{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#pain

#pain
#P⁶²
نفسشو با فوت بیرون داد، با داد زدن تهیونگ عصبی شده بود و از همون اول انگار دنبال بهونه ای بود تا بتونه این حرفا رو بزنه و عصبانیتش رو خالی کنه.
+ دیگه حق نداری بری بیرون فقط میری مدرسه و برمیگردی فهمیدی؟؟؟!!! دیگه نمیری پیش اون مرتیکه. برای بعد از فارغ و تحصیلیت هم برنامه سفر به خارج از کشورت رو چیدم، تا اینجاش به من ربط داره بقیشو خودت جمعش میکنی در غیر این صورت....
تهیونگ با چشم های منتظری که اشک همچنان ازش جاری بود بهش نگاه کرد.
+برای بقیه اش از تخیلاتت کمک بگیر.
و تهیونگ رو با اون وضع توی همون حالت رها کرد و رفت.
حالا این تهیونگ بود و اشک هایی که تمومی نداشت و اون حس و حالی که توی هر دقیقه هزاران احساس مختلف داشت، گیجی، استرس، غم، نا امیدی، نا باوری، گریه، فشار و در اخر عشقی از آسمون توش یک سنگ بزرگ افتاده بود.
در همون حالت روی زانو های نشسته بود و اشک میریخت و به عکس هاش با جونگکوک توی این چند ماه نگاه میکرد که بارون تن نا توان تهیونگ رو با قطرات پاکش در آغوش گرفت.
پسرک ضعیفی که نمیتونست از عشق نو پای خودش محافظت بکنه برای یک لحظه یاد خواب کوتاهی که توی اتاق پرستاری توی مدرسه و دقیقا همون روز حادثه ای بود که موقع تقلب مچشو با جونگکوک گرفته بودن.
حتی سعی نکرد از زیر بارون کنار بره و گذاشت قطرات شدید بارون تنه خسته اش رو اروم کنن. نمیدونست چیکار کنه اما یه چیز رو خوب میدونست، که نباید به هیچ عنوان به پسرک عزیزی که تا دقایقی پیش باهاش بود آسیبی برسه، اون پسر گناهی نداشت اینا... اینا همش تقصیر تهیونگ بود نباید میزاشت اون پسر که تازه به نظر میرسید به ارامش رسیده اذیت بشه. انقدر شوکه شده بود از این قضیه که میشه گفت تا مرز سکته رفته بود اما فکر کسی که باید ازش محافظت کنه نمیذاشت اتفاقی بیوفته.
بارون بیرحمانه بر تن تهیونگ ضربه میزد و بعد از یک ربع تهیونگ شده بود موش آب کشیده که سوهو به طور تصادفی داشت از اونجا رد میشد که تهیونگ رو اونجوری روی زمین زیر بارون دید با سرعت به سمتش میره و چتر توی دستش رو رها میکنه. با دستاش صورت غرق اشک تهیونگ رو قاب میکنه و با نگرانی اشکار بهش خیره میشه.
_چیشده؟ تو از کی اینجا زیر بارونی؟ چرا زیر بارون نشستی؟ چیزی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟ این عکسا...
عکسای توی دست تهیونگ رو دید، خیلی شوکه شد، فکر میکرد فتوشاپ باشه.
وقتی هیچ واکنشی از تهیونگ دریافت نکرد، بغلش کرد و با عجله به سمت خونش که همون دور و بر بود دوید.
تهیونگ رو پتو پیچ کرد، براش چای داغ اورد.
تهیونگ چیزی نمیگفت و به گوشه ای از خونه خیره بود و هنوز اونطور که باید از شوک بیرون نیومده بود.
_ته ته نمیخوای بگی چیشده؟ چرا اونجا زیر...
+من با جونگکوک نزدیکه 6 ماه هست که قرار میزارم.
تهیونگ اهمیتی به حرف سوهو نداد و همونطور که به کنج خونه خیره بود با صورت و صدایی که هیچ حسی رو بازتاب نمیکرد گفت.
_چییی؟؟؟!! منظورت چ....
دیدگاه ها (۱)

#pain #P⁶³+این مدت همه چیز خوب بوده اما حالا پدرم فهمیده. وق...

#pain #P⁶⁴وقتی رسید خونه به نظر میومد سرماخورده اهمیتی نداد ...

#pain #P⁶¹بعد از زدن حرفاش از حرص خنده ای رو مخ کرد. تهیونگ ...

#pain #P⁶⁰نا پدریش زنگ زده بود فورا تماس رو وصل کرد و جواب د...

#pain #P⁴³خیلی زودتر از چیزی که باید مست شده بودم سوهو تا دی...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۸---مانلی داشت با هیجان رژل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط