⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²⁰
وُید، کسی که همیشه سایهها را به فرمان خود درمیآورد، حالا با ناباوری به لشکری مینگریست که در برابرِ اِلا سر خم کرده بودند. سکوتِ حاکم بر تالار، سنگینتر از هر فریادی بود. سایهها دیگر سیاه و بیشکل نبودند؛ آنها حالا با لرزشی سرخفام میدرخشیدند، همان نوری که از اعماقِ حوض بیرون میزد.
اِلا هنوز در میانهیِ تالار ایستاده بود. مایعِ سیاه روی پوستش خشک شده بود و به شکلِ نقشونگارهایِ باستانی و درخشانی رویِ بازوانش خودنمایی میکرد. او دیگر آن اِلایِ لرزان نبود؛ در چشمانش، که حالا آینهای از خلاءِ بیانتها بود، دانشی کهن موج میزد.
وُید قدمی به جلو گذاشت، اما یکی از سایهها، با حرکتی آنی، شمشیرِ سیاهش را پیش از او بر زمین کوبید. راهِ وُید بسته شده بود.
وُید با لحنی که برای اولین بار لرزهای از تردید در آن شنیده میشد، گفت: «اِلا... تو نمیدونی داری چیکار میکنی. اینها سایههایِ من نیستن... اینها ارواحی هستن که قرنها پیش خودم حبسشون کردم تا این سرزمین نابود نشه. تو داری درِ جهنمی رو باز میکنی که حتی من هم نمیتونم ببندمش!»
اِلا سرش را کج کرد. لبخندی تلخ و بیگانه بر لبانش نشست؛ لبخندی که وُید را تا عمقِ وجودش ترساند.
«تو همیشه فکر میکردی فرمانروایی، وُید. تو فکر میکردی اونها رو حبس کردی. اما اونها فقط داشتن صبر میکردن... برایِ وارثِ خودشون.»
او دستش را به سمتِ حوض دراز کرد. زنجیرهایِ قطور، مانند مارهایِ زخمی به دورِ مچِ دستانش پیچیدند، اما به جایِ اینکه او را اسیر کنند، در پوستش فرو رفتند و بخشی از وجودش شدند. دردِ عظیمی در بدنش پیچید، اما او فقط سرش را به عقب پرتاب کرد و فریادی از جنسِ قدرت کشید که سقفِ تالار را به لرزه درآورد.
دیوارهایِ تالار شروع به فرو ریختن کردند. نورِ سرخِ بیمارگونه، به جایِ نورِ معمولِ قصر، فضا را پر کرد.
اِلا با صدایی که حالا اکویی چندگانه داشت، رو به ارتشِ سایهها کرد:
«شما به دنبالِ صاحبِ خود بودید؟»
سایهها با همهمهای که شبیه به صدایِ باد در میانِ استخوانها بود، پاسخ دادند: *«ما در بند بودیم... تا خونِ اصیلِ زنجیرها بازگردد.»*
اِلا به سمتِ وُید چرخید. او حالا چندین سانتیمتر از زمین فاصله داشت و هالهای از تاریکیِ مطلق دورش را گرفته بود.
«تو بهم گفتی من سلاحِ تو هستم، وُید. اما انگار یادت رفته... سلاحها هم دستِ کسی رو که اونها رو نگه داشته، میبرن.»
وُید دستش را برایِ احضارِ قدرتش بالا آورد، اما سایهها سریعتر عمل کردند. پیش از آنکه او بتواند حرکتی کند، زنجیرهایِ سرخ و درخشانی که از وجودِ اِلا ساطع میشد، دورِ مچِ دستانِ وُید پیچید و او را به سمتِ ستونِ سنگیِ پشتِ سرش کوبید.
وُید نالهای کرد و تلاش کرد با نیرویِ خودش زنجیرها را بشکند، اما زنجیرها مستقیماً با «جوهرِ وجودِ اِلا» پیوند خورده بودند و هر ضربهیِ وُید، به خودِ اِلا برمیگشت و او را قویتر میکرد.
اِلا آهسته به سمتِ او قدم برداشت. صدایِ قدمهایش رویِ سنگهایِ کفِ تالار، صدایی شبیهِ خرد شدنِ شیشههایِ عمر بود.
«جنگِ واقعی تازه شروع شده، وُید. اما این بار، من کسی نیستم که در زمینِ تو بازی میکنه.»
او درست روبرویِ وُید ایستاد، فاصلهشان آنقدر کم بود که وُید میتوانست سرمایِ غیرانسانیِ وجودِ اِلا را حس کند.
«حالا بگو... کی زندانیِ کیه؟»
قصر با شدتی وحشتناک لرزید و سقفِ تالار به طور کامل فرو ریخت. آسمانِ بالایِ سرشان، به رنگِ خونِ سیاه درآمده بود و صدایِ شیپورهایی باستانی از دوردستها به گوش میرسید. هفت امپراتور بیدار شده بودند، اما چیزی که در زیرِ قصر بود، از آنها بسیار کهنتر و تشنهتر بود.
ادامه دارد...
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²⁰
وُید، کسی که همیشه سایهها را به فرمان خود درمیآورد، حالا با ناباوری به لشکری مینگریست که در برابرِ اِلا سر خم کرده بودند. سکوتِ حاکم بر تالار، سنگینتر از هر فریادی بود. سایهها دیگر سیاه و بیشکل نبودند؛ آنها حالا با لرزشی سرخفام میدرخشیدند، همان نوری که از اعماقِ حوض بیرون میزد.
اِلا هنوز در میانهیِ تالار ایستاده بود. مایعِ سیاه روی پوستش خشک شده بود و به شکلِ نقشونگارهایِ باستانی و درخشانی رویِ بازوانش خودنمایی میکرد. او دیگر آن اِلایِ لرزان نبود؛ در چشمانش، که حالا آینهای از خلاءِ بیانتها بود، دانشی کهن موج میزد.
وُید قدمی به جلو گذاشت، اما یکی از سایهها، با حرکتی آنی، شمشیرِ سیاهش را پیش از او بر زمین کوبید. راهِ وُید بسته شده بود.
وُید با لحنی که برای اولین بار لرزهای از تردید در آن شنیده میشد، گفت: «اِلا... تو نمیدونی داری چیکار میکنی. اینها سایههایِ من نیستن... اینها ارواحی هستن که قرنها پیش خودم حبسشون کردم تا این سرزمین نابود نشه. تو داری درِ جهنمی رو باز میکنی که حتی من هم نمیتونم ببندمش!»
اِلا سرش را کج کرد. لبخندی تلخ و بیگانه بر لبانش نشست؛ لبخندی که وُید را تا عمقِ وجودش ترساند.
«تو همیشه فکر میکردی فرمانروایی، وُید. تو فکر میکردی اونها رو حبس کردی. اما اونها فقط داشتن صبر میکردن... برایِ وارثِ خودشون.»
او دستش را به سمتِ حوض دراز کرد. زنجیرهایِ قطور، مانند مارهایِ زخمی به دورِ مچِ دستانش پیچیدند، اما به جایِ اینکه او را اسیر کنند، در پوستش فرو رفتند و بخشی از وجودش شدند. دردِ عظیمی در بدنش پیچید، اما او فقط سرش را به عقب پرتاب کرد و فریادی از جنسِ قدرت کشید که سقفِ تالار را به لرزه درآورد.
دیوارهایِ تالار شروع به فرو ریختن کردند. نورِ سرخِ بیمارگونه، به جایِ نورِ معمولِ قصر، فضا را پر کرد.
اِلا با صدایی که حالا اکویی چندگانه داشت، رو به ارتشِ سایهها کرد:
«شما به دنبالِ صاحبِ خود بودید؟»
سایهها با همهمهای که شبیه به صدایِ باد در میانِ استخوانها بود، پاسخ دادند: *«ما در بند بودیم... تا خونِ اصیلِ زنجیرها بازگردد.»*
اِلا به سمتِ وُید چرخید. او حالا چندین سانتیمتر از زمین فاصله داشت و هالهای از تاریکیِ مطلق دورش را گرفته بود.
«تو بهم گفتی من سلاحِ تو هستم، وُید. اما انگار یادت رفته... سلاحها هم دستِ کسی رو که اونها رو نگه داشته، میبرن.»
وُید دستش را برایِ احضارِ قدرتش بالا آورد، اما سایهها سریعتر عمل کردند. پیش از آنکه او بتواند حرکتی کند، زنجیرهایِ سرخ و درخشانی که از وجودِ اِلا ساطع میشد، دورِ مچِ دستانِ وُید پیچید و او را به سمتِ ستونِ سنگیِ پشتِ سرش کوبید.
وُید نالهای کرد و تلاش کرد با نیرویِ خودش زنجیرها را بشکند، اما زنجیرها مستقیماً با «جوهرِ وجودِ اِلا» پیوند خورده بودند و هر ضربهیِ وُید، به خودِ اِلا برمیگشت و او را قویتر میکرد.
اِلا آهسته به سمتِ او قدم برداشت. صدایِ قدمهایش رویِ سنگهایِ کفِ تالار، صدایی شبیهِ خرد شدنِ شیشههایِ عمر بود.
«جنگِ واقعی تازه شروع شده، وُید. اما این بار، من کسی نیستم که در زمینِ تو بازی میکنه.»
او درست روبرویِ وُید ایستاد، فاصلهشان آنقدر کم بود که وُید میتوانست سرمایِ غیرانسانیِ وجودِ اِلا را حس کند.
«حالا بگو... کی زندانیِ کیه؟»
قصر با شدتی وحشتناک لرزید و سقفِ تالار به طور کامل فرو ریخت. آسمانِ بالایِ سرشان، به رنگِ خونِ سیاه درآمده بود و صدایِ شیپورهایی باستانی از دوردستها به گوش میرسید. هفت امپراتور بیدار شده بودند، اما چیزی که در زیرِ قصر بود، از آنها بسیار کهنتر و تشنهتر بود.
ادامه دارد...
- ۲۳۲
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط