{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو چه کردی که دلم را به تنم لرزاندی

تو چه کردی که دلم را به تنم لرزاندی
یک شـَبـه آمـدی وُ در دلم عُمری مانـدی

در نگاهـت چه فـروغی، نهان بود، که از پرتو ِآن
عـشق، بـر دخـمه ی تاریکِ دلم افـشاندی

نه تـو آن سان بـَر ِمن بودی وُ نه من بَـر ِتـو
که بدیـن سان تـو مرا واله ی خود گرداندی

این چه حسّی ست که من، بَهـر ِتـو در دل دارم
آن چه احـساس خوشی بود، که سویم راندی

تـوچه کردی که با جـرعه ای از جام ِ لـبت
چشمه ی مِـهر، به صحرای دلم ، جوشاندی

تـو نبودی من از عـشق، چه میـدانستم؟
تو چه خوب آمدی، وُ خوب به من فهماندی!
دیدگاه ها (۱)

از خواب چشمهای تو تا صبح میپرماین روزها هوای تو افتاده در سر...

آمد و قلب مرا از سینه ام دزدید و رفتغنچه های بوسه را از باغ ...

گل ِ لبخند تا روی ِ لبانت باز شد بانواز آن پس ماجرای عاشقی آ...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

کابوی احمق:۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط