⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹⁹
اِلا کلمهای نگفت. نیازی نبود. وحشتِ محض در چشمانش، جایِ خود را به چیزی سختتر و سردتر داده بود. وقتی وُید او را به سمتِ پلکانِ مارپیچی که به اعماقِ قصر میرفت کشید، اِلا نه مقاومت کرد و نه عقب کشید. انگار در آن لحظه، زنجیرهایِ روحیِ وُید که در بدنش جاری بود، با لرزشهایِ زیرِ قصر همنوا شده بودند.
پلهها بویِ مرگ و غبارِ قرنها را میدادند. هرچه پایینتر میرفتند، هوا غلیظتر و سرختر میشد. نورهایِ رگمانندی که از دیوارها بیرون زده بودند، حالا ضرباندار بودند؛ انگار قلبِ خودِ قصر در حالِ تپیدن بود.
وُید، بدونِ اینکه نگاهش را از راهروِ تاریکِ پیشِ رو بردارد، گفت: «اون آواز رو میشنوی؟»
اِلا دندانهایش را رویِ هم فشار داد. آواز، حالا واضحتر بود؛ نجوایی که مستقیم در جمجمهاش میپیچید: *«اِلا... پرنسسِ بیتاج... زنجیرها... تشنهاند...»*
«میشنوم... چطور میتونه اسمِ منو بدونه؟»
وُید لحظهای ایستاد. نورِ ضعیفِ رگهایِ سرخ، نیمرخِ سنگی و بیتفاوتِ او را روشن کرد.
«اون اسم رو نمیشناسه. اون "نیاز" رو میشناسه. تو بویِ چیزی رو میدی که اون برایِ آزادیِ خودش بهش نیاز داره.»
«من؟ چرا من؟»
وُید به سمتِ او چرخید. دستش را بالا آورد و با نوکِ انگشت، خطی از خونِ سیاه که از یکی از ترکهایِ دیوار تراوش کرده بود، پاک کرد.
«چون تو برخلافِ همه، از چیزی فرار کردی که فکر میکردن بهش تعلق داری. تو اون زنجیرِ سرنوشت رو که امپراتورها برات بافته بودن، شکستی. و اون...» وُید به تاریکیِ پایینِ پلهها اشاره کرد، «...اون هم یه زمانی از سرنوشتش فرار کرده بود.»
پایینِ پلهها به تالاری وسیع ختم میشد که ستونهایش در تاریکی مطلق گم بودند. در مرکزِ تالار، نه تختی بود و نه پادشاهی؛ فقط یک حوضِ سنگیِ دایرهای قرار داشت که به جایِ آب، با مایعی سیاه و جوشان پر شده بود. از میانِ آن مایع، زنجیرهایی قطور و درهمتنیده بیرون زده بود که به سقف و دیوارهایِ تالار متصل بودند.
وُید دستِ اِلا را رها کرد و به سمتِ حوض رفت.
«اینجا جاییه که من، قرنها پیش، اولین اشتباهم رو دفن کردم.»
اِلا با تردید قدم جلو گذاشت. حوض، مرکزِ تمامِ آن لرزشها بود. ناگهان، یکی از زنجیرهایِ بزرگِ داخلِ حوض با صدایی شبیهِ فریادِ یک انسان، تکان خورد. مایعِ سیاه به اطراف پاشید و مستقیماً رویِ لباسِ اِلا ریخت.
اِلا جیغِ کوتاهی کشید. لباسش بلافاصله در محلِ تماسِ مایع، ذوب شد، اما پوستِ تنش نسوخت. برعکس، دردِ عجیبی در آن نقطه پیچید؛ حسِ یک «پیوند».
تصویری ناگهانی در ذهنش جرقه زد: *زنی با موهایِ بلندِ نقرهای، در حالی که دستش را به سمتِ خورشیدی که در حالِ سیاه شدن بود دراز کرده بود.*
«اون زن...» اِلا تلوتلو خورد، «من اونو دیدم.»
وُید با سرعت به سمتش برگشت. چشمانش از غضب و نگرانی میسوخت.
«بهش نگاه نکن! اِلا، به سایهیِ تویِ ذهنت نگاه نکن!»
اما دیر شده بود. مایعِ سیاه رویِ پوستِ اِلا میجوشید و هر لحظه بیشتر در منافذِ بدنش نفوذ میکرد. زنجیرهایِ دورِ حوض، حالا با سرعتی دیوانهوار به دورِ خود میچرخیدند و صدایِ همهمهیِ تالار به جیغی کرکننده تبدیل شد.
اِلا چشمانش را بست، اما تصاویر شفافتر شدند. او دیگر در تالار نبود. او در آسمان بود، بر فرازِ شهری که آتش گرفته بود. صدایی در گوشش پیچید؛ صدایی که مالِ خودش نبود، اما انگار از اعماقِ جانش برمیخواست:
*«دیر شده، وُید. او دیگه یه غریبه نیست. او... وارثِ منه.»*
اِلا چشمانش را باز کرد. مردمکهایش کاملاً سیاه شده بودند. او به وُید نگاه کرد؛ نه با ترس، بلکه با قدرتی که در آن فضا غریبه بود. او دستش را بلند کرد و بدونِ هیچ تلاشی، زنجیرِ عظیمی که به سقف متصل بود، با یک اشارهیِ انگشتِ او از جا کنده شد و با صدایی مهیب به زمین افتاد.
وُید مات و مبهوت عقب رفت.
«اِلا...»
اِلا با صدایی که لایهای از صدایِ زنِ نقرهایمو در آن بود، گفت:
«اون اینجا زندانی نیست، وُید. اون منتظرِ کسی بود که قدرتِ شکستنِ زنجیرهاش رو داشته باشه.»
او به دستانِ خودش نگاه کرد؛ دستانِ پرنسسی که قرار بود مطیع باشد، حالا منبعِ انرژیِ تاریکی بود که حتی خودِ وُید را هم به لرزه درمیآورد.
در همان لحظه، درهایِ سنگیِ تالار با صدایِ خرد شدنِ سنگها باز شد و ارتشِ سایهها، نه برایِ اطاعت، بلکه برایِ نبرد، وارد شدند. اما آنها به سمتِ وُید نرفتند. همگی در برابرِ اِلا زانو زدند.
ادامه دارد...
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹⁹
اِلا کلمهای نگفت. نیازی نبود. وحشتِ محض در چشمانش، جایِ خود را به چیزی سختتر و سردتر داده بود. وقتی وُید او را به سمتِ پلکانِ مارپیچی که به اعماقِ قصر میرفت کشید، اِلا نه مقاومت کرد و نه عقب کشید. انگار در آن لحظه، زنجیرهایِ روحیِ وُید که در بدنش جاری بود، با لرزشهایِ زیرِ قصر همنوا شده بودند.
پلهها بویِ مرگ و غبارِ قرنها را میدادند. هرچه پایینتر میرفتند، هوا غلیظتر و سرختر میشد. نورهایِ رگمانندی که از دیوارها بیرون زده بودند، حالا ضرباندار بودند؛ انگار قلبِ خودِ قصر در حالِ تپیدن بود.
وُید، بدونِ اینکه نگاهش را از راهروِ تاریکِ پیشِ رو بردارد، گفت: «اون آواز رو میشنوی؟»
اِلا دندانهایش را رویِ هم فشار داد. آواز، حالا واضحتر بود؛ نجوایی که مستقیم در جمجمهاش میپیچید: *«اِلا... پرنسسِ بیتاج... زنجیرها... تشنهاند...»*
«میشنوم... چطور میتونه اسمِ منو بدونه؟»
وُید لحظهای ایستاد. نورِ ضعیفِ رگهایِ سرخ، نیمرخِ سنگی و بیتفاوتِ او را روشن کرد.
«اون اسم رو نمیشناسه. اون "نیاز" رو میشناسه. تو بویِ چیزی رو میدی که اون برایِ آزادیِ خودش بهش نیاز داره.»
«من؟ چرا من؟»
وُید به سمتِ او چرخید. دستش را بالا آورد و با نوکِ انگشت، خطی از خونِ سیاه که از یکی از ترکهایِ دیوار تراوش کرده بود، پاک کرد.
«چون تو برخلافِ همه، از چیزی فرار کردی که فکر میکردن بهش تعلق داری. تو اون زنجیرِ سرنوشت رو که امپراتورها برات بافته بودن، شکستی. و اون...» وُید به تاریکیِ پایینِ پلهها اشاره کرد، «...اون هم یه زمانی از سرنوشتش فرار کرده بود.»
پایینِ پلهها به تالاری وسیع ختم میشد که ستونهایش در تاریکی مطلق گم بودند. در مرکزِ تالار، نه تختی بود و نه پادشاهی؛ فقط یک حوضِ سنگیِ دایرهای قرار داشت که به جایِ آب، با مایعی سیاه و جوشان پر شده بود. از میانِ آن مایع، زنجیرهایی قطور و درهمتنیده بیرون زده بود که به سقف و دیوارهایِ تالار متصل بودند.
وُید دستِ اِلا را رها کرد و به سمتِ حوض رفت.
«اینجا جاییه که من، قرنها پیش، اولین اشتباهم رو دفن کردم.»
اِلا با تردید قدم جلو گذاشت. حوض، مرکزِ تمامِ آن لرزشها بود. ناگهان، یکی از زنجیرهایِ بزرگِ داخلِ حوض با صدایی شبیهِ فریادِ یک انسان، تکان خورد. مایعِ سیاه به اطراف پاشید و مستقیماً رویِ لباسِ اِلا ریخت.
اِلا جیغِ کوتاهی کشید. لباسش بلافاصله در محلِ تماسِ مایع، ذوب شد، اما پوستِ تنش نسوخت. برعکس، دردِ عجیبی در آن نقطه پیچید؛ حسِ یک «پیوند».
تصویری ناگهانی در ذهنش جرقه زد: *زنی با موهایِ بلندِ نقرهای، در حالی که دستش را به سمتِ خورشیدی که در حالِ سیاه شدن بود دراز کرده بود.*
«اون زن...» اِلا تلوتلو خورد، «من اونو دیدم.»
وُید با سرعت به سمتش برگشت. چشمانش از غضب و نگرانی میسوخت.
«بهش نگاه نکن! اِلا، به سایهیِ تویِ ذهنت نگاه نکن!»
اما دیر شده بود. مایعِ سیاه رویِ پوستِ اِلا میجوشید و هر لحظه بیشتر در منافذِ بدنش نفوذ میکرد. زنجیرهایِ دورِ حوض، حالا با سرعتی دیوانهوار به دورِ خود میچرخیدند و صدایِ همهمهیِ تالار به جیغی کرکننده تبدیل شد.
اِلا چشمانش را بست، اما تصاویر شفافتر شدند. او دیگر در تالار نبود. او در آسمان بود، بر فرازِ شهری که آتش گرفته بود. صدایی در گوشش پیچید؛ صدایی که مالِ خودش نبود، اما انگار از اعماقِ جانش برمیخواست:
*«دیر شده، وُید. او دیگه یه غریبه نیست. او... وارثِ منه.»*
اِلا چشمانش را باز کرد. مردمکهایش کاملاً سیاه شده بودند. او به وُید نگاه کرد؛ نه با ترس، بلکه با قدرتی که در آن فضا غریبه بود. او دستش را بلند کرد و بدونِ هیچ تلاشی، زنجیرِ عظیمی که به سقف متصل بود، با یک اشارهیِ انگشتِ او از جا کنده شد و با صدایی مهیب به زمین افتاد.
وُید مات و مبهوت عقب رفت.
«اِلا...»
اِلا با صدایی که لایهای از صدایِ زنِ نقرهایمو در آن بود، گفت:
«اون اینجا زندانی نیست، وُید. اون منتظرِ کسی بود که قدرتِ شکستنِ زنجیرهاش رو داشته باشه.»
او به دستانِ خودش نگاه کرد؛ دستانِ پرنسسی که قرار بود مطیع باشد، حالا منبعِ انرژیِ تاریکی بود که حتی خودِ وُید را هم به لرزه درمیآورد.
در همان لحظه، درهایِ سنگیِ تالار با صدایِ خرد شدنِ سنگها باز شد و ارتشِ سایهها، نه برایِ اطاعت، بلکه برایِ نبرد، وارد شدند. اما آنها به سمتِ وُید نرفتند. همگی در برابرِ اِلا زانو زدند.
ادامه دارد...
- ۷۲
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط