{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲ — چیزی که نمی‌دونی

پارت ۲ — چیزی که نمی‌دونی

جونگ‌کوک چند ثانیه همون‌جا ایستاد.

نگاهش بین چشم‌های تهیونگ و راه خروج رفت و برگشت.

— «تازه شروع شده؟»

تهیونگ خیلی خونسرد گفت:

— «آره.»

— «منظورت از این حرف دقیقاً چیه؟»

— «همون چیزی که شنیدی.»

جونگ‌کوک پوزخند زد.

— «تو همیشه این‌قدر جواب‌های مبهم می‌دی یا امشب تصمیم گرفتی روی اعصاب من راه بری؟»

تهیونگ لبخند کجی زد.

— «بستگی داره طرف مقابلم کی باشه.»

— «و من چی؟»

تهیونگ چند لحظه ساکت موند.

— «تو فرق داری.»

جونگ‌کوک نمی‌دونست چرا، ولی شنیدن این جمله باعث شد برای یک لحظه جوابش یادش بره.

سریع نگاهش رو دزدید.

— «خب... خیلی قانع‌کننده بود.»

تهیونگ به سمت آسانسور رفت.

— «بیا.»

جونگ‌کوک تکون نخورد.

— «کجا؟»

تهیونگ بدون اینکه برگرده گفت:

— «بالا.»

— «و اگه نیام؟»

این بار برگشت.

نگاهش مستقیم روی جونگ‌کوک ثابت موند.

— «می‌تونی بری.»

جونگ‌کوک ابروهاش رو بالا برد.

— «جدی؟»

— «کاملاً.»

— «پس چرا حس می‌کنم یه "اما"ی بزرگ پشت این جمله‌ست؟»

تهیونگ لبخند زد.

— «چون باهوشی.»

— «نه. چون تو زیادی مشکوکی.»

جونگ‌کوک بالاخره به سمت آسانسور رفت.

— «فقط پنج دقیقه.»

— «باشه.»

در آسانسور بسته شد.

فضای داخلش ساکت بود.

خیلی ساکت.

جونگ‌کوک به شماره طبقات خیره شده بود که ناگهان گفت:

— «راستی...»

— «هوم؟»

— «تو دقیقاً چی درباره من می‌دونی؟»

تهیونگ به آینه آسانسور نگاه کرد.

— «گفتم. اسم تو.»

— «دروغ نگو.»

تهیونگ سرش رو کمی چرخوند.

— «چرا فکر می‌کنی دروغ می‌گم؟»

— «چون کسی که فقط اسم منو می‌دونه، نصف شب منو به یه ساختمون خالی نمی‌کشونه.»

چند ثانیه سکوت.

صدای آسانسور که طبقه‌ها رو رد می‌کرد، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد.

تهیونگ بالاخره گفت:

— «حق با توئه.»

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

— «پس؟»

— «بیشتر از اسمت می‌دونم.»

— «چقدر بیشتر؟»

تهیونگ به چشم‌هاش نگاه کرد.

— «به اندازه‌ای که بدونم وقتی می‌ترسی، وانمود می‌کنی عصبانی‌ای.»

جونگ‌کوک اخم کرد.

— «من نمی‌ترسم.»

— «الان هم همین کارو کردی.»

در آسانسور باز شد.

تهیونگ بیرون رفت.

جونگ‌کوک چند لحظه سر جاش موند.

نمی‌دونست چرا، اما جمله تهیونگ بیشتر از چیزی که باید، توی ذهنش گیر کرده بود.

بعد زیر لب گفت:

— «عوضی...»

و دنبالش رفت.

طبقه آخر تقریباً تاریک بود.

پنجره‌های بزرگ، شهر رو زیر پایشان نشون می‌دادن.

تهیونگ کنار پنجره ایستاد.

— «بیا اینجا.»

جونگ‌کوک نزدیک شد.

— «خب؟»

تهیونگ دستش رو داخل جیب کت مشکی‌اش برد و یک پاکت باریک بیرون آورد.

گذاشت روی میز.

— «بازش کن.»

جونگ‌کوک با تردید پاکت رو برداشت.

— «این چیه؟»

— «دلیلی که امشب اینجایی.»

پاکت رو باز کرد.

چند عکس داخلش بود.

عکس‌هایی از خودش.

جلوی کافه.

داخل دانشگاه.

حتی یکی از عکس‌ها مربوط به دو روز قبل بود.

جونگ‌کوک رنگش پرید.

آروم گفت:

— «این عکس‌ها رو کی گرفته؟»

تهیونگ جواب نداد.

جونگ‌کوک سرش رو بلند کرد.

— «تهیونگ.»

این بار صدای تهیونگ جدی بود.

— «همین سؤال رو منم دارم.»

— «یعنی چی؟»

تهیونگ نزدیک‌تر شد.

— «یکی مدت‌هاست تو رو زیر نظر داره.»

جونگ‌کوک خشک شد.

— «کی؟»

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.

— «هنوز نمی‌دونم.»

— «پس چرا منو آوردی اینجا؟»

تهیونگ مکث کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

— «چون فکر می‌کنم نفر بعدی که اون آدم سراغش می‌ره... منم.»

جونگ‌کوک با ناباوری خندید.

— «این دیگه چه داستانیه؟»

تهیونگ نگاهش رو ازش نگرفت.

— «داستان نیست، جونگ‌کوک.»

مکث کوتاهی کرد.

— «هشداره.»

و درست همان لحظه، چراغ‌های کل ساختمان خاموش شدند.
دیدگاه ها (۳)

حمایت خانومی¿¿🥂اصکی¿¿اجازه بگیر!اجازه دادم با ذکر منبع🫴

حمایت خانومی¿¿🥂اصکی¿¿اجازه بگیر!اجازه دادم با ذکر منبع🫴

🖤 𝑻𝒂𝒆𝒌𝒐𝒐𝒌«تو را دوست دارم...»نه شبیه باران،که آرام می‌بارد و...

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

معامله p15پزشک کنار تخت نشست و با دقت علائم جونگ‌کوک را بررس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط