#pain
#pain
#P⁶⁴
وقتی رسید خونه به نظر میومد سرماخورده اهمیتی نداد و با همون حالت بدون تعویض لباس هاش یا دوش گرفتن با همون لباس های خیس روی تخت دراز کشید و چشماش رو بست اما بعد از یک ثانیه دوباره باز کرد. وقتی با خودش فکر کرد فهمید خوابیدن براش ترسناکه، فهمید که خواب هاش هر دفعه بعد مدتی به حقیقت می پیوندن که خب از اقبال بد این پسر تا به امشب تمامی خواب ها در واقع کابوس بودن، اولیش کابوس مرگ پدرش در تصادف، دومیش پدرش که توی پارک سرش داد زد و گفت دیگه جایی نمیری و باید از اون... دور بشی، و اخری هم جونگکوک بود که ترکش کرد البته هنوز اخری به لیست حقیقت ها افزوده نشده بود اما خب چه میشه کرد وقتی که تهیونگ امشب تصمیمش رو گرفته بود برای ترک جونگکوک. توی راه برگشت خیلی فکر کرد و در هر حالت متوجه شد بهترین گزینه ترک جونگکوکه، اگر میخواد اون پسر اسیبی نبینه باید ترکش کنه.
و اینجا بود که دیگه از فکر زیاد چشماش سنگین شد و به خواب رفت.
........
صبح روز بعد از خواب که بیدار شد بدن درد شدیدی داشت که نشون از مریض شدنش میداد، اون دیشب نه تنها از لحاظ بدنی بلکه از لحاظ روحی هم ضعیف شده بود. از روی تخت بلند شد، طبق روال همیشه دوش گرفت اما طولانی تر از همیشه بعد لباسش رو پوشید و بدون توجه به ضعف زیادی که هم از بیماری و هم از گرسنگی داشت، به سمت مدرسه رفت. توی این شش ماه همیشه زودتر از جونگکوک به مدرسه میرسید و منتظر اون میشد اما حالا اون پسرک بود که منتظر تهیونگ بود، تهیونگ که تصمیم خودش رو گرفته بود بدون توجه به جونگکوک راهش رو ادامه داد این باعث برانگیخته شدن تعجب جونگکوک شد با چشم های متعجب به تهیونگ که بی رمق راه میرفت نگاه کرد. به سمتش رفت و با دقت سر تا پای تهیونگ رو بررسی کرد. چشمایی که زیرش گود افتاده بود و پف داشت، رنگ پریده و مثل گچ، لب هایی همچون کویر، لرزش ریز بدنش، همه همه و نشون میداد که هیچ جونی براش نمونده و حتی حال راه رفتن رو هم نداره.
جونگکوک دست تهیونگ رو محکم گرفت و به سمت یکی از کلاس هایی خالی برد.
اخمی کرد و گفت:
_داری با خودت چیکار میکنی؟ چرا با این وضع اومدی مدرسه؟ میخوای اینجا پس بیوفتیی؟
بلاخره اومد، انقدر خطا زد ولی اخرش اومد 😝
#P⁶⁴
وقتی رسید خونه به نظر میومد سرماخورده اهمیتی نداد و با همون حالت بدون تعویض لباس هاش یا دوش گرفتن با همون لباس های خیس روی تخت دراز کشید و چشماش رو بست اما بعد از یک ثانیه دوباره باز کرد. وقتی با خودش فکر کرد فهمید خوابیدن براش ترسناکه، فهمید که خواب هاش هر دفعه بعد مدتی به حقیقت می پیوندن که خب از اقبال بد این پسر تا به امشب تمامی خواب ها در واقع کابوس بودن، اولیش کابوس مرگ پدرش در تصادف، دومیش پدرش که توی پارک سرش داد زد و گفت دیگه جایی نمیری و باید از اون... دور بشی، و اخری هم جونگکوک بود که ترکش کرد البته هنوز اخری به لیست حقیقت ها افزوده نشده بود اما خب چه میشه کرد وقتی که تهیونگ امشب تصمیمش رو گرفته بود برای ترک جونگکوک. توی راه برگشت خیلی فکر کرد و در هر حالت متوجه شد بهترین گزینه ترک جونگکوکه، اگر میخواد اون پسر اسیبی نبینه باید ترکش کنه.
و اینجا بود که دیگه از فکر زیاد چشماش سنگین شد و به خواب رفت.
........
صبح روز بعد از خواب که بیدار شد بدن درد شدیدی داشت که نشون از مریض شدنش میداد، اون دیشب نه تنها از لحاظ بدنی بلکه از لحاظ روحی هم ضعیف شده بود. از روی تخت بلند شد، طبق روال همیشه دوش گرفت اما طولانی تر از همیشه بعد لباسش رو پوشید و بدون توجه به ضعف زیادی که هم از بیماری و هم از گرسنگی داشت، به سمت مدرسه رفت. توی این شش ماه همیشه زودتر از جونگکوک به مدرسه میرسید و منتظر اون میشد اما حالا اون پسرک بود که منتظر تهیونگ بود، تهیونگ که تصمیم خودش رو گرفته بود بدون توجه به جونگکوک راهش رو ادامه داد این باعث برانگیخته شدن تعجب جونگکوک شد با چشم های متعجب به تهیونگ که بی رمق راه میرفت نگاه کرد. به سمتش رفت و با دقت سر تا پای تهیونگ رو بررسی کرد. چشمایی که زیرش گود افتاده بود و پف داشت، رنگ پریده و مثل گچ، لب هایی همچون کویر، لرزش ریز بدنش، همه همه و نشون میداد که هیچ جونی براش نمونده و حتی حال راه رفتن رو هم نداره.
جونگکوک دست تهیونگ رو محکم گرفت و به سمت یکی از کلاس هایی خالی برد.
اخمی کرد و گفت:
_داری با خودت چیکار میکنی؟ چرا با این وضع اومدی مدرسه؟ میخوای اینجا پس بیوفتیی؟
بلاخره اومد، انقدر خطا زد ولی اخرش اومد 😝
- ۲۷۴
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط