلی بزرگ شدی
کاکاچو
ایزانا: کاکاچو داری چیکار میکنی خدمتکار همیشه باید پشت پادشاه باشه این کیه دیگه
نویسند: ایزانا باید تاکمی قلبش شروع به زدن کرد
تاکمی: هههههههه ( داره میخنده) پادشاه هههه کاکاچو این رفیقت خله
ایزانا :کاکاچو این میشناسی؟
تاکمی: این چیه من تاکمی
کاکاچو: آره خواهر کوچیک رفیق بچگیم خواهر تاکمیچی
تاکمی: من دیگه میرم بای
کاکاچو: بای مواظب خودت باشp1
- ۸۷
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط