compensation of his death __ Part 37
compensation of his death __ Part 37
کارلو: خب، من و ریچی میریم پایین برای صبحانه. زود بیاد.
سلینا: باشه
کارلو در اتاق سلینا را بست و قدمهاشان در راهرو محو میشد تا جایی که دیگر صدایی از قدم ها نیامد. سلینا نفس عمیقی کشید، روی تخت نشست و دستش را در موهایش فرو کرد.
سلینا: دوباره... دوباره داره شروع میشه (زمزمه)
لب پایینش را گاز گرفت و از روی تخت بلند شد و به سمت اتاقی که بهش میخورد کلوزتروم باشه حرکت کرد. در اتاق رو باز کرد و واردش شد. یک اتاق ۳ در ۲ که تمام دیوار هاش از بالا تا پایین کمد بود و پر کفش، کیف، لباس و... بود، روبهروی در اتاق ی آینه بود که جلوش ی میز پر از اکسسوری قرار داشت. سلینا داخل آینه به خودش ی نگاه انداخت، وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. به سمت یکی از کمو های لباس حرکت کرد، در شیشهاش رو باز. دنبال لباس خودش میگشت که تقهای به در اتاق خورد. سلینا نگاهش رو به در اتاق داد و در اتاق باز شد.
میا: بیدار شدی؟
سلینا لبخند آرومی زد و سر تکون داد.
سلینا: آره
میا وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.
میا: نزدیک بود سکته کنم دختر، خوبی الان؟
سلینا آب دهنش رو به زور قورت داد.
سلینا: آره خوبم.
و دوباره شروع کرد به گشتن داخل کمد تا لباسش رو پیدا کنه. میا چند قدم جلو اومد و به کمد کنار سلینا تکیه داد.
میا: لباسات اینجا نیستن.
سلینا دست از زیر و رو کردن کمد برداشت و نگاهش رو به میا دوخت.
سلینا: کجان؟
میا کنی در جاش جابهجا شد.
میا: دیشب وقتی که آوردیمت به اتاق خیس عرق بودی، وقتی لباست رو عوض کردم اونا رو دادم ببرن بشورن.
سلینا چشماش از شدت تعجب باز شد و دستاش رو روی سینهاش گذاشت.
سلینا: تو... تو چیکار کردیی؟
میا بیخیال شونههاش رو بالا انداخت.
میا: هیچکار، لباست رو عوض کردم.
اخمهای سلینا به هم گره خورد.
سلینا: هیچکار؟ تو به این میگی...
میا وسط حرف سلینا پرید.
میا: نکنه میخواستی بزارم خدمتکار ها لباست رو عوض کنن؟
سلینا لب هاش رو روی هم فشار داد.
سلینا: خب... نه...
میا به سمت در حرکت کرد.
میا: خب دیگه.
در را باز کرد و قبل از اینکه از اتاق خارج بشه مکث کرد.
میا: من من میرم پایین، توهم زود بیا.
و بدون اینکه به سلینا اجازهی حرف زدن بده در اتاق رو بست. سلینا نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهش رو به کمد داد تا ی لباس خوب پیدا کنه.
*چند دقیقه بعد*
بلاخره موفق شده بود که ی باس مناسب پیدا کنه، ی شومیز سفید و ی دامن بلند پشمی مشکی؛ لباسش رو عوض کرد، ی کفش پاشنه بلند مشکی که برای خودش بود رو پوشید و از اتاق خارج شد. به سمت کیفش که روی میز آرایش بود رفت و ی جفت گوشوارهی طلایی بیرون آورد و آویزان گوشش کرد. یخورده آرایش کرد، موهاش رو باز کرد و شونه کرد و بعد از اینکه مرتبش کرد به سمت در حرکت کرد و از اتاق خارج شد. همزمان با او لنا هم از اتاق خارج شد. لنا ی سویشرت مشکی_کرم پوشیده بود به همراه ی دامن خاکی که تا زانوهاش رسیده بود؛ موهاش رو بالای سرش گوجه کرده بود و گوشوارههای طلایی ظریفی توی گوشش بود و استایلش رو با ی کف اسپورت خاکی تکمیل کرده بود. لنا در اتاقش رو بست، برگشت و اولینچیزی که دید سلینا بود. دستش رو روی دهنش گذاشت.
لنا: اوه... خانم دکتر، بیدار شدین؟
سلینا لبخند زد و کمی خم شد.
سلینا: بله، متاسفم بابت اتفاق دیشب.
لنا جلو آمد و روبهروی سلینا ایستاد.
لنا: اوه نه، من باید متاسف باشم.
انگشت هاش رو داخل هم پیچید.
لنا: راستش... دستیارتون میا به من گفت که خاطرهی خوبی از اون اسم ندارید و وقتی این اسم میاد حالتون بد میشه.
سلینا لبخندش رو حفظ کرد.
سلینا: بله، بع...
در اتاق کنا اتاق سلینا باز شد، سلینا حرفش رو نصفه رها کرد و برگشت به سمت در. شخص داخل اتاق، از اتاق خارج شد. فردی قد بلند با موها و چشمان قهوهای.
... : صبح بخیر.
________________________
خالهتون بلاخره گشادی رو گذاشت کنار و تصمیم گرفت که بشینه بنویسه خانومااا.
(اسلاید دوم: کلوزتروم)
شرط:
۶۰ لایک
۷۰ کامنت
۲۰ بازنشر
کارلو: خب، من و ریچی میریم پایین برای صبحانه. زود بیاد.
سلینا: باشه
کارلو در اتاق سلینا را بست و قدمهاشان در راهرو محو میشد تا جایی که دیگر صدایی از قدم ها نیامد. سلینا نفس عمیقی کشید، روی تخت نشست و دستش را در موهایش فرو کرد.
سلینا: دوباره... دوباره داره شروع میشه (زمزمه)
لب پایینش را گاز گرفت و از روی تخت بلند شد و به سمت اتاقی که بهش میخورد کلوزتروم باشه حرکت کرد. در اتاق رو باز کرد و واردش شد. یک اتاق ۳ در ۲ که تمام دیوار هاش از بالا تا پایین کمد بود و پر کفش، کیف، لباس و... بود، روبهروی در اتاق ی آینه بود که جلوش ی میز پر از اکسسوری قرار داشت. سلینا داخل آینه به خودش ی نگاه انداخت، وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. به سمت یکی از کمو های لباس حرکت کرد، در شیشهاش رو باز. دنبال لباس خودش میگشت که تقهای به در اتاق خورد. سلینا نگاهش رو به در اتاق داد و در اتاق باز شد.
میا: بیدار شدی؟
سلینا لبخند آرومی زد و سر تکون داد.
سلینا: آره
میا وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.
میا: نزدیک بود سکته کنم دختر، خوبی الان؟
سلینا آب دهنش رو به زور قورت داد.
سلینا: آره خوبم.
و دوباره شروع کرد به گشتن داخل کمد تا لباسش رو پیدا کنه. میا چند قدم جلو اومد و به کمد کنار سلینا تکیه داد.
میا: لباسات اینجا نیستن.
سلینا دست از زیر و رو کردن کمد برداشت و نگاهش رو به میا دوخت.
سلینا: کجان؟
میا کنی در جاش جابهجا شد.
میا: دیشب وقتی که آوردیمت به اتاق خیس عرق بودی، وقتی لباست رو عوض کردم اونا رو دادم ببرن بشورن.
سلینا چشماش از شدت تعجب باز شد و دستاش رو روی سینهاش گذاشت.
سلینا: تو... تو چیکار کردیی؟
میا بیخیال شونههاش رو بالا انداخت.
میا: هیچکار، لباست رو عوض کردم.
اخمهای سلینا به هم گره خورد.
سلینا: هیچکار؟ تو به این میگی...
میا وسط حرف سلینا پرید.
میا: نکنه میخواستی بزارم خدمتکار ها لباست رو عوض کنن؟
سلینا لب هاش رو روی هم فشار داد.
سلینا: خب... نه...
میا به سمت در حرکت کرد.
میا: خب دیگه.
در را باز کرد و قبل از اینکه از اتاق خارج بشه مکث کرد.
میا: من من میرم پایین، توهم زود بیا.
و بدون اینکه به سلینا اجازهی حرف زدن بده در اتاق رو بست. سلینا نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهش رو به کمد داد تا ی لباس خوب پیدا کنه.
*چند دقیقه بعد*
بلاخره موفق شده بود که ی باس مناسب پیدا کنه، ی شومیز سفید و ی دامن بلند پشمی مشکی؛ لباسش رو عوض کرد، ی کفش پاشنه بلند مشکی که برای خودش بود رو پوشید و از اتاق خارج شد. به سمت کیفش که روی میز آرایش بود رفت و ی جفت گوشوارهی طلایی بیرون آورد و آویزان گوشش کرد. یخورده آرایش کرد، موهاش رو باز کرد و شونه کرد و بعد از اینکه مرتبش کرد به سمت در حرکت کرد و از اتاق خارج شد. همزمان با او لنا هم از اتاق خارج شد. لنا ی سویشرت مشکی_کرم پوشیده بود به همراه ی دامن خاکی که تا زانوهاش رسیده بود؛ موهاش رو بالای سرش گوجه کرده بود و گوشوارههای طلایی ظریفی توی گوشش بود و استایلش رو با ی کف اسپورت خاکی تکمیل کرده بود. لنا در اتاقش رو بست، برگشت و اولینچیزی که دید سلینا بود. دستش رو روی دهنش گذاشت.
لنا: اوه... خانم دکتر، بیدار شدین؟
سلینا لبخند زد و کمی خم شد.
سلینا: بله، متاسفم بابت اتفاق دیشب.
لنا جلو آمد و روبهروی سلینا ایستاد.
لنا: اوه نه، من باید متاسف باشم.
انگشت هاش رو داخل هم پیچید.
لنا: راستش... دستیارتون میا به من گفت که خاطرهی خوبی از اون اسم ندارید و وقتی این اسم میاد حالتون بد میشه.
سلینا لبخندش رو حفظ کرد.
سلینا: بله، بع...
در اتاق کنا اتاق سلینا باز شد، سلینا حرفش رو نصفه رها کرد و برگشت به سمت در. شخص داخل اتاق، از اتاق خارج شد. فردی قد بلند با موها و چشمان قهوهای.
... : صبح بخیر.
________________________
خالهتون بلاخره گشادی رو گذاشت کنار و تصمیم گرفت که بشینه بنویسه خانومااا.
(اسلاید دوم: کلوزتروم)
شرط:
۶۰ لایک
۷۰ کامنت
۲۰ بازنشر
- ۳۰۶
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط