{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح روز بعد نیکولاس زود از بیدار شده بود تمام شب را مشغول فکر ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹¹
...................................................
صبح روز بعد، نیکولاس زود از بیدار شده بود. تمام شب را مشغول فکر کردن بود. نیکولاس بدون استثنا هر کسی وارد ملکش میشد را میکشت اما حالا نمی‌توانست به دختری که از قضا جفتش است آسیبی برساند. از طرفی هم گرگش اجازه نمی‌داد که امیلی را رها کند تا دوباره در چنگ لئو بیفتد. در همین حین، امیلی از خواب بیدار شده بود و با استرس در اتاق قدم میزد. نمیدانست که ممکن است چه چیزی در انتظارش باشد. در آخر با استرس و کمی ترس، دستش به موهایش کشید و با خودش گفت"لعنت به این زندگی..." تصمیم گرفت به طبقه پایین برود و با سرنوشتش روبرو شود. به آرامی در اتاق را باز کرد و به طرف پله ها رفت. از بالای پله ها به طبقه پایین نگاهی انداخت. صدای نیکولاس شنیده می‌شد که می‌گفت"حواستو خوب جمع کن!... کاری نمیکنید،فهمیدین!... خودم میام!" به نظر میرسید که با تلفن صحبت می‌کند چون امکان نداشت کسی وارد عمارت شود. امیلی آرام به طبقه پایین و جایی که صدای نیکولاس می‌آمد رفت تا به آشپزخانه رسید. نیکولاس جلوی ورودی آشپزخانه ایستاده بود. این دفعه شلوار راحتی اش به رنگ خاکستری بود و دیگه بالاتنه اش برهنه نبود، در عوض تیشرت مشکی ای پوشیده بود. نیکولاس پشت به امیلی در آشپزخانه بود و به صفحه گوشی اش نگاه میکرد. امیلی فکر کرد که نیکولاس متوجه حضور او نشده. اما نیکولاس هاله‌ی امیلی را حس کرده بود. بدون اینکه برگردد با لحن سرد همیشگی اش، خطاب به امیلی گفت"سر میز بشین... برات صبحونه میارم..." امیلی بدون حرف زدن سر میز نشست. چند لحظه بعد، نیکولاس ظرفی را جلوی امیلی گذاشت. در ظرف صبحانه، بیکن های سرخ شده ی خوشرنگ و تخم مرغ نیمرو وجود داشت. امیلی چنگال را برداشت و با آن تکه ای از بیکن را جدا کرد. در همین حین، نیکولاس به امیلی خیره شده بود، در واقع به تیشرتش که تن امیلی بود. امیلی بعد از خوردن بیکن، چنگال را روی میز گذاشت و سرش را به طرف نیکولاس برگرداند و شروع به صحبت کرد"راستش... من دیشب واقعا نمیدونستم که اینجا عمارت توعه... و حتی تو رو تا قبل از شب جشن سالانه ندیده بودم... باور کن از قصد به اینجا نیومدم" نیکولاس دست به سینه بود و با انتطار به امیلی نگاه کرد. امیلی ادامه داد"ببین... من واقعا نمیخوام بمیرم... من دیشب از خونه فرار کردم... ولی معلومه که از چاله بیرون اومدن و افتادم تو چاه... هرکاری میکنم!... فقط کمکم کن... منو نکش... لطفا اگه ذره ای وجدان داری نزار دوباره اون پسرخاله‌ی احمقمو ببینم" نیکولاس با چهره جدی پرسید"چی باعث شده فکر کنی که با بقیه فرق داری، کوچولو؟..." امیلی سریع پاسخ داد"لطفا!... بهت التماس میکنم... حاضرم هرکاری بکنم..." نیکولاس کمی مکث کرد و در آخر گفت"قبول میکنم... ولی دیگه حق نداری توی اتاق های عمارت من سرک بکشی، موش کوچولو!... و باید برام جبران کنی!" نیکولاس فکری داشت. تمام شب را مشغول فکر کردن بود و بالاخره به این نتیجه رسیده بود. ممکن بود رایحه‌ی جفتش باعث کنترل گرگش شود، در زمان خشم و ناراحتی که کنترل گرگ خارج میشد و قتل عام اتفاق میفتاد. پس از مکثی که شاید کمی بیش از حد طول کشید گفت"فقط باید وقتی عصبانی ام کنارم باشی..." امیلی با تعجب گفت.....
.....................................................
پارت بعد بزودی آپلود میشه
لایک یادتون نره❤🤝🏻
دیدگاه ها (۴)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹²............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹³............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁹ ............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁴............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁵............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط