{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عطر را گذاشت سپس برس چوبی را با حرکتی نرم و آرام میان تار

عطر را گذاشت سپس برس چوبی را با حرکتی نرم و آرام میان تارهای مویش به حرکت درآورد. هر بار که شانه از بالا به پایین سُر می‌خورد، طره‌های مو روی شانه‌های عریان و سپیدش می‌رقصیدند. در آن سکوتِ سنگین و آرامشِ قبل از شب، ناگهان صدای تق بلندی آمد و درِ اتاق با شتاب باز شد. یون وو سریع گفت : سلام به مامانِ زیبایِ خواب‌آلود!
یون‌وو، با همان لبخند همیشگی و پهن که دندان‌هایش را به نمایش می‌گذاشت، وسط چارچوب در ظاهر شد. انرژی او آنقدر زیاد بود که انگار هوای تازه و پرجنب‌وجوشی را با خود به داخل اتاقِ ساکت کشاند. او با قدم‌هایی بلند و سریع وارد شد، بشکنی در هوا زد و در حالی که چشم‌هایش از هیجان می‌درخشد، گفت: نمی‌خوای بگی که هنوز داشتی استراحت می‌کردی؟ بلند شو که شوهرت! کلی خوراکی آورده برات ..
او بدون اینکه منتظر واکنشی بماند، با همان لحن پرانرژی و شوخ‌طبعش ادامه داد: ببین چه لباسی پوشیده! انگار همین الان از تو ابرا اومده پایین. زود باش شونه زدن رو تموم کن که مامان زود باش. دیگه
دختر برس را میان موهایش رها کرد و لبخند بسیار کمرنگ و بی‌رمقی روی لب‌هایش نشست
نگاهش که هنوز هاله کوچکی از خستگی خواب را داشت، به چهره‌ی پرانرژی یون‌وو افتاد.
با صدایی آهسته و خش‌دار که به سختی شنیده می‌شد، گفت: خیلی پر سروصدایی یون‌وو...
شانه‌هایش کمی افتاد و تکیه‌اش را به صندلی بیشتر کرد، انگار حتی نگه داشتن سرش هم برایش دشوار بود. دستش را دوباره روی شکم بزرگش گذاشت و نفس کوتاهی کشید. با همان لحن بی‌حال و کش‌دار ادامه داد: فقط... فقط تازه بیدار شدم. بدنم هنوز سنگینه. ممنون که اومدی، ولی یکم یواش‌تر... انگار سرم داره دور می‌خوره.
پلک‌هایش را برای لحظه‌ای روی هم گذاشت تا با بی‌حالی مفرطی که در تنش پیچیده بود مقابله کند، یون وو پوزخند زد و کتش را مرتب کرد و با لحن شوخی گفت : مامان به نظرت یونهی عاشقم نیست ؟... دخترک دست اش را شکم برآمده اش برداشت سپس نیز روی میز گذاشت و با لحن آرامی گفت: یون‌وو لطفاً یونهی رو مثل دخترای اطرافت نبین یونهی با دخترای که می‌خوابی فرق داره... یون‌وو بلند و قهقهه زنان خندید دست هایش را روی شکمش گذاشت و خودش را انداخت رو تخت : هوی مامان تو باید به یونهی بگی اینقدر بهم گیر نده همش بهم گیر میده من مطمئنم که عاشقمه
دخترک در حالی که سفیدی لباسش در تضاد با چهره‌ی پریده‌رنگ و بی‌جانش، او را شکننده‌تر از همیشه نشان می‌داد. گفت : بسه دیگه یون‌وو یونهی بهت گیر نمی‌ده تو اذیتش می‌کنی فکردی نمی‌دونم از جایی گیری بندازی اذیتش می‌کنی نزدیکش میشی بوسش می‌کنی
یون‌وو که متوجه حال پریشان و بی‌ رمق او شد، لبخند پرانرژیش کمی محو گشت و جایش را به نگاهی ملاحضه‌کارانه داد. سپس گفت : مامان چرا اینقدر بی عصابی
او که نمی‌خواست با سر و صدایش آرامش دختر را بیشتر از این به هم بزند، بلند شد قدمی به عقب برداشت.
با لحنی که حالا بسیار آرام‌تر و ملایم شده بود، زیر لب گفت: اوه، ببخشید... حواسم نبود که هنوز تو حال و هوای خوابی. می‌رم بیرون تا راحت باشی و کمی به خودت بیای. مامان
او با همان چابکی اما این بار بی‌صدا، به سمت در رفت. دخترک با کمی صدای بلند فریاد زد : من مادر تو نیستم....
قبل از اینکه کاملاً خارج شود، نگاه کوتاهی به دختر انداخت، دستش را به نشانه‌ی خداحافظی کوتاهی بالا آورد و در را با کمترین صدای ممکن پشت سرش بست. دخترک کمی آرام با اخم مزه کرد ٫٫ پسره پرو به من میگه مامان این آدم بزرگ نمیشه ... ٫٫٫ دختر با بدبختی و درد از روی صندلی بلند شد قلبش میتپید که هر چه زود تر میخواست چهره تهیونگ رو ببینه چون به حدی خیلی زیاد نیز دلتنگش بود شاید هم قلبش بدون تهیونگ بغض می‌گرفت...
دیدگاه ها (۰)

به آرامی از اتاق خارج شد .... هر قدم برایش مثل راه رفتن روی ...

همان‌طور که با خنده و کل‌کل به سمت میز شام می‌رفتند، دختر با...

همان‌طور که ایستاده بود، نفس‌نفس می‌زد. ایستادن روی پاهایش ش...

ته یونگ با دستش کربات اش را منظم میکرد.. در حالی که نگاهش به...

شبنم کوچولو: 8

پارت ۴ازدواج اجباری 🩵ویو راویدخترک در آغوش سرد پسر جا گرم کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط