compensation of his death __ Part ۳۸
compensation of his death __ Part ۳۸
اریک: صبح بخیر.
لنا چند بار پشت سر هم پلک زد.
لنا: اوه... سلام اریک و... صبح بخیر.
سلینا سرش رو کمی پایین انداخت.
سلینا: صبح بخیر آقای ریچی.
اریک در اتاقش رو بست.
اریک: ممنون
و به سمت طبقهی پایین حرکت کرد و سلینا و لنا پشت سرش شروع به حرکت کردند.
حال را پشت سر گذاشتند، در های چوبی بلوطی را حل دادند و وارد سالن غذاخوری شدند. گچ بری های طلایی بینقصی روی دیوار قرار داشت و نوری که از پنجره های بلند سمت راست سالن به آنها میتابید، زیبایی را چندان برابر میکرد. پنجره ها با پردههای حریر کرم رنگی تزئین شده بود. میز بزرگی بلوطی وسط سالن قرار داشت و تقریبا کل طول سالن را گرفته بود، ۱۱ صندلی کرم رنگ با تاج های قهوهای همرنگ میز دور میز قرار داشت و روز میز پر از صبحانههای رنگارنگ بود.
ارون در مرکز میز نشسته بود و در حال خوردن صبحانه بود، سمت راستش فرانسیس و سمت چپش کارلو نشسته بود.
اریک: صبح بخیر
و وارد سالن شد، نگاه ارون، فرانسیس و کارلو بتلا آمد.
کارلو: صبح بخیر
اریک به سمت یک صندلی رفت، آن را عقب و کنار کارلو نشست. لنا دست سلینا رو گرفت و وارد شد و با داد گفت.
لنا: صبح همگی بخیییر
فرانسیس چنگالش رو گذاشت روی پشقابش.
فرانسیس: لنا، نمیتونی ی روز آروم باشی؟
لنا دست به سینهایستاد
لنا: شرمنده ولی نمیتونم مثل پسر عموهام کوه یخ باشم.
فرانسیس اخم کرد.
فرانسیس: من کوه یخم؟؟
لنا با پررویی تمام جواب داد.
لنا: نیستی؟
ارون نفس عمیقی کشید و قاشق و چنگال رو محکم ردی بشقابش گذاشت که باعث شد کل یسالن ساکت بشن.
ارون: بسه، مگه ۵ سالتونه؟
لنا اومد اعتراض کنه که کارلو نگذاشت.
کارلو: سلینا بهتری؟
با حرف کارلو نگاه همه به سمت سلینا کشیده شد. سلینا نگاهش رو بین همه چرخوند، ارون دستاش رو روی میز توی همدیگه گره کرد و نگاهش رو به چشماش دوخت. سلینا گلوش رو صاف کرد.
سلینا: آ... آره، خوبم.
ناگهان در سالن غذا خوری باز شد و میا وارد شد. اولین نفری که دید سلینا بود.
میا: اوه، اومدی؟
سپس نگاهش را به افراد دور میز داد و کمی خم شد.
میا: صبح بخیر.
افراد ددر میز سرشون رو به نشانهی صبح بخیر کمی بالا و پایین کردن. انا دست سلینا رو گرفت.
لنا: بیا بریم بشینیم.
و به سمت صندلی خالی کنار کارلو حرکت کرد. صندلی را عقب کشید و روی آن نشست، سپس به صندلی کنار خودش اشاره کرد.
لنا: بشین.
سلینا نفس عنیقی کشید، صندلی را عقب کشید و نشست و میا صندلی کنار او را انتخاب کرد.
*چند دقیقه بعد*
همه مشغول صبحانه خوردن بودن که در سالن غذاخوری باز شد. نگاه همه به سمت در کشیده شد، در چارچوب در آدریان با شلوار مشکی گشاد، بدون هیچ لباسی ایستاده بود. اخم های ارون با دیدن این صحنه به هم گره خورد.
ارون: بهت یاد ندادن لباس بپوشی؟
آدریان انگار که داشت تکرار یک اخبار را میدید، نه عصبانی شدن برادر بزرگترش را، بیخیال جواب داد.
آدریان: نه بهم یاد ندادن
فک ارون منقبض شد.
ارون: ولی من بهت یاد میدم. برو لباست رو بپوش، حالا.
آدریان لحظهای مکث کرد.
آدریان: نمیخ...
اریک: آدریان...
اریک این را محکم گفت، جوری که هیچ حرفی برای بحث باقی نمانده بود. آدریان نفسش را با بیحوصلگی بیرون داد، از چارچوب در فاصله گرفت و به سمت طبقهی بالا حرکت کرد. ارون نفس عمیقی کشید و قاشق و چنگالش را روی میز گذاشت. چند لحظه بعد صدای قدم هایی از طبقهی بالا آمد، در سالن غذاخوری باز شد و آدریان وارد اتاق شد و کنار فرانسیس نشست.
غذاخوری در سکوت فرو رفته بود و دیگر از آن تنش چند لحظه قبل خبری نبود، تنها صدایی که سکوت را میشکست صدای قاشق و چنگال ها بود. ناگهان صدای کوبیده شدن در خانه آمد و خدمتکار سریع وارد شد.
خدمتکار: آقای ریچی، متاسفم، ما نتونستیم جلوی ایشون رو بگیریم.
ارون قاشق و چنگالش را روی میز گذاشت و دستم را در موهای مشکیاش فرو کرد. لنا با تعجب پرسید.
لنا: جلوی کی رو نتونستین بگیرین؟
آدریان دست به سینه شد.
آدریان: دردسر داره میاد.
ناگهان...
_______________________
اسلاید دوم: سالن غذاخوری
شرط:
۳۵ لایک
۱۵ بازنشر
۲۰ کامنت
(تا شرط ها نرسه پارت نمیزارم)
اریک: صبح بخیر.
لنا چند بار پشت سر هم پلک زد.
لنا: اوه... سلام اریک و... صبح بخیر.
سلینا سرش رو کمی پایین انداخت.
سلینا: صبح بخیر آقای ریچی.
اریک در اتاقش رو بست.
اریک: ممنون
و به سمت طبقهی پایین حرکت کرد و سلینا و لنا پشت سرش شروع به حرکت کردند.
حال را پشت سر گذاشتند، در های چوبی بلوطی را حل دادند و وارد سالن غذاخوری شدند. گچ بری های طلایی بینقصی روی دیوار قرار داشت و نوری که از پنجره های بلند سمت راست سالن به آنها میتابید، زیبایی را چندان برابر میکرد. پنجره ها با پردههای حریر کرم رنگی تزئین شده بود. میز بزرگی بلوطی وسط سالن قرار داشت و تقریبا کل طول سالن را گرفته بود، ۱۱ صندلی کرم رنگ با تاج های قهوهای همرنگ میز دور میز قرار داشت و روز میز پر از صبحانههای رنگارنگ بود.
ارون در مرکز میز نشسته بود و در حال خوردن صبحانه بود، سمت راستش فرانسیس و سمت چپش کارلو نشسته بود.
اریک: صبح بخیر
و وارد سالن شد، نگاه ارون، فرانسیس و کارلو بتلا آمد.
کارلو: صبح بخیر
اریک به سمت یک صندلی رفت، آن را عقب و کنار کارلو نشست. لنا دست سلینا رو گرفت و وارد شد و با داد گفت.
لنا: صبح همگی بخیییر
فرانسیس چنگالش رو گذاشت روی پشقابش.
فرانسیس: لنا، نمیتونی ی روز آروم باشی؟
لنا دست به سینهایستاد
لنا: شرمنده ولی نمیتونم مثل پسر عموهام کوه یخ باشم.
فرانسیس اخم کرد.
فرانسیس: من کوه یخم؟؟
لنا با پررویی تمام جواب داد.
لنا: نیستی؟
ارون نفس عمیقی کشید و قاشق و چنگال رو محکم ردی بشقابش گذاشت که باعث شد کل یسالن ساکت بشن.
ارون: بسه، مگه ۵ سالتونه؟
لنا اومد اعتراض کنه که کارلو نگذاشت.
کارلو: سلینا بهتری؟
با حرف کارلو نگاه همه به سمت سلینا کشیده شد. سلینا نگاهش رو بین همه چرخوند، ارون دستاش رو روی میز توی همدیگه گره کرد و نگاهش رو به چشماش دوخت. سلینا گلوش رو صاف کرد.
سلینا: آ... آره، خوبم.
ناگهان در سالن غذا خوری باز شد و میا وارد شد. اولین نفری که دید سلینا بود.
میا: اوه، اومدی؟
سپس نگاهش را به افراد دور میز داد و کمی خم شد.
میا: صبح بخیر.
افراد ددر میز سرشون رو به نشانهی صبح بخیر کمی بالا و پایین کردن. انا دست سلینا رو گرفت.
لنا: بیا بریم بشینیم.
و به سمت صندلی خالی کنار کارلو حرکت کرد. صندلی را عقب کشید و روی آن نشست، سپس به صندلی کنار خودش اشاره کرد.
لنا: بشین.
سلینا نفس عنیقی کشید، صندلی را عقب کشید و نشست و میا صندلی کنار او را انتخاب کرد.
*چند دقیقه بعد*
همه مشغول صبحانه خوردن بودن که در سالن غذاخوری باز شد. نگاه همه به سمت در کشیده شد، در چارچوب در آدریان با شلوار مشکی گشاد، بدون هیچ لباسی ایستاده بود. اخم های ارون با دیدن این صحنه به هم گره خورد.
ارون: بهت یاد ندادن لباس بپوشی؟
آدریان انگار که داشت تکرار یک اخبار را میدید، نه عصبانی شدن برادر بزرگترش را، بیخیال جواب داد.
آدریان: نه بهم یاد ندادن
فک ارون منقبض شد.
ارون: ولی من بهت یاد میدم. برو لباست رو بپوش، حالا.
آدریان لحظهای مکث کرد.
آدریان: نمیخ...
اریک: آدریان...
اریک این را محکم گفت، جوری که هیچ حرفی برای بحث باقی نمانده بود. آدریان نفسش را با بیحوصلگی بیرون داد، از چارچوب در فاصله گرفت و به سمت طبقهی بالا حرکت کرد. ارون نفس عمیقی کشید و قاشق و چنگالش را روی میز گذاشت. چند لحظه بعد صدای قدم هایی از طبقهی بالا آمد، در سالن غذاخوری باز شد و آدریان وارد اتاق شد و کنار فرانسیس نشست.
غذاخوری در سکوت فرو رفته بود و دیگر از آن تنش چند لحظه قبل خبری نبود، تنها صدایی که سکوت را میشکست صدای قاشق و چنگال ها بود. ناگهان صدای کوبیده شدن در خانه آمد و خدمتکار سریع وارد شد.
خدمتکار: آقای ریچی، متاسفم، ما نتونستیم جلوی ایشون رو بگیریم.
ارون قاشق و چنگالش را روی میز گذاشت و دستم را در موهای مشکیاش فرو کرد. لنا با تعجب پرسید.
لنا: جلوی کی رو نتونستین بگیرین؟
آدریان دست به سینه شد.
آدریان: دردسر داره میاد.
ناگهان...
_______________________
اسلاید دوم: سالن غذاخوری
شرط:
۳۵ لایک
۱۵ بازنشر
۲۰ کامنت
(تا شرط ها نرسه پارت نمیزارم)
- ۲۵۶
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط