compensation of his death __ Part 39
compensation of his death __ Part 39
آدریان: دردسر داره میاد.
ناگهان تینا وارد سالن غذاخوری شد. یک کراپ کرم به همراه یک شلوار بگ آبی یخی پوشیده بود، موهای بلوندش را بالا بسته بود و چتری های پروانهای اش را آزاد رها کرده بود. با یک کفش پاشنه بلند و کیف کرم و مقداری اکسسوری طلایی استایلش را تکمیل کرده بود. صدای تَق تَق کفش های پاشنه بلندش تنها صدایی بود که سکوت سالن غذاخوری را میشکست که بعد از ایستادنش در سوی دیگر میز آن سکوت دوباره شروع شد. تینا مکث کرد.
تینا: به نگهبان ها گفتی گه نزارن من بیام داخل.
ارون آرام فنجان قهوه را برداشت.
ارون: آره، بهشون گفتم بهت اجازهی ورود ندن.
تینا دست به سینه شد
تینا: اونوقت دقیقا چرا؟
ارون: دلیلش به تو مربوط نمیشه.
چشمان تینا از خشم قرمز شد.
تینا: چرا میشه.
ارون در جواب تینا سکوت کرد و این سکوت بیشتر از هر فریادی افراد داخل غذاخوری را میترساند. برای لحظهای خدمتکار ها نفس کشیدن را فراموش کردند، نگهبان ها صاف تر ایستاند و افراد دور میز دست از غذاخوردن کشیدند و نگاهشان را بین تینا و ارون میگرداندند. تینا که دید ارون چیزی نمیگوید ادامه داد.
تینا: من به بابام میگم.
ارون آرام فنجان قهوهاش را روی استکان گذاشت، دستانش را روی میز درهم گره کرد و نگاهش را به چشمان تینا داد.
ارون: بگو
تینا از خش دندان هایش را به هم فشرد و نگاهش را بین افراد میز چرخاند.
تینا: این کیه؟
نگاه همه نگاه تینا را دنبال کرد و به سلینا رسید. آدریان آرام از روی صندلیاش بلند شد.
آدریان: به تو ربطی نداره
تینا: ربط داره
آدریان نگاهش را به چشمان تینا داد.
آدریان: صبر من به اندازهی برادرم نیست و چیزی رو دوبار نمیگم.
در همین حین لنا دست سلینا را گرفت و با چشمانش به او گفت که بهتر از آنجا بروند؛ سپس هردو باهم از روی صندلی هایشان بلند شدند.
تینا: داری فرار میکنی؟؟
این را با پوزخند گفت. لنا نگاه سردی به تینا انداخت.
لنا: اون فرار نمیکنه، ولی من میتونم کاری کنم که تو همین الان فرار کنی. فرانسیس پوزخند آرامی زد و نگاهش را به لنا داد.
فرانسیس: اون شوخی نمیکنه.
تینا اخم کرد و نگاهش را دوباره بین افراد دور میز چرخاند. آدریان آرام به سمت در حرکت کرد و دقیقا کنار تینا ایستاد، بدون هیچ حرفی پوزخندی زد و از آنجا خارج شد. بعد از او لنا و سلینا و میا از غذاخوری خارج شدند. حالا فقط پنج نفر در سالن غذاخوری بودند، ارون، کارلو، فرانسیس، اریک و... تینا. اریک که تا آن زمان چیزی نگفته بود لب زد.
اریک: الان دقیقا برای چی اومدی اینجا؟
تینا سرش را بالا گرفت.
تینا: برای اینکه به همه نشون بدم کی هستم.
اریک آرنج هایش را روی میز گذاشت.
اریک: و دقیقا میشه بگی کی هستی؟
تینا: نامزد برادرت و ملکهی آیندهی این امپراطوری.
اریک پوزخندی زد.
اریک: تو هیچکدومش نیستی، نه نامزد برادرم و نه ملکهی آیندهی این امپراطوری.
تینا: پس دقیقا کی هست؟ ها؟؟
فرانسیس نفس عمیقی کشید.
فرانسیس: هرکسی جز تو.
تینا دست هایش را مشت کرد و ناخن های مانیکورش در پوست کف دستش فرو رفتند، نگاهش را به کارلو داد.
تینا: کارلو تو نمیخوای چیزی بگی؟
کارلو سرش را بالا آورد.
کارلو: ...
_______________________
اینم پارتی که قولش رو داده بودم.
میدونم کمه چون همین الان نوشتم.
شرطا رو کم میدم پس زود برسونید.
اسلاید دوم: استایل تینا
شرط:
۲۵ لایک
15 کامنت (ایموجی و چیز بیربط نفرستید چون پاک میکنم، نظرتون رو درمورد رمان و شخصیت ها بگید و بگید میخواین ادامهاش جچوری باشه)
۱۵ بازنشر
آدریان: دردسر داره میاد.
ناگهان تینا وارد سالن غذاخوری شد. یک کراپ کرم به همراه یک شلوار بگ آبی یخی پوشیده بود، موهای بلوندش را بالا بسته بود و چتری های پروانهای اش را آزاد رها کرده بود. با یک کفش پاشنه بلند و کیف کرم و مقداری اکسسوری طلایی استایلش را تکمیل کرده بود. صدای تَق تَق کفش های پاشنه بلندش تنها صدایی بود که سکوت سالن غذاخوری را میشکست که بعد از ایستادنش در سوی دیگر میز آن سکوت دوباره شروع شد. تینا مکث کرد.
تینا: به نگهبان ها گفتی گه نزارن من بیام داخل.
ارون آرام فنجان قهوه را برداشت.
ارون: آره، بهشون گفتم بهت اجازهی ورود ندن.
تینا دست به سینه شد
تینا: اونوقت دقیقا چرا؟
ارون: دلیلش به تو مربوط نمیشه.
چشمان تینا از خشم قرمز شد.
تینا: چرا میشه.
ارون در جواب تینا سکوت کرد و این سکوت بیشتر از هر فریادی افراد داخل غذاخوری را میترساند. برای لحظهای خدمتکار ها نفس کشیدن را فراموش کردند، نگهبان ها صاف تر ایستاند و افراد دور میز دست از غذاخوردن کشیدند و نگاهشان را بین تینا و ارون میگرداندند. تینا که دید ارون چیزی نمیگوید ادامه داد.
تینا: من به بابام میگم.
ارون آرام فنجان قهوهاش را روی استکان گذاشت، دستانش را روی میز درهم گره کرد و نگاهش را به چشمان تینا داد.
ارون: بگو
تینا از خش دندان هایش را به هم فشرد و نگاهش را بین افراد میز چرخاند.
تینا: این کیه؟
نگاه همه نگاه تینا را دنبال کرد و به سلینا رسید. آدریان آرام از روی صندلیاش بلند شد.
آدریان: به تو ربطی نداره
تینا: ربط داره
آدریان نگاهش را به چشمان تینا داد.
آدریان: صبر من به اندازهی برادرم نیست و چیزی رو دوبار نمیگم.
در همین حین لنا دست سلینا را گرفت و با چشمانش به او گفت که بهتر از آنجا بروند؛ سپس هردو باهم از روی صندلی هایشان بلند شدند.
تینا: داری فرار میکنی؟؟
این را با پوزخند گفت. لنا نگاه سردی به تینا انداخت.
لنا: اون فرار نمیکنه، ولی من میتونم کاری کنم که تو همین الان فرار کنی. فرانسیس پوزخند آرامی زد و نگاهش را به لنا داد.
فرانسیس: اون شوخی نمیکنه.
تینا اخم کرد و نگاهش را دوباره بین افراد دور میز چرخاند. آدریان آرام به سمت در حرکت کرد و دقیقا کنار تینا ایستاد، بدون هیچ حرفی پوزخندی زد و از آنجا خارج شد. بعد از او لنا و سلینا و میا از غذاخوری خارج شدند. حالا فقط پنج نفر در سالن غذاخوری بودند، ارون، کارلو، فرانسیس، اریک و... تینا. اریک که تا آن زمان چیزی نگفته بود لب زد.
اریک: الان دقیقا برای چی اومدی اینجا؟
تینا سرش را بالا گرفت.
تینا: برای اینکه به همه نشون بدم کی هستم.
اریک آرنج هایش را روی میز گذاشت.
اریک: و دقیقا میشه بگی کی هستی؟
تینا: نامزد برادرت و ملکهی آیندهی این امپراطوری.
اریک پوزخندی زد.
اریک: تو هیچکدومش نیستی، نه نامزد برادرم و نه ملکهی آیندهی این امپراطوری.
تینا: پس دقیقا کی هست؟ ها؟؟
فرانسیس نفس عمیقی کشید.
فرانسیس: هرکسی جز تو.
تینا دست هایش را مشت کرد و ناخن های مانیکورش در پوست کف دستش فرو رفتند، نگاهش را به کارلو داد.
تینا: کارلو تو نمیخوای چیزی بگی؟
کارلو سرش را بالا آورد.
کارلو: ...
_______________________
اینم پارتی که قولش رو داده بودم.
میدونم کمه چون همین الان نوشتم.
شرطا رو کم میدم پس زود برسونید.
اسلاید دوم: استایل تینا
شرط:
۲۵ لایک
15 کامنت (ایموجی و چیز بیربط نفرستید چون پاک میکنم، نظرتون رو درمورد رمان و شخصیت ها بگید و بگید میخواین ادامهاش جچوری باشه)
۱۵ بازنشر
- ۷۵۶
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط