تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part¹⁶]
*کوک ویو*
لیام آدرس رو برام فرستاد و از اتاق بیرون اومدم و به سمت پارکینگ دویدم و سوار ماشینم شدم، استارت رو زدم و پام رو محکم روی پدال گاز فشار دادم و فقط به اون مرده بیناموس فحش میدادم، راه ۲۰ دقیقهای رو توی ۵ دقیقه رفتم و به یه جایی که خرابه و درب و داغون بود رسیدم، با عجله از ماشین پیاده شدم و جلوی در وایستادم، در رو بت لگد شکوندم. رفتم تو، رفتم تو یه اتاق، دیدم که پسره نزدیک گردن ا/ته. خونم به جوش اومد و جلوی چشمام رو خون گرفت.
-هعییی... مرتیکه کصکش... داری چه گوهی میخوری عوضی؟!
€تو دیگه کی هستی؟... هی... نکنه تو همون پسرهای؟
-گور خودتو کندی حرومزاده!
از ا/ت دور شد و بلند شد، چشمام به ا/ت افتاد، کل بدنش توی خون غرق شده بود، دیگه واقعا به خونش تشنه بودم. چاقوی خونی که توی دستش بود رو به سمتم آورد و خواست منو بزنه.
+جونگکوک توروخدااااا... نهههه... بروووو... هی مرتیکه... خر کاریش نداشته باشه... خواهش میکنم. (با گریه و داد)
€بیب... من هنوز کارم باهات تموم نشده...
-بیب؟... ولی قراره کارت باهاش تموم بشه مرتیکه مادر جن*ده (تیکه آخر رو با داد گفت)
شروع کردم به ضربه زدن به صورتش... من بوکس رو برای همچین روزی یاد گرفتم دیگه. مشت محکمی زدم تو صورتش که باعث شد بیوفته روی زمین، رفتم و روی شکمش نشستم و شروع کردم به ضربه زدن به صورتش، اونقدری صورتش خون اومد و زخمی شد که اگه خانوادش هم ببیننش قطعا نمیشناسنش ولی اصلا برام مهم نبود که چی میشه... حتی شده برای ا/ت آدم میکشم.
+جونگکوک... توروخداااااا... ولش کن... بسهههه
از روی شکمش بلند شدم و سریع به پلیس زنگ زدم و آدرس دادم که بیان، بعدش با عجله رفتم پیش ا/ت.
-ا/ت... ا/ت... آسیب دیدی؟ بهت دست زد؟ باهات کاری کرد؟... هیییی... با توااااااام (با داد)
+نه... ول- (با لحن بی حال)
نتونست جملش رو کامل کنه و بیهوش شد، با کلی نگرانی و ترس از دست دادنش براید استایل بغلش کردم و از خرابه بیرون رفتم و سوار ماشین کردمش، همون لحطه بود که پلیسا اومدن و اون مرده رو گرفتن. سریع حرکت کردم سمت بیمارستان. بالاخره رسیدم بیمارستان و دوباره بغلش کردم و بردمش توی بیمارستان، به سمت پیشخوان دویدم و به یه زنه که پشت پیشخوان بود گفتم.
-خواهش میکنم کمکش کنیدددد... خواهش میکنمممممم...
زنه سریع یه پرستاری رو صدا زد و اون پرستار با برانکارد اومد و ا/ت رو گذاشتم روش و اونا بردنش توی اتاق عمل، بعد از حدود ۱ ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون اومد، ولی انگار ناراحت بود.
-دکتر چی شد؟ حالش خوبه؟
دکتر: شما همراه خانم لی هستید؟
-بله...
دکتر: باید بگم که بیمار حالش خوبه... تونستیم وضعیتش رو تثبیت کنیم ولی خون خیلی زیادی از دست داده و بستهی خون بیمارستان هم تمام شده و متاسفانه... ممکنه از دستش بدیم.
شنیدن این جمله باعث شد تمام بدنم بلرزه، اشک توی چشمام جمع شد و بغض سنگینی توی گلوم جا گرفت، با بغض سنگینی که باعث کلفت تر شدن صدام شد گفتم.
-چی؟! نمیشه کاری کاریش کرد؟! (با بغض)
دکتر: میشه کاریش کرد... از اون جایی که بسته خونی که به خون ایشون میخوره توی بیمارستان ما تموم شده، نمیتونیم بهش خون بدیم ولی اگه کسی که گروه خونیش با گروه خونی خانم لی یکی باشه... میتونه باعث بشه خانم لی زنده بمونه.
-مگه گروه خونی چیه آقای دکتر؟!
دکتر: A+
-خب گروه خونی من هم A+... میتونم بهش خونم بدم؟
دکتر: بله... اگه بخواید میتونید بدید... برید توی اون اتاق و منتظر بمونید.
سریع رفتم توی اتاق و روی صندلی نشستم، پرستاری اومد و سوزن رو توی دستم فرو کرد. ۱۰ دقیقه بعد که خون دادنم تموم شد، از پرستار پرسیدم.
-ببخشید... خانم لی ا/ت رو کجا میبرید؟!
پرستار: خانم ا/ت رو میبرن به اتاق ۱۵.
سریع از اتاق رفتم بیرون، حتی نزاشتم که پرستار دستم رو چسب بزنه تا خون بند بیاد و فقط یه دستمال برداشتم و گذاشتم روی زخمم، فقط میخواستم مطمئن بشم ا/ت حالش خوبه، رسیدم پشت در اتاق، در رو باز کردم و رفتم تو، همون لحظه بود که پرستار به چند تا بسته خون اومد تو.
سوزنی که مال بسته خون بود رو به دست ا/ت وصل کرد و از اتاق بیرون رفت. توی این چند دقیقهای که خون در حال رفتن توی بدن ا/ت بود، بهش نگاه میکردم و فقط منتظر بود که چشماش دو باز کنه. همینجوری، در حال نگاه کردن بهش بودم که خوابم برد. چشمام رو که باز کردم، دیدم هنوز ا/ت چشماش بستس، نگران شدم، خواستم صداش کنم که همون لحظه دکتر اومد توی اتاق.
دیگه تصمیم گرفتم بدون اینکه شرطا کامل بشه پارت بعدی رو بزارم... دیگه اینم از پارت شونزده و امیدوارم خوشتون بیاد😊
فعلا بدرود خوشگلام🫶💋
شرط:
Like:15
Comment:15
*کوک ویو*
لیام آدرس رو برام فرستاد و از اتاق بیرون اومدم و به سمت پارکینگ دویدم و سوار ماشینم شدم، استارت رو زدم و پام رو محکم روی پدال گاز فشار دادم و فقط به اون مرده بیناموس فحش میدادم، راه ۲۰ دقیقهای رو توی ۵ دقیقه رفتم و به یه جایی که خرابه و درب و داغون بود رسیدم، با عجله از ماشین پیاده شدم و جلوی در وایستادم، در رو بت لگد شکوندم. رفتم تو، رفتم تو یه اتاق، دیدم که پسره نزدیک گردن ا/ته. خونم به جوش اومد و جلوی چشمام رو خون گرفت.
-هعییی... مرتیکه کصکش... داری چه گوهی میخوری عوضی؟!
€تو دیگه کی هستی؟... هی... نکنه تو همون پسرهای؟
-گور خودتو کندی حرومزاده!
از ا/ت دور شد و بلند شد، چشمام به ا/ت افتاد، کل بدنش توی خون غرق شده بود، دیگه واقعا به خونش تشنه بودم. چاقوی خونی که توی دستش بود رو به سمتم آورد و خواست منو بزنه.
+جونگکوک توروخدااااا... نهههه... بروووو... هی مرتیکه... خر کاریش نداشته باشه... خواهش میکنم. (با گریه و داد)
€بیب... من هنوز کارم باهات تموم نشده...
-بیب؟... ولی قراره کارت باهاش تموم بشه مرتیکه مادر جن*ده (تیکه آخر رو با داد گفت)
شروع کردم به ضربه زدن به صورتش... من بوکس رو برای همچین روزی یاد گرفتم دیگه. مشت محکمی زدم تو صورتش که باعث شد بیوفته روی زمین، رفتم و روی شکمش نشستم و شروع کردم به ضربه زدن به صورتش، اونقدری صورتش خون اومد و زخمی شد که اگه خانوادش هم ببیننش قطعا نمیشناسنش ولی اصلا برام مهم نبود که چی میشه... حتی شده برای ا/ت آدم میکشم.
+جونگکوک... توروخداااااا... ولش کن... بسهههه
از روی شکمش بلند شدم و سریع به پلیس زنگ زدم و آدرس دادم که بیان، بعدش با عجله رفتم پیش ا/ت.
-ا/ت... ا/ت... آسیب دیدی؟ بهت دست زد؟ باهات کاری کرد؟... هیییی... با توااااااام (با داد)
+نه... ول- (با لحن بی حال)
نتونست جملش رو کامل کنه و بیهوش شد، با کلی نگرانی و ترس از دست دادنش براید استایل بغلش کردم و از خرابه بیرون رفتم و سوار ماشین کردمش، همون لحطه بود که پلیسا اومدن و اون مرده رو گرفتن. سریع حرکت کردم سمت بیمارستان. بالاخره رسیدم بیمارستان و دوباره بغلش کردم و بردمش توی بیمارستان، به سمت پیشخوان دویدم و به یه زنه که پشت پیشخوان بود گفتم.
-خواهش میکنم کمکش کنیدددد... خواهش میکنمممممم...
زنه سریع یه پرستاری رو صدا زد و اون پرستار با برانکارد اومد و ا/ت رو گذاشتم روش و اونا بردنش توی اتاق عمل، بعد از حدود ۱ ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون اومد، ولی انگار ناراحت بود.
-دکتر چی شد؟ حالش خوبه؟
دکتر: شما همراه خانم لی هستید؟
-بله...
دکتر: باید بگم که بیمار حالش خوبه... تونستیم وضعیتش رو تثبیت کنیم ولی خون خیلی زیادی از دست داده و بستهی خون بیمارستان هم تمام شده و متاسفانه... ممکنه از دستش بدیم.
شنیدن این جمله باعث شد تمام بدنم بلرزه، اشک توی چشمام جمع شد و بغض سنگینی توی گلوم جا گرفت، با بغض سنگینی که باعث کلفت تر شدن صدام شد گفتم.
-چی؟! نمیشه کاری کاریش کرد؟! (با بغض)
دکتر: میشه کاریش کرد... از اون جایی که بسته خونی که به خون ایشون میخوره توی بیمارستان ما تموم شده، نمیتونیم بهش خون بدیم ولی اگه کسی که گروه خونیش با گروه خونی خانم لی یکی باشه... میتونه باعث بشه خانم لی زنده بمونه.
-مگه گروه خونی چیه آقای دکتر؟!
دکتر: A+
-خب گروه خونی من هم A+... میتونم بهش خونم بدم؟
دکتر: بله... اگه بخواید میتونید بدید... برید توی اون اتاق و منتظر بمونید.
سریع رفتم توی اتاق و روی صندلی نشستم، پرستاری اومد و سوزن رو توی دستم فرو کرد. ۱۰ دقیقه بعد که خون دادنم تموم شد، از پرستار پرسیدم.
-ببخشید... خانم لی ا/ت رو کجا میبرید؟!
پرستار: خانم ا/ت رو میبرن به اتاق ۱۵.
سریع از اتاق رفتم بیرون، حتی نزاشتم که پرستار دستم رو چسب بزنه تا خون بند بیاد و فقط یه دستمال برداشتم و گذاشتم روی زخمم، فقط میخواستم مطمئن بشم ا/ت حالش خوبه، رسیدم پشت در اتاق، در رو باز کردم و رفتم تو، همون لحظه بود که پرستار به چند تا بسته خون اومد تو.
سوزنی که مال بسته خون بود رو به دست ا/ت وصل کرد و از اتاق بیرون رفت. توی این چند دقیقهای که خون در حال رفتن توی بدن ا/ت بود، بهش نگاه میکردم و فقط منتظر بود که چشماش دو باز کنه. همینجوری، در حال نگاه کردن بهش بودم که خوابم برد. چشمام رو که باز کردم، دیدم هنوز ا/ت چشماش بستس، نگران شدم، خواستم صداش کنم که همون لحظه دکتر اومد توی اتاق.
دیگه تصمیم گرفتم بدون اینکه شرطا کامل بشه پارت بعدی رو بزارم... دیگه اینم از پارت شونزده و امیدوارم خوشتون بیاد😊
فعلا بدرود خوشگلام🫶💋
شرط:
Like:15
Comment:15
- ۵۴۰
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط