{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p



لارا با آرامشی که از خودش هم عجیب بود، بالا رفت و یک لباسِ سبک اما با استایلِ شیک پوشید. وقتی از پله‌ها پایین آمد، سنگینیِ نگاهِ جونگ‌کوک را حس کرد؛ نگاهی که انگار می‌خواست با چشم‌هایش او را در همان جای خود میخکوب کند. او بدون اینکه نگاهش را برگرداند، سوار ماشین شد و بکهیون منتظر بود. ماشین با صدای ملایمی از ویلا دور شد و لارا در آینه دید که جونگ‌کوک، مثل یک مجسمه‌یِ سنگی، خیره به عقب‌گردِ ماشین آن‌ها، ایستاده است.

آن‌ها به مسیرِ ساحلی رسیدند. منظره‌یِ دریا در زمانِ گذارِ از روز به شب، خیره‌کننده بود. بکهیون که با آرامش رانندگی می‌کرد، نگاهی به لارا انداخت و گفت: «قشنگه، نه؟»
لارا، در حالی که سعی می‌کرد ضربانِ قلبش را کنترل کند، لبخندی زد: «آره، واقعاً فوق‌العاده‌ست.»

اما سکوتِ ساحل، با لرزش‌هایِ مکررِ گوشیِ لارا شکسته شد. لارا گوشی را برداشت و با دیدنِ صفحه، نفسش در سینه حبس شد.
**"Oh my God!"**
۶۲ تماس از دست رفته! ۳۰ پیام متوالی!
پیام‌ها مثل رگبار بودند:
* **"کجایی؟"**
* **"همین الان جواب بده."**
* **"فکر کردی با این کارها منو عصبانی کنی؟"**
* **"فقط دستم بهت برسه**

لارا با خودش زمزمه کرد: «میکشم... نه، نه... اون چیکار می‌تونه بکنه؟ مگه چی شده؟» سعی کرد با دستانی لرزان، گوشی را خاموش کند تا از این فشارِ عصبی نجات پیدا کند.

ناگهان، سکوتِ ساحل سنگین شد. بکهیون ماشین را کنار زد. لارا که فکر می‌کرد بکهیون می‌خواهد درباره‌یِ منظره حرف بزند، با تعجب دید که بکهیون دستش را آرام اما محکم، روی دستِ لارا گذاشت. لارا خشکش زد.

بکهیون با نگاهی که ترکیبی از صمیمیت و جسارت بود، مستقیماً به چشمان لارا خیره شد و گفت: «لارا... راستش، من الان دیگه مطمئنم که دوستت دارم. اگه اجازه بدی... می‌تونم به عنوانِ نامزدت کنارت باشم؟»

لارا از شدتِ شوک، کلمه‌ها را گم کرد. زبانش بند آمده بود و با لکنت گفت: «م... م... من... یعنی... تو...»

هنوز کلمه‌یِ بعدی از دهانش خارج نشده بود که صدای جیغِ ترمزِ شدیدی، سکوتِ ساحل را درید!
لارا و بکهیون با وحشت به سمتِ پنجره نگاه کردند. یک ماشینِ مشکیِ سنگین، با سرعتی سرسام‌آور و بی‌محابا، درست جلویِ ماشینِ آن‌ها ایستاده بود.

درِ ماشین با ضربه‌ای محکم باز شد. جونگ‌کوک، با چشمانی که از خشمِ خالص می‌سوخت و موهایی که از عصبانیت از هم ریخته بود، از ماشین پیاده شد. او مثل یک طوفان به سمتِ آن‌ها قدم برداشت. سایه‌یِ بلندش رویِ لارا و بکهیون افتاد.

جونگ‌کوک با صدایی که از شدتِ غضب می‌لرزید، مستقیماً به سمتِ بکهیون رفت و غرید: «دستت رو از رویِ اون بردار، قبل از اینکه مجبور بشم خودم دستت رو بشکنم!»

لارا که حالا بینِ دو آتش گیر کرده بود، فقط می‌توانست با دهانِ باز تماشایِ این فروپاشیِ تمام‌عیار را کند.

***

#جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
دیدگاه ها (۰)

بانو فالوشه ؟؟@luna.fake 🥰

غروب خورشید در ججو، آسمان را به رنگی شبیه به آب‌نبات‌های توت...

وقتی ماشین‌ها کنار ساحلِ صخره‌ای و رویاییِ ججو متوقف شدند، ن...

**partبعد از اینکه همه وارد سالنِ اصلیِ ویلا شدند، فضای سنگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط