{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مثل یک مسافر،

مثل یک مسافر،

پیشانی ات را میبوسد...

به امیدِ دیداری میگوید ،

و میرود...

ناگهان در خم یک کوچه ،

گمش میکنی...

ناگهان خودت را در گرگ و میشِ یک شهر ،

مثل یک غریبه ،

گم میکنی...

ناگهان هیچ چیز پیدا نیست...

هیچ چیز جز ،

تبسمی که لحظه به لحظه ناپدید میشود...

جز آدمی که در خودش قطره قطره آب میشود...

جز خاطره ی یک شب ،

و یک تخت آغشته به بویِ بوسه...

و آغوش...

و تنباکو...
دیدگاه ها (۵)

چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی... چه عاشقانه اس...

شبیهِ ممکن ترین اتفاق ،خیره در حیرتِ بی باورِ دیدگانِ پر بخل...

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی...!و هرگاه زیر پایت خش خش برگها ر...

از مرز متنفرم ...از خطی که قابل دیدن نیست . . . .مرزها گاهی ...

twilight.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط