{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چون پنجره مبهوت تماشای تو باشم

چون پنجره مبهوت تماشای تو باشم
محو تو و رخساره ی زیبای تو باشم
از حال و هوای من اگر پرسی بگویم
مجنون صفتم، عاشق و شیدای تو باشم
خورشید وشی، ذره صفت محو تو گشتم
سرگشته و دلداده ی سیمای تو باشم
این شعر، زبانش شده چون قصه ی این درد
غم کهنه شد و شاعر رسوای تو باشم تو باشم
بگذار کمی مثل خودم شعر بگویم
حافظ نشوم بهر تو، نیمای تو باشم
"خورشیدمی و عادت هر روزه‌ام این است
یک پنجره مبهوت تماشای تو باشم
دیدگاه ها (۱)

بگذار حسادت بکند ، شانه به شانه!زلف است و سرِ شانه، نیازی ست...

pلارا با آرامشی که از خودش هم عجیب بود، بالا رفت و یک لباسِ ...

### رمان: به دنبال هم**پارت ۵****زاویه دید آنیا:**تمام شب نت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط