{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه و باروت پارت یازدهم:

ماه و باروت پارت یازدهم:


چویا لحظه‌ای خشکش زد.

چون جمله، با اینکه مثلِ یک شوخیِ سمّی ادا شده بود، خیلی نزدیک به حقیقت بود.
نزدیک‌تر از چیزی که هر دو دوست داشتند بشنوند.

نفرِ سوم تفنگش را بالا آورد، اما قبل از شلیک، دازای با یک حرکتِ سریع بازوی چویا را کشید پایین و خودش مسیرِ گلوله را قطع کرد.
گلوله از دیوار رد شد.

چویا با ناباوری گفت: «چرا این کارو کردی؟»

دازای نفسش را بیرون داد، انگار همین سؤال از همه چیز سخت‌تر بود.
«چون تو زیادی ارزش داری که احمقانه زخمی بشی.»

چویا، برای یک لحظه، هیچ جوابی نداشت.
آن‌قدر کوتاه بود که حتی خودش هم نتوانست بفهمد دقیقاً چه چیزی در درونش لرزید.
نه فقط عصبانیت.
نه فقط ترس.
چیزی لطیف‌تر، بدتر، و به‌مراتب خطرناک‌تر.

وقتی به اتاق بایگانی رسیدند، در نیمه‌باز بود.
پرونده روی میز بود.
دازای آن را برداشت، ولی هنوز کاملاً نچرخیده بود که صدای مأمورِ اصلی از پشتِ سرشان آمد:

«حرکت نکنید!»

چویا فوری جلو پرید، آماده‌ی حمله.
اما دازای، بدون نگاه کردن، فقط گفت:
«چویا، سمتِ راستت.»

و چویا، بی‌درنگ، چرخید.

دقیقاً در همان لحظه، مأمورِ پشتِ سر، از زاویه‌ی کورِ اتاق بیرون آمد.
اگر دازای هشدار نمی‌داد، ضربه‌ی اول به شقیقه‌ی چویا می‌خورد.

چویا خودش هم این را فهمید.
و همان‌جا، وسطِ محاصره، وسطِ خطر، وسطِ دروغ‌هایی که باید به صورتِ دنیا می‌پاشیدند، برای یک ثانیه نگاهش روی دازای ماند.

دازای با لبخندِ کم‌رنگ و نفس‌بریده‌ای گفت:
«نگاه نکن. بعداً بهم بدهکار می‌شی.»

چویا با خشمِ همیشگی‌اش جواب داد:
«خفه شو… و عقب بایست. این‌بار من ازت محافظت می‌کنم.»

دازای برای اولین بار، واقعاً ساکت شد.

و شاید همین سکوت، خطرناک‌ترین بخشِ ماجرا بود.

#ماه_و_باروت
دیدگاه ها (۱)

#ماه_و_باروتپارت دهم:ساختمانِ قدیمیِ اداره‌ی ثبتِ بندر، مثل ...

ماه و باروت پارت نهم:#ماه_و_باروت---خورشید، بی‌رحمانه از میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط