فریاد لئو از درد بلند شد نیکولاس علاوه بر پاهای لئو جاهای دیگر مثل ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹³
...................................................
فریاد لئو از درد بلند شد. نیکولاس علاوه بر پاهای لئو، جاهای دیگر مثل شکمش، کمرش و حتی روی یکی از گونه هایش را هم سوزاند. با هر تماس فلز با پوست لئو، لئو با شدت بیشتری فریاد میزد و التماس میکرد. بالاخره کار نیکولاس تمام شد. دیگه رمقی در وجود لئو نبود و بخاطر فریاد های زیاد صدایش گرفته بود. نیکولاس دست و پای لئو را باز کرد اما وقتی لئو بلند شد، نیکولاس گلوی لئو را محکم گرفت و او را به دیوار فشرد و با لحن ترسناک و پوزخند همیشگی اش گفت"به هر کسی که دیشب جلوی عمارت بود بگو آلفا گفته دخترتون رو فراموش کنید... و جرئت نکنین اسمشو به زبون بیارین وگرنه به سرنوشت تو یا حتی بدتر دچار میشن!... و حق ندارین بگین که اون توی عمارت منه!... به هر حال که کسی زیاد اونو ندیده..." و گلوی لئو را رها کرد. لئو روی زمین افتاد. نیکولاس از اتاق خارج شد و خطاب به کارلو گفت"اون عوضیو جمعش کن... من میرم عمارت..." کارلو اطاعت کرد و به طرف اتاق رفت. نیکولاس هم به طرف ماشینش رفت و به طرف عمارت حرکت کرد. در همین حین امیلی هنوز در اتاق مهمان بود و در فضای مجازی میچرخید. بعد از چند دقیقه دوباره صدای در عمارت را شنید و متوجه شد که نیکولاس برگشته. از اتاق خارج شد و به طرف پله ها رفت، از بالا نیکولاس را دید که به طرف مینی باری که در اتاق نشیمن قرار داشت میرود. نیکولاس به طرف مینی بار رفت شیشه وودکایی با یک لیوان شیشه ای برداشت. امیلی از بالای پله ها نیکولاس را تماشا میکرد. نیکولاس مقداری از وودکا را در لیوان ریخت و روی کاناپه لم داد و شیشه وودکا را جلویش، روی میز، گذاشت. امیلی از بالا نیکولاس را تماشا میکرد، به طرف طبقه پایین رفت. وقتی به نیکولاس نزدیک شد، لکه های خون روی پیراهنش را دید. چشمانش از تعجب و شاید کمی ترس گرد شد. با صدای آرامی گفت"اون چیز روی لباست... خونه؟" نیکولاس با پوزخند گفت"چیشد؟ ترسیدی کوچولو؟" امیلی پرسید"تو... الان... عصبانی هستی؟" نیکولاس سرش را با کاناپه تکیه داد و با لبخند گفت"نه... اتفاقا الان خیلی هیجان زدهم! خوشحالم!" امیلی به خون روی لباس اشاره کرد و گفت"پس... اینا..." نیکولاس حرف امیلی را قطع کرد و گفت"بخاطر همین خونه که خوشحالم!... شاید این لباسو قاب کنم بزنم به دیوار..." امیلی کاملا گیج شده بود. با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت"بگذریم... دختر عموم... لایرا... از صبح تا حالا بهم پیام داده... ولی من هنوز جوابشو ندادم... میخواد بدونه کجام..." نیکولاس کمی از وودکا نوشید و گفت"همون حرفی که صبح گفتم رو تکرار میکنم... حق نداری به کسی بگی... بهش بگو از محدوده ی پک خارج شدی و نمیدونه کجایی..." امیلی سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت"و اینکه لباس ندارم..." و به تیشرت نیکولاس که تنش بود اشاره کرد. نیکولاس نگاهی به تیشرت بلند که تا زانوی امیلی بود و پاهای برهنه اش نگاهی کرد و گفت"اونو حلش میکنم... و اینکه باید برگردم سر کار های رسیدگی به پک... به زودی میرم و تا شب هم بر نمیگردم... میتونی از وسایل های یخچال استفاده کنی تا غذا درست کنی." امیلی باشه ای گفت و دوباره به اتاق مهمان بازگشت.....
....................................................
اینم پارت های امشب👍🏻
لایک یادتون نره عشقاممممم❤❤
...................................................
فریاد لئو از درد بلند شد. نیکولاس علاوه بر پاهای لئو، جاهای دیگر مثل شکمش، کمرش و حتی روی یکی از گونه هایش را هم سوزاند. با هر تماس فلز با پوست لئو، لئو با شدت بیشتری فریاد میزد و التماس میکرد. بالاخره کار نیکولاس تمام شد. دیگه رمقی در وجود لئو نبود و بخاطر فریاد های زیاد صدایش گرفته بود. نیکولاس دست و پای لئو را باز کرد اما وقتی لئو بلند شد، نیکولاس گلوی لئو را محکم گرفت و او را به دیوار فشرد و با لحن ترسناک و پوزخند همیشگی اش گفت"به هر کسی که دیشب جلوی عمارت بود بگو آلفا گفته دخترتون رو فراموش کنید... و جرئت نکنین اسمشو به زبون بیارین وگرنه به سرنوشت تو یا حتی بدتر دچار میشن!... و حق ندارین بگین که اون توی عمارت منه!... به هر حال که کسی زیاد اونو ندیده..." و گلوی لئو را رها کرد. لئو روی زمین افتاد. نیکولاس از اتاق خارج شد و خطاب به کارلو گفت"اون عوضیو جمعش کن... من میرم عمارت..." کارلو اطاعت کرد و به طرف اتاق رفت. نیکولاس هم به طرف ماشینش رفت و به طرف عمارت حرکت کرد. در همین حین امیلی هنوز در اتاق مهمان بود و در فضای مجازی میچرخید. بعد از چند دقیقه دوباره صدای در عمارت را شنید و متوجه شد که نیکولاس برگشته. از اتاق خارج شد و به طرف پله ها رفت، از بالا نیکولاس را دید که به طرف مینی باری که در اتاق نشیمن قرار داشت میرود. نیکولاس به طرف مینی بار رفت شیشه وودکایی با یک لیوان شیشه ای برداشت. امیلی از بالای پله ها نیکولاس را تماشا میکرد. نیکولاس مقداری از وودکا را در لیوان ریخت و روی کاناپه لم داد و شیشه وودکا را جلویش، روی میز، گذاشت. امیلی از بالا نیکولاس را تماشا میکرد، به طرف طبقه پایین رفت. وقتی به نیکولاس نزدیک شد، لکه های خون روی پیراهنش را دید. چشمانش از تعجب و شاید کمی ترس گرد شد. با صدای آرامی گفت"اون چیز روی لباست... خونه؟" نیکولاس با پوزخند گفت"چیشد؟ ترسیدی کوچولو؟" امیلی پرسید"تو... الان... عصبانی هستی؟" نیکولاس سرش را با کاناپه تکیه داد و با لبخند گفت"نه... اتفاقا الان خیلی هیجان زدهم! خوشحالم!" امیلی به خون روی لباس اشاره کرد و گفت"پس... اینا..." نیکولاس حرف امیلی را قطع کرد و گفت"بخاطر همین خونه که خوشحالم!... شاید این لباسو قاب کنم بزنم به دیوار..." امیلی کاملا گیج شده بود. با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت"بگذریم... دختر عموم... لایرا... از صبح تا حالا بهم پیام داده... ولی من هنوز جوابشو ندادم... میخواد بدونه کجام..." نیکولاس کمی از وودکا نوشید و گفت"همون حرفی که صبح گفتم رو تکرار میکنم... حق نداری به کسی بگی... بهش بگو از محدوده ی پک خارج شدی و نمیدونه کجایی..." امیلی سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت"و اینکه لباس ندارم..." و به تیشرت نیکولاس که تنش بود اشاره کرد. نیکولاس نگاهی به تیشرت بلند که تا زانوی امیلی بود و پاهای برهنه اش نگاهی کرد و گفت"اونو حلش میکنم... و اینکه باید برگردم سر کار های رسیدگی به پک... به زودی میرم و تا شب هم بر نمیگردم... میتونی از وسایل های یخچال استفاده کنی تا غذا درست کنی." امیلی باشه ای گفت و دوباره به اتاق مهمان بازگشت.....
....................................................
اینم پارت های امشب👍🏻
لایک یادتون نره عشقاممممم❤❤
- ۴.۱k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط