══❖پارت: دوازدهم ❖══
══❖پارت: دوازدهم ❖══
چند هفته گذشت.
وضعیت دیانا همچنان خوب نبود.
آدرین تقریباً تمام جلسات غیرضروری را لغو کرده بود.
بیشتر وقتش را یا در دفتر سلطنتی میگذراند یا کنار دیانا.
اما در همین مدت...
مشکل دیگری در حال شکل گرفتن بود.
مشکلی که آرامآرام از مرزهای دو کشور عبور میکرد.
کشور هریسون.
در یکی از جلسات شورای سلطنتی.
چند وزیر با عصبانیت مشغول صحبت بودند.
«تسالیوس بیش از حد قدرتمند شده.»
«مرزهای تجاری رو گسترش داده.»
«نصف تاجران قاره ترجیح میدن با تسالیوس معامله کنن.»
«اگه همینطور ادامه پیدا کنه نفوذ هریسون کمتر میشه.»
آیهان اخم کرده بود.
او از این بحثها خوشش نمیآمد.
اما نمیتوانست انکار کند که تنش میان دو کشور در حال افزایش بود.
در همان زمان...
در تسالیوس.
کاین گزارشی را روی میز آدرین گذاشت.
«چند اشراف هریسون دوباره علیه ما صحبت کردن.»
آدرین نگاهی به گزارش انداخت.
ادرین«طبق معمول.»
«فقط اشراف نیستن.»
کاین کمی مکث کرد.
کاین«بعضی فرماندهها هم دارن آمادهسازی ارتش رو پیشنهاد میدن.»
این بار آدرین سرش را بالا آورد.
ادرین«جنگ؟»
کاین«فعلاً نه.»
ادرین«اما بوی خوبی نمیده.»
چند روز بعد.
در آکادمی.
آریو و لوسیان مثل همیشه کنار هم بودند.
اما این بار...
نگاههای اطراف فرق کرده بود.
دانشآموزان کشورهای مختلف کمکم متوجه تنش میان دو کشور شده بودند.
و همین باعث شده بود شایعات زیادی پخش شود.
«میگن هریسون و تسالیوس وارد جنگ میشن.»
«میگن ارتشها دارن آماده میشن.»
«میگن...»
آریو با کلافگی گفت:
«از این شایعهها متنفرم.»
لوسیان هم موافق بود.
اما هیچکدام نمیدانستند اوضاع واقعاً چقدر جدی شده است.
چند روز بعد.
یکی از جاسوسان تسالیوس خبری آورد.
گزارش مستقیماً به دست آدرین رسید.
آدرین نامه را خواند.
سکوت کرد.
و بعد نامه را روی میز گذاشت.
کاین که روبهرویش ایستاده بود پرسید:«چی شده؟»
آدرین«آیهان نیروهای مرزی رو افزایش داده.»
کاین اخم کرد گفت:«برای حمله؟»
آدرین«احتمالا»
آن شب...
آدرین شخصاً به آکادمی رفت.
بدون اطلاع قبلی.
وقتی آریو او را دید تعجب کرد.
آریو«بابا؟»
آدرین«وسایلتو جمع کن.»
آریو«چی؟»
آدرین«برمیگردی قصر.»
آریو«ولی چرا؟»
آدرین«آریوـــ😾»
این بار صدای آدرین آنقدر جدی بود که آریو چیزی نگفت.
چند ساعت بعد.
قصر سلطنتی تسالیوس.
آریو وارد شد.
اما هنوز نمیدانست چه خبر است.
وقتی به دفتر رسید...
آدرین روبهرویش ایستاده بود.
آدرین«از امروز بدون اجازه من از این قصر خارج نمیشی.»
آریو ماتش برد.
آریو«چی؟!»
آدرین«شنیدی چی گفتم.»
«میخای زندانیام میکنی؟!»
آدرین«اسمش محافظته.»
آریو«این محافظت نیست!»
آدرین«برای من هست.»
برای اولین بار...
صدای آریو بلند شد.
آریو«این به خاطر لوسیانه؟!»
سکوت.
همین سکوت جواب را داد.
آریو«بابا!»
آدرین«تمومش کن.»
آریو«اون دوست منه!»
آدرین«اون شاهزاده هریسون!»
آریو«دقیقاً همین مشکلشه.»
آریو برای چند لحظه فقط به پدرش خیره ماند.
سپس بدون حرف دیگری برگشت.
و در اتاقش را محکم بست.
از آن روز...
جادوگر های طلایی اطراف اتاق مستقر شدند.
و فقط افراد محدودی اجازه ورود داشتند.
کاین.کلارا.آلن.آرتور.آوین.و خود آدرین.
هیچکس دیگر اجازه ورود نداشت.
همان شب...
آرتور وارد اتاق شد.
آریو کنار پنجره نشسته بود.
آرتور«هنوز عصبانیای؟»
آریو«خیلی.»
آرتور کنار او نشست.
ارتور«منم بودم عصبانی میشدم.»
آریو«پس چرا چیزی نمیگی؟»
آرتور به آسمان نگاه کرد.
اریو«چون فکر نمیکنم عمو آدرین این کارو بیدلیل کرده باشه.»
اما حتی خودش هم مطمئن نبود.
و در همان زمان...
در مرز میان هریسون و تسالیوس.
دو گروه از سربازان دو کشور روبهروی هم ایستاده بودند.
هنوز شمشیری کشیده نشده بود.
هنوز جنگی آغاز نشده بود.
اما برای اولین بار در سالهای اخیر...
هوای مرز بوی جنگ میداد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
چند هفته گذشت.
وضعیت دیانا همچنان خوب نبود.
آدرین تقریباً تمام جلسات غیرضروری را لغو کرده بود.
بیشتر وقتش را یا در دفتر سلطنتی میگذراند یا کنار دیانا.
اما در همین مدت...
مشکل دیگری در حال شکل گرفتن بود.
مشکلی که آرامآرام از مرزهای دو کشور عبور میکرد.
کشور هریسون.
در یکی از جلسات شورای سلطنتی.
چند وزیر با عصبانیت مشغول صحبت بودند.
«تسالیوس بیش از حد قدرتمند شده.»
«مرزهای تجاری رو گسترش داده.»
«نصف تاجران قاره ترجیح میدن با تسالیوس معامله کنن.»
«اگه همینطور ادامه پیدا کنه نفوذ هریسون کمتر میشه.»
آیهان اخم کرده بود.
او از این بحثها خوشش نمیآمد.
اما نمیتوانست انکار کند که تنش میان دو کشور در حال افزایش بود.
در همان زمان...
در تسالیوس.
کاین گزارشی را روی میز آدرین گذاشت.
«چند اشراف هریسون دوباره علیه ما صحبت کردن.»
آدرین نگاهی به گزارش انداخت.
ادرین«طبق معمول.»
«فقط اشراف نیستن.»
کاین کمی مکث کرد.
کاین«بعضی فرماندهها هم دارن آمادهسازی ارتش رو پیشنهاد میدن.»
این بار آدرین سرش را بالا آورد.
ادرین«جنگ؟»
کاین«فعلاً نه.»
ادرین«اما بوی خوبی نمیده.»
چند روز بعد.
در آکادمی.
آریو و لوسیان مثل همیشه کنار هم بودند.
اما این بار...
نگاههای اطراف فرق کرده بود.
دانشآموزان کشورهای مختلف کمکم متوجه تنش میان دو کشور شده بودند.
و همین باعث شده بود شایعات زیادی پخش شود.
«میگن هریسون و تسالیوس وارد جنگ میشن.»
«میگن ارتشها دارن آماده میشن.»
«میگن...»
آریو با کلافگی گفت:
«از این شایعهها متنفرم.»
لوسیان هم موافق بود.
اما هیچکدام نمیدانستند اوضاع واقعاً چقدر جدی شده است.
چند روز بعد.
یکی از جاسوسان تسالیوس خبری آورد.
گزارش مستقیماً به دست آدرین رسید.
آدرین نامه را خواند.
سکوت کرد.
و بعد نامه را روی میز گذاشت.
کاین که روبهرویش ایستاده بود پرسید:«چی شده؟»
آدرین«آیهان نیروهای مرزی رو افزایش داده.»
کاین اخم کرد گفت:«برای حمله؟»
آدرین«احتمالا»
آن شب...
آدرین شخصاً به آکادمی رفت.
بدون اطلاع قبلی.
وقتی آریو او را دید تعجب کرد.
آریو«بابا؟»
آدرین«وسایلتو جمع کن.»
آریو«چی؟»
آدرین«برمیگردی قصر.»
آریو«ولی چرا؟»
آدرین«آریوـــ😾»
این بار صدای آدرین آنقدر جدی بود که آریو چیزی نگفت.
چند ساعت بعد.
قصر سلطنتی تسالیوس.
آریو وارد شد.
اما هنوز نمیدانست چه خبر است.
وقتی به دفتر رسید...
آدرین روبهرویش ایستاده بود.
آدرین«از امروز بدون اجازه من از این قصر خارج نمیشی.»
آریو ماتش برد.
آریو«چی؟!»
آدرین«شنیدی چی گفتم.»
«میخای زندانیام میکنی؟!»
آدرین«اسمش محافظته.»
آریو«این محافظت نیست!»
آدرین«برای من هست.»
برای اولین بار...
صدای آریو بلند شد.
آریو«این به خاطر لوسیانه؟!»
سکوت.
همین سکوت جواب را داد.
آریو«بابا!»
آدرین«تمومش کن.»
آریو«اون دوست منه!»
آدرین«اون شاهزاده هریسون!»
آریو«دقیقاً همین مشکلشه.»
آریو برای چند لحظه فقط به پدرش خیره ماند.
سپس بدون حرف دیگری برگشت.
و در اتاقش را محکم بست.
از آن روز...
جادوگر های طلایی اطراف اتاق مستقر شدند.
و فقط افراد محدودی اجازه ورود داشتند.
کاین.کلارا.آلن.آرتور.آوین.و خود آدرین.
هیچکس دیگر اجازه ورود نداشت.
همان شب...
آرتور وارد اتاق شد.
آریو کنار پنجره نشسته بود.
آرتور«هنوز عصبانیای؟»
آریو«خیلی.»
آرتور کنار او نشست.
ارتور«منم بودم عصبانی میشدم.»
آریو«پس چرا چیزی نمیگی؟»
آرتور به آسمان نگاه کرد.
اریو«چون فکر نمیکنم عمو آدرین این کارو بیدلیل کرده باشه.»
اما حتی خودش هم مطمئن نبود.
و در همان زمان...
در مرز میان هریسون و تسالیوس.
دو گروه از سربازان دو کشور روبهروی هم ایستاده بودند.
هنوز شمشیری کشیده نشده بود.
هنوز جنگی آغاز نشده بود.
اما برای اولین بار در سالهای اخیر...
هوای مرز بوی جنگ میداد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۳۱
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط