همان‌طور که ایستاده بود، نفس‌نفس می‌زد. ایستادن روی پاهای

همان‌طور که ایستاده بود، نفس‌نفس می‌زد. ایستادن روی پاهایش شبیه به یک پیروزی کوچک بود. پیراهن سفیدش در نور ضعیف اتاق می‌درخشد و او، در حالی که دستش را محافظه‌کارانه زیر شکمش گرفته بود تا کمی از فشار وزن کم کند، چند لحظه همان‌جا ثابت ماند تا پاهایش به سنگینیِ جدید عادت کنند و توانِ اولین قدم را پیدا کنند.
با قدم‌هایی کوتاه و با احتیاط، در حالی که لبه‌ی پیراهن سفیدش روی زمین کشیده می‌شد، خود را به روشویی رساند. با دستانی لرزان، شیر آب را باز کرد. صدای برخورد قطرات آب با سنگ سرد، در سکوت خانه پیچید. مشتی آب خنک به صورتش زد؛ قطرات شفاف آب از روی گونه‌هایش سر خوردند و روی یقه‌ی باز لباسش نشستند. حس خنکی، کمی از گیجی خواب را از سرش پراند. با حوله‌ای نرم، رطوبت پوستش را گرفت و در آینه به چشم‌های خسته‌ اما درخشانش خیره شد. با لحن آرامی زمزمه کرد ٫ خاله جانگ گفته بود اگه چشمام درخشان باشه بچم دختره... ٫٫ لبخند بی‌حالی رو لبش آمد ولی قلبش فقد برای تهیونگ می‌تپید کاش اینجا بودی کاش بغلش می‌کرد و تا تخت یا صندلی می‌برد ...
سمت میز آرایش رفت. نشستن روی صندلی ظریف میز، برای او که حالا هر جابه‌جایی برایش یک چالش بود، با احتیاط زیادی همراه شد. ابتدا لبه‌ی صندلی را با دست گرفت، پیراهنش را کمی جمع کرد و با نفسی عمیق، سنگینی بدنش را روی تشکچه صندلی رها کرد.
آرام رو به آینه چرخید. شانه‌های عریانش در نور ملایم اتاق می‌درخشید. در محاصره‌ی عطرها و برس‌های چیده شده روی میز، نگاهش به تصویر خودش در آینه افتاد؛ زنی که خستگیِ ماه‌های آخر بارداری در چهره‌اش بود، اما سفیدی لباسش به او جلوه‌ای فرشته‌گونه می‌داد. حتی یک ردیف از کبودی و قرمزی رو گردنش فقد متأهل بودنش اش را نشان میداد جای رد دندان و کیس... لبخند بی‌حالی زد..
دستش را جلو برد و یکی از شیشه‌های عطر همسرش را لمس کرد، انگار که بخواهد در آن تنهاییِ شبانه، حضور او را بیشتر در کنارش حس کند...
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

معامله، p36ماشین از محدوده‌ی شهر خارج شده بود و جاده کم‌کم خ...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

پارت 3۹نورِ لوسترهای کریستالیِ عمارتِ کیم، چشم‌ها رو می‌زد. ...

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

چند پارتی

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی ...

پارت ۳نور ملایم ماه از پنجره‌ی قدی و بزرگ اتاق روی فرش‌های گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط