{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به آرامی از اتاق خارج شد .... هر قدم برایش مثل راه رفتن ر

به آرامی از اتاق خارج شد .... هر قدم برایش مثل راه رفتن روی ابرهایی بود که هر لحظه ممکن بود از هم بپاشند. وقتی به بالای پله‌ها رسید، قامت بلند تهیونگ را دید که در سالن پایین، با کانگ‌هو مشغول صحبت بود. با دیدن چهره‌ی او، ناخودآگاه لبخندی خجالتی و شیرین بر لبانش نشست؛ از آن لبخندهایی که فقط مخصوص او بود. و از وجود نوزادش در شکم خودش کمی خجالت می‌کشید ...
دستش را به نرده‌های چوبی گرفت و با احتیاط زیاد، اولین قدم را به سمت پایین برداشت. پیراهن سفید و بلندش پله‌ها را جارو می‌کرد. در همان لحظه، نگاه تهیونگ به بالا چرخید. به محض اینکه او را در آن وضعیت دید، چشمانش از نگرانی و عشق درخشید. او بدون معطلی و با جذبه‌ای جنتلمن‌وار، حرفش را با کانگ‌هو قطع کرد و با قدم‌هایی بلند و سریع، پله‌ها را دوتا یکی بالا آمد.
قبل از اینکه دختر بخواهد قدم دوم را بردارد، شوهرش به او رسید. او دقیقاً یک پله پایین‌تر ایستاد تا تکیه‌گاه محکمی برای عروسکش باشد. با دستی مهربان، انگشتان ظریف و لرزان دختر را در میان پنجه‌های قوی‌اش گرفت و دست دیگرش را حامیانه پشت کمر او گذاشت. دختر که حالا از آن ارتفاعِ یک پله‌ای، کمی بلندتر از شوهرش به نظر می‌رسید، با همان حال بی‌حال و چشمان خمار، به چشمان نگران مردش خیره شد و تمام سنگینی و خستگی‌اش را به دستان او سپرد.
تهیونگ همان‌طور که یک پله پایین‌تر بود و با احتیاط دست عروسکش را گرفته بود تا قدم‌به‌قدم پایین بیایند، نگاهی شیطنت‌آمیز به چهره‌ی پف‌کرده و شکم بزرگ او انداخت. گوشه‌ی لبش به شکلی خبیثانه بالا رفت و با لحنی که شوخی از آن می‌بارید، زمزمه کرد: می‌گم... دقت کردی چقدر تپل و گرد شدی؟ قشنگ شدی شبیه یه پنگوئن کوچولوی سفید که داره تاتی‌تاتی می‌کنه!
دختر که اصلاً انتظار این حرف را نداشت، در جا روی پله ایستاد. اخم غلیظی کرد و با دست آزادش به سینه تهیونگ زد. با لحنی که سعی می‌کرد عصبانی باشد اما بی‌حالی‌اش آن را بامزه می‌کرد، گفت: «
من تپل نیستم! فقط... فقط یکم پر شدم، اونم بخاطر بچه‌ی توئه! اصلاً پنگوئن خودتی!..
تهیونگ بخند کوتاهی کرد و همان‌طور که عقب‌عقب پله‌ها را پایین می‌رفت تا راه را برای او باز کند، گفت: آره جون خودت! الان دیگه اگه از پشت هُلت بدم، تا پایین پله‌ها قُل می‌خوری! قشنگ شدی شبیه یه تربچه سفید و بزرگ.
عروسکش که حسابی از این کل‌کل داغ شده بود، لبش را ورچید و با حرص گفت: خیلی بدجنسی! من با این سختی دارم راه میرم، اونوقت تو مسخره‌م می‌کنی؟ اصلاً دیگه دستمو نگیر، خودم می‌رم!.. تازه بچه تو توی شکممه
اما همین که خواست دستش را بیرون بکشد، تهیونگ ۰محکم‌تر انگشتان او را فشرد و با لحنی که حالا بین خنده و مهربانی بود، گفت: کجا با این عجله تربچه خانوم؟ اگه ولت کنم که همین‌جا می‌شینی گریه می‌کنی. بیا پایین پنگوئنِ من، قول می‌دم دیگه بهت نگم گردالی... البته فقط واسه پنج دقیقه!
دختر زیر لب غری زد: فقط صبر کن این وروجک به دنیا بیاد، اونوقت نشونت می‌دم تپل کیه!
و در حالی که سعی می‌کرد لبخندش را پنهان کند، با ناز و غمی مصلحتی به کمک شوهرش بقیه پله‌ها را پایین رفت. با صدایی که از عمقِ جانش برمی‌آمد و چون مخملی نرم بر گوشِ دختر می‌نشست، زمزمه کرد: آره جون من تو که خیلی لاغری
دختر میان پف کشیدن عصبی بلند گفت : لاغر؟... اینو تو داری میگی بس کن دیگه وگرنه با اوپام میگم تو بهم میگی تپل واقعا که امشب مگه رو مبل بخوابی ..
تهیونگ لبخند و قهقهه زنان خندید سپس دست همسرش را سمت لبانش برد و محکم بوسید با صدایی که از عمقِ جانش برمی‌آمد و چون مخملی نرم بر گوشِ دختر می‌نشست، زمزمه کرد: تو پنگوئنِ خانم حتی نمیتونی بدون من راه بری بعدشم اجازه نداری منو از اتاق مادرم بیرون کنی..
دخترک پوزخند زد . .
دیدگاه ها (۰)

همان‌طور که با خنده و کل‌کل به سمت میز شام می‌رفتند، دختر با...

تهیونگ با همان اخم غلیظ و چهره‌ای که هیچ نوری از مهربانیِ لح...

عطر را گذاشت سپس برس چوبی را با حرکتی نرم و آرام میان تارهای...

همان‌طور که ایستاده بود، نفس‌نفس می‌زد. ایستادن روی پاهایش ش...

گل خونی پارت ۱۷ تهیونگ دستشو ورداشت و جونگکوک رفت جونگکوک کا...

پدر خوانده عاشق پارت 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط