مثل یک مسافر،
مثل یک مسافر،
پیشانی ات را میبوسد...
به امیدِ دیداری میگوید ،
و میرود...
ناگهان در خم یک کوچه ،
گمش میکنی...
ناگهان خودت را در گرگ و میشِ یک شهر ،
مثل یک غریبه ،
گم میکنی...
ناگهان هیچ چیز پیدا نیست...
هیچ چیز جز ،
تبسمی که لحظه به لحظه ناپدید میشود...
جز آدمی که در خودش قطره قطره آب میشود...
جز خاطره ی یک شب ،
و یک تخت آغشته به بویِ بوسه...
و آغوش...
و تنباکو...
پیشانی ات را میبوسد...
به امیدِ دیداری میگوید ،
و میرود...
ناگهان در خم یک کوچه ،
گمش میکنی...
ناگهان خودت را در گرگ و میشِ یک شهر ،
مثل یک غریبه ،
گم میکنی...
ناگهان هیچ چیز پیدا نیست...
هیچ چیز جز ،
تبسمی که لحظه به لحظه ناپدید میشود...
جز آدمی که در خودش قطره قطره آب میشود...
جز خاطره ی یک شب ،
و یک تخت آغشته به بویِ بوسه...
و آغوش...
و تنباکو...
- ۱.۰k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط