ماه و باروت پارت نهم:
ماه و باروت پارت نهم:
#ماه_و_باروت
---
خورشید، بیرحمانه از میان شکافِ سقفِ کارگاه به داخل میتابید. خوابِ کوتاه اما عمیق آنها به پایان رسیده بود. حالا دوباره همان دازایِ پرحرف و چویایِ عصبی برگشته بودند؛ یا حداقل… ظاهرشان اینطور نشان میداد.
نیمساعت بعد، در حالی که سعی میکردند از کوچههای پشتیِ یوکوهاما دور شوند، صدای تیراندازیِ ناگهانی از خیابانِ موازی، سکوتِ صبحگاهی را در هم شکست. تیمِ شناساییِ مافیا آنها را پیدا کرده بود.
«لعنتی! انگار ردیابهاشون از چیزی که فکر میکردیم پیشرفتهتره!» چویا با غیظ دندانهایش را روی هم فشرد و دستکشهایش را محکم کرد.
دازای با همان لبخندِ مضحکِ همیشگیاش گفت: «اوه، چقدر زود! انگار دلشون برای کتک خوردن از تو تنگ شده بود، چویا-چان!»
دعوا مثل همیشه شروع شد، اما… *چیزی تغییر کرده بود.*
وقتی یکی از گلولهها به نزدیکیِ پایِ دازای برخورد کرد و خردههای بتن به هوا پرتاب شد، چویا حتی فکر هم نکرد. قبل از اینکه دازای واکنشی نشان دهد، چویا با یک حرکتِ سریع و غریزی، بازوی دازای را گرفت و او را پشتِ یک سطلِ فلزیِ بزرگِ زباله کشید.
دازای برای یک لحظه مات ماند. نگاهش به دستِ چویا افتاد که هنوز بازوی او را سفت گرفته بود. چویا بلافاصله دستش را رها کرد و اخم کرد: «حواست کجاست؟ میخوای همونجا احمقانه بمیری؟»
دازای لبخندِ کوتاهی زد که چشمانش در آن نبود. «اووه، چویا نگرانِ منه؟ چه افتخار بزرگی!»
اما دازای هم عوض شده بود. چند لحظه بعد، وقتی چویا برایِ یک حمله مستقیم بیرون پرید، دازای بدون اینکه حتی به سمتِ دشمن نگاه کند، با شلیکِ دقیقِ کلتاش، دستِ سربازی را که از پشتِ یک ماشینِ پارکشده چویا را نشانه گرفته بود، هدف قرار داد.
آنها حتی به هم نگاه نکردند. هیچ کلمهی تشکری رد و بدل نشد.
دازای زمزمه کرد: «سمتِ راستت، چهار نفر. احمق، اگه از قدرتت استفاده کنی، میتونی همهشون رو با هم بفرستی هوا، ولی سعی کن اینبار به جای ساختمانهای همسایه، فقط اونها رو هدف بگیری!»
چویا در حالی که با یک لگدِ سهمگین، سربازِ کناریاش را به دیوار کوبید، جواب داد: «به تو ربطی نداره که چطوری کارمو انجام میدم! تو فقط اون مغزِ فسیلشدهت رو بهکار بنداز و نذار از پشت غافلگیر بشم!»
آنها میجنگیدند. همان سبکِ همیشگی. همان دعواها. اما…
حرکاتشان هماهنگتر شده بود. مثلِ دو رقصندهای که حتی بدون نگاه کردن به یکدیگر، میدانند نفرِ مقابل چه قدمی برمیدارد.
هر بار که دازای کمی در معرضِ دید قرار میگرفت، چویا بیاختیار جوری تغییرِ موقعیت میداد که او را پوشش دهد.
و هر بار که چویا بیش از حد به دلِ خطر میزد، دازای با تیراندازیهای دقیق و سردِش، مسیرِ او را پاکسازی میکرد.
آنها حتی متوجه نبودند که چقدر به هم نزدیک شدهاند. وقتی درگیری تمام شد و خیابان دوباره به سکوتِ مرگبارش برگشت، هر دو نفسزنان به دیوار تکیه دادند.
دازای نگاهی به چویا انداخت که روی پیشانیاش خراشِ کوچکی افتاده بود. دستش بیاختیار بالا رفت، اما درست قبل از اینکه صورتِ چویا را لمس کند، مکث کرد. انگشتانش را لای موهای خودش برد و خندید: «هنوز هم به اندازهی یک گاوِ وحشیِ خشمگین میجنگی، چویا.»
چویا که بهوضوح از آن نگاهِ کوتاه و آن نزدیکیِ ناگهانی دستپاچه شده بود، کلاهش را صاف کرد و با بیخیالی گفت: «و تو هنوز هم مثلِ یه عروسکِ کوکیِ بیمصرف، فقط بلدی دستور بدی. راه بیفت، وقت نداریم.»
اما وقتی دازای پشتِ سرش راه افتاد، چویا کمی سرعتش را کم کرد تا دازای به او برسد.
او از دازای جلوتر نمیرفت.
او میخواست مطمئن شود که دازای پشتِ سرش است… که دازای هنوز هم آنجاست.
دازای این را دید. و برای اولین بار، آن لبخندِ ساختگیاش کمی واقعیتر شد.
---
پایان پارت نهم 🌚🌀
#ماه_و_باروت
---
خورشید، بیرحمانه از میان شکافِ سقفِ کارگاه به داخل میتابید. خوابِ کوتاه اما عمیق آنها به پایان رسیده بود. حالا دوباره همان دازایِ پرحرف و چویایِ عصبی برگشته بودند؛ یا حداقل… ظاهرشان اینطور نشان میداد.
نیمساعت بعد، در حالی که سعی میکردند از کوچههای پشتیِ یوکوهاما دور شوند، صدای تیراندازیِ ناگهانی از خیابانِ موازی، سکوتِ صبحگاهی را در هم شکست. تیمِ شناساییِ مافیا آنها را پیدا کرده بود.
«لعنتی! انگار ردیابهاشون از چیزی که فکر میکردیم پیشرفتهتره!» چویا با غیظ دندانهایش را روی هم فشرد و دستکشهایش را محکم کرد.
دازای با همان لبخندِ مضحکِ همیشگیاش گفت: «اوه، چقدر زود! انگار دلشون برای کتک خوردن از تو تنگ شده بود، چویا-چان!»
دعوا مثل همیشه شروع شد، اما… *چیزی تغییر کرده بود.*
وقتی یکی از گلولهها به نزدیکیِ پایِ دازای برخورد کرد و خردههای بتن به هوا پرتاب شد، چویا حتی فکر هم نکرد. قبل از اینکه دازای واکنشی نشان دهد، چویا با یک حرکتِ سریع و غریزی، بازوی دازای را گرفت و او را پشتِ یک سطلِ فلزیِ بزرگِ زباله کشید.
دازای برای یک لحظه مات ماند. نگاهش به دستِ چویا افتاد که هنوز بازوی او را سفت گرفته بود. چویا بلافاصله دستش را رها کرد و اخم کرد: «حواست کجاست؟ میخوای همونجا احمقانه بمیری؟»
دازای لبخندِ کوتاهی زد که چشمانش در آن نبود. «اووه، چویا نگرانِ منه؟ چه افتخار بزرگی!»
اما دازای هم عوض شده بود. چند لحظه بعد، وقتی چویا برایِ یک حمله مستقیم بیرون پرید، دازای بدون اینکه حتی به سمتِ دشمن نگاه کند، با شلیکِ دقیقِ کلتاش، دستِ سربازی را که از پشتِ یک ماشینِ پارکشده چویا را نشانه گرفته بود، هدف قرار داد.
آنها حتی به هم نگاه نکردند. هیچ کلمهی تشکری رد و بدل نشد.
دازای زمزمه کرد: «سمتِ راستت، چهار نفر. احمق، اگه از قدرتت استفاده کنی، میتونی همهشون رو با هم بفرستی هوا، ولی سعی کن اینبار به جای ساختمانهای همسایه، فقط اونها رو هدف بگیری!»
چویا در حالی که با یک لگدِ سهمگین، سربازِ کناریاش را به دیوار کوبید، جواب داد: «به تو ربطی نداره که چطوری کارمو انجام میدم! تو فقط اون مغزِ فسیلشدهت رو بهکار بنداز و نذار از پشت غافلگیر بشم!»
آنها میجنگیدند. همان سبکِ همیشگی. همان دعواها. اما…
حرکاتشان هماهنگتر شده بود. مثلِ دو رقصندهای که حتی بدون نگاه کردن به یکدیگر، میدانند نفرِ مقابل چه قدمی برمیدارد.
هر بار که دازای کمی در معرضِ دید قرار میگرفت، چویا بیاختیار جوری تغییرِ موقعیت میداد که او را پوشش دهد.
و هر بار که چویا بیش از حد به دلِ خطر میزد، دازای با تیراندازیهای دقیق و سردِش، مسیرِ او را پاکسازی میکرد.
آنها حتی متوجه نبودند که چقدر به هم نزدیک شدهاند. وقتی درگیری تمام شد و خیابان دوباره به سکوتِ مرگبارش برگشت، هر دو نفسزنان به دیوار تکیه دادند.
دازای نگاهی به چویا انداخت که روی پیشانیاش خراشِ کوچکی افتاده بود. دستش بیاختیار بالا رفت، اما درست قبل از اینکه صورتِ چویا را لمس کند، مکث کرد. انگشتانش را لای موهای خودش برد و خندید: «هنوز هم به اندازهی یک گاوِ وحشیِ خشمگین میجنگی، چویا.»
چویا که بهوضوح از آن نگاهِ کوتاه و آن نزدیکیِ ناگهانی دستپاچه شده بود، کلاهش را صاف کرد و با بیخیالی گفت: «و تو هنوز هم مثلِ یه عروسکِ کوکیِ بیمصرف، فقط بلدی دستور بدی. راه بیفت، وقت نداریم.»
اما وقتی دازای پشتِ سرش راه افتاد، چویا کمی سرعتش را کم کرد تا دازای به او برسد.
او از دازای جلوتر نمیرفت.
او میخواست مطمئن شود که دازای پشتِ سرش است… که دازای هنوز هم آنجاست.
دازای این را دید. و برای اولین بار، آن لبخندِ ساختگیاش کمی واقعیتر شد.
---
پایان پارت نهم 🌚🌀
- ۷۴
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط