{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امیلی با تعجب گفتهی نکنه میخوای ازم به عنوان کیسه بوکس استفاده کنی شوخی ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹²
.......................................................
امیلی با تعجب گفت"هی... نکنه میخوای ازم به عنوان کیسه بوکس استفاده کنی!؟" شوخی امیلی گرچه در موقعیت درستی نبود. اما باعث شد نیکولاس برای لحظه ای پوزخند بزند. اما پوزخندش مثل همیشه با کنایه به نظر نمی‌رسید و اینبار مثل یک لبخند واقعی بود. نیکولاس جواب داد"نترس، کوچولو... قرار نیست آسیب ببینی... فقط کاری رو که گفتم بکن‌‌‌..." امیلی که فکر می‌کرد که نزدیک بودن به نیکولاس خطری ندارد گفت"باشه!... فقط بهم کمک کن" نیکولاس به طرف خروجی آشپزخانه رفت و گفت"باشه... فعلا مشکلی پیش اومده که باید بهش رسیدگی کنم... تو همینجا بمون و جرئت نکن جایی سرک بکشی... و به کسی نگو که الان کجایی... وگرنه مجبور میشم اون بیچاره رو از زندگی محو کنم" امیلی سرش را به نشانه تایید تکان داد. و مشغول خوردن صبحانه شد. نیکولاس به طبقه بالا رفت تا لباس عوض کند و حدود ۲۰ دقیقه بعد، امیلی از آشپزخانه صدای در عمارت را شنید که نشان میداد نیکولاس خارج شده. امیلی از آشپزخانه خارج شد و به طرف طبقه بالا، اتاق مهمان، رفت. وقتی وارد اتاق شد، روی تخت ولو شد و زمزمه کرد"مثل اینکه واقعا نجات پیدا کردم..." در همین حین، نیکولاس مشغول رانندگی به سمت انبار قدیمی بود. در اواسط راه کارلو دوباره با نیکولاس تماس گرفت"الو پسر... کجایی تو..." نیکولاس جواب داد"تا ۵ دقیقه دیگه اونجام..." و تماس را قطع کرد. وقتی به انبار قدیمی رسید. ماشین را پارک کرد و وارد انبار شد. همین که کارلو را دید پرسید"کجاست؟" کارلو جواب داد"تو اون اتاقه" و به دری بسته اشاره کرد. نیکولاس به سمت در رفت و وقتی در را باز کرد با لئو روبرو شد که به صندلی بسته شده بود و از پیشانی اش خون می آمد و دهانش با چسبی بسته بود. با پوزخند ترسناکی به طرف لئو رفت و همانطور که به خون روی پیشانی اش نگاه میکرد گفت"گفته بودم کاری نکنن... لعنتی... میخواستم فقط خودم لذتشو ببرم!" و محکم چسب را از روی دهان لئو کشید. لئو که رنگش از ترس پریده بود گفت"آلفا!... مگه من چیکار کردم!... لطفا منو ببخش!" نیکولاس با لبخند ترسناک ادامه داد"میفهمی... حالا بگو ببینم... دیشب چند بار به اون دختر گفتی همسرم؟... آها ۳ بار! پس به ازای هر بار یه مشت میخوری!" و قبل از اینکه لئو فرصت کند جیزی بگوید، اولین مشت را به صورتش زد. دو مشت بعدی هم بلافاصه زد. حالا صورت لئو کوفته بود و از گوشه لبش خون می‌چکید. نیکولاس عقب رفت و نگاهی به لئو کرد. چند قطره از خون لئو روی پیراهن مردانه سفیدش ریخته بود. سپس کارلو را صدا زد و گفت"اون فلز لعنتی رو بیار..." بعد از چند لحظه، کارلو با فلز سرخ رنگی وارد اتاق شد. لئو با دیدن سرخی فلز متوجه شد داغ است و رنگ از رخسارش پرید. شروع به التماس کرد"آلفا لطفا... خواهش میکنم منو ببخش!... غلط کردم!" نیکولاس فلز داغ را از کارلو گرفت و با سرخوشی گفت"دیگه دیر شده..." و بلافاصله فلز داغ را روی پاهای لئو گذاشت. فریاد لئو از درد بلند شد.....
.............................................................
اینم یه پارت دیگه🤓💙
دیدگاه ها (۳)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹³............................................

cause i'm too f*cking hard 🎀😶

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁷............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط