══❖پارت: دهم ❖══
══❖پارت: دهم ❖══
پس از ورود آدرین و دیانا...
هر دو روی تختهای سلطنتی نشستند.
اعضای دربار و مهمانان با احترام تعظیم کردند.
آدرین نگاهی کوتاه به جمعیت انداخت.
چشمش برای لحظهای به آیهان افتاد.
اما بلافاصله نگاهش را برگرداند.
انگار فرد مهمی را ندیده باشد.
سپس مراسم رسمی آغاز شد.
گزارش پیشرفت کشور.
پروژههای جدید.
تجارت با کشورهای همسایه.
ساخت برجهای جادویی جدید.
و دهها موضوع دیگر.
تا نیمههای شب مراسم ادامه داشت
پس از پایان مراسم...
اشراف به خانههای خود بازگشتند.
و مهمانان سلطنتی در اتاقهای مخصوص قصر مستقر شدند.
جشن تأسیس تسالیوس تازه شروع شده بود.
و قرار بود ده روز ادامه داشته باشد.
صبح روز بعد...
آیهان در یکی از باغهای سلطنتی قدم میزد.
ناگهان صدایی شنید.
«دنبالم بودی؟»
برگشت.
آدرین بود.
چند ثانیه سکوت بینشون شد.
آیهان جلو آمد.
«چرا؟»
آدرین اخم کرد گفت:
«باز شروع شد.»
آیهان«حق دارم بدونم.»
آدرین«نه.»
آیهان«آدرین.»
آدرین«من الان پادشاه تسالیوسم.»
«و تو ولیعهد هریسون.»
«رابطهمون همینقدره.»
آیهان برای لحظهای ساکت شد.
آیهان«فقط همین؟»
آدرین«برای من آره.»
این بار صدای آدرین کاملاً جدی بود.
ادرین«من اون زندگی رو پشت سر گذاشتم.»
«سالها پیش.»
«دیگه دلیلی برای برگشتن ندارم.»
آیهان آرام گفت:
«من هیچوقت دشمنت نبودم.»
ادرین«میدونم.»
ایهان«پس چرا اینجوری رفتار میکنی؟»
آدرین خندید.
اما خندهاش تلخ بود.
آدرین«چون هر وقت شماها رو میبینم...»
«همه اون سالها یادم میاد.»
آیهان جوابی نداشت.
ده روز جشن به سرعت گذشت.
در پایان...
تمام مهمانان آماده بازگشت شدند.
کاروان هریسون نیز قصر را ترک کرد.
اما پیش از رفتن...
آیهان آخرین نگاهش را به قصر تسالیوس انداخت و فهمید.
برادر کوچکش را پیدا کرده...
اما هنوز از او خیلی دور است.
چند هفته بعد...
کشور هریسون.
تمام خانواده سلطنتی دور میز شام جمع شده بودند.
پادشاه آرنوس.
ملکه الیسا.
ملکه الینا.
آرین.
آیهان.
لئونورا.
لوسیان.
و رین کوچولو.
سکوت سنگینی برقرار بود.
تا اینکه آیهان گفت:
«پادشاه تسالیوس رو دیدم.»
همه نگاهها به سمت او برگشت.
آیهان نفس عمیقی کشید.
«اون... آدرینه.»
صدای افتادن قاشق روی زمین بلند شد.
ملکه الیسا برای اولین بار رنگش پرید.
آرین با ناباوری گفت:
«چی گفتی؟»
«زندهست.»
هیچکس حرفی نزد.
حتی پادشاه آرنوس هم شوکه شده بود.
در همان زمان.
در تسالیوس.
آریو با هیجان وارد دفتر پدرش شد.
آریو«بابا!»
آدرین«هوم؟»
آریو«میخوام تابستون برم آکادمی زودتر.»
آدرین«چرا؟ تابستون که اکادمی تعطیله»
آریو«میخوام با دوستام باشم.»
آدرین«دوستات؟»
آریو«آرتور و لوسیان.»
آدرین آرام سرش را بالا آورد.
آدرین«کی؟»
آریو«آرتور و لوسیان.»
آدرین«پسر ولیعهد هریسون.»
آدرین اخم کرد گفت:«نه.»
آریو«ها؟»
آدرین«نه یعنی نه.»
آریو مات موند.
آریو«ولی چرا؟»
آدرین«همین که گفتم.»
آریو«ولی اخه.»
آدرین«آریو...»
و این اولین دعوای واقعی پدر و پسر بود.
چند ماه بعد...
یک روز.
دیانا هنگام بررسی اسناد ناگهان تعادلش را از دست داد.
و روی زمین افتاد.
خدمتکار«ملکه!»
خدمتکار«اعلیاحضرت!»
قصر در آشوب فرو رفت.
کلارا بلافاصله او را معاینه کرد.
و ساعتی بعد...
با لبخند از اتاق بیرون آمد.
همه نگران منتظر بودند.
کلارا به آدرین نگاه کرد.
و گفت:«تبریک میگم.»
آدرین«...»
کلارا«قراره پدر بشی.»
چند ثانیه طول کشید تا حرفش را پردازش کند.
کاین از دیدن قیافه آدرین نزدیک بود از خنده خفه شود.
اما...
چند ماه بعد...
اوضاع تغییر کرد.
بدن دیانا روز به روز ضعیفتر میشد.
او کمتر از اتاقش بیرون میآمد.
کمتر غذا میخورد.
و بیشتر استراحت میکرد.
کلارا تقریباً هر روز بالای سرش بود.
خدمتکار شخصیاش هم همیشه همراهش میماند.
و شبها...
آدرین کنار او میخوابید.
اما چیزی که همه را نگران میکرد این بود که...
حتی بهترین جادوگران شفابخش تسالیوس هم دلیل این ضعف شدید را پیدا نمیکردند.
و هر ماه...
حال دیانا بدتر میشد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
پس از ورود آدرین و دیانا...
هر دو روی تختهای سلطنتی نشستند.
اعضای دربار و مهمانان با احترام تعظیم کردند.
آدرین نگاهی کوتاه به جمعیت انداخت.
چشمش برای لحظهای به آیهان افتاد.
اما بلافاصله نگاهش را برگرداند.
انگار فرد مهمی را ندیده باشد.
سپس مراسم رسمی آغاز شد.
گزارش پیشرفت کشور.
پروژههای جدید.
تجارت با کشورهای همسایه.
ساخت برجهای جادویی جدید.
و دهها موضوع دیگر.
تا نیمههای شب مراسم ادامه داشت
پس از پایان مراسم...
اشراف به خانههای خود بازگشتند.
و مهمانان سلطنتی در اتاقهای مخصوص قصر مستقر شدند.
جشن تأسیس تسالیوس تازه شروع شده بود.
و قرار بود ده روز ادامه داشته باشد.
صبح روز بعد...
آیهان در یکی از باغهای سلطنتی قدم میزد.
ناگهان صدایی شنید.
«دنبالم بودی؟»
برگشت.
آدرین بود.
چند ثانیه سکوت بینشون شد.
آیهان جلو آمد.
«چرا؟»
آدرین اخم کرد گفت:
«باز شروع شد.»
آیهان«حق دارم بدونم.»
آدرین«نه.»
آیهان«آدرین.»
آدرین«من الان پادشاه تسالیوسم.»
«و تو ولیعهد هریسون.»
«رابطهمون همینقدره.»
آیهان برای لحظهای ساکت شد.
آیهان«فقط همین؟»
آدرین«برای من آره.»
این بار صدای آدرین کاملاً جدی بود.
ادرین«من اون زندگی رو پشت سر گذاشتم.»
«سالها پیش.»
«دیگه دلیلی برای برگشتن ندارم.»
آیهان آرام گفت:
«من هیچوقت دشمنت نبودم.»
ادرین«میدونم.»
ایهان«پس چرا اینجوری رفتار میکنی؟»
آدرین خندید.
اما خندهاش تلخ بود.
آدرین«چون هر وقت شماها رو میبینم...»
«همه اون سالها یادم میاد.»
آیهان جوابی نداشت.
ده روز جشن به سرعت گذشت.
در پایان...
تمام مهمانان آماده بازگشت شدند.
کاروان هریسون نیز قصر را ترک کرد.
اما پیش از رفتن...
آیهان آخرین نگاهش را به قصر تسالیوس انداخت و فهمید.
برادر کوچکش را پیدا کرده...
اما هنوز از او خیلی دور است.
چند هفته بعد...
کشور هریسون.
تمام خانواده سلطنتی دور میز شام جمع شده بودند.
پادشاه آرنوس.
ملکه الیسا.
ملکه الینا.
آرین.
آیهان.
لئونورا.
لوسیان.
و رین کوچولو.
سکوت سنگینی برقرار بود.
تا اینکه آیهان گفت:
«پادشاه تسالیوس رو دیدم.»
همه نگاهها به سمت او برگشت.
آیهان نفس عمیقی کشید.
«اون... آدرینه.»
صدای افتادن قاشق روی زمین بلند شد.
ملکه الیسا برای اولین بار رنگش پرید.
آرین با ناباوری گفت:
«چی گفتی؟»
«زندهست.»
هیچکس حرفی نزد.
حتی پادشاه آرنوس هم شوکه شده بود.
در همان زمان.
در تسالیوس.
آریو با هیجان وارد دفتر پدرش شد.
آریو«بابا!»
آدرین«هوم؟»
آریو«میخوام تابستون برم آکادمی زودتر.»
آدرین«چرا؟ تابستون که اکادمی تعطیله»
آریو«میخوام با دوستام باشم.»
آدرین«دوستات؟»
آریو«آرتور و لوسیان.»
آدرین آرام سرش را بالا آورد.
آدرین«کی؟»
آریو«آرتور و لوسیان.»
آدرین«پسر ولیعهد هریسون.»
آدرین اخم کرد گفت:«نه.»
آریو«ها؟»
آدرین«نه یعنی نه.»
آریو مات موند.
آریو«ولی چرا؟»
آدرین«همین که گفتم.»
آریو«ولی اخه.»
آدرین«آریو...»
و این اولین دعوای واقعی پدر و پسر بود.
چند ماه بعد...
یک روز.
دیانا هنگام بررسی اسناد ناگهان تعادلش را از دست داد.
و روی زمین افتاد.
خدمتکار«ملکه!»
خدمتکار«اعلیاحضرت!»
قصر در آشوب فرو رفت.
کلارا بلافاصله او را معاینه کرد.
و ساعتی بعد...
با لبخند از اتاق بیرون آمد.
همه نگران منتظر بودند.
کلارا به آدرین نگاه کرد.
و گفت:«تبریک میگم.»
آدرین«...»
کلارا«قراره پدر بشی.»
چند ثانیه طول کشید تا حرفش را پردازش کند.
کاین از دیدن قیافه آدرین نزدیک بود از خنده خفه شود.
اما...
چند ماه بعد...
اوضاع تغییر کرد.
بدن دیانا روز به روز ضعیفتر میشد.
او کمتر از اتاقش بیرون میآمد.
کمتر غذا میخورد.
و بیشتر استراحت میکرد.
کلارا تقریباً هر روز بالای سرش بود.
خدمتکار شخصیاش هم همیشه همراهش میماند.
و شبها...
آدرین کنار او میخوابید.
اما چیزی که همه را نگران میکرد این بود که...
حتی بهترین جادوگران شفابخش تسالیوس هم دلیل این ضعف شدید را پیدا نمیکردند.
و هر ماه...
حال دیانا بدتر میشد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۰۷
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط